تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 03:27 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
| روایت یک پرندهبودنِ تماموقت | زهرا ابراهیمپور |√ داستان من و کلمات+ و شاید برگزیدههایم از ادبیات، موسیقی و فلسفه
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 14 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-09 تا 2026-08-15 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
⭕️ گریه الیکا و احسان خواجه امیری در مراسم وداع با پدرشان استاد ایرج ۲۳ مرداد ۱۴۰۵ 🆔 @EhsanKhajeAmiri1خدایی درک نمیکنم دستزدن تو ختم و تدفین رو. شما میفهمین؟!اگه عزیزمون بخواد بره سفر هم تو فرودگاه دم رفتنش دست نمیزنیم!اینجا صاحبعزا خودش دلش نمیآد دست بزنه... و بهنظر من کمترین سطح همراهی و ادب، اینه که با غمِ صاحبعزا و با غمِ خودمون (اگه صاحبعزاییم) مطابق شأن و ادبِ غم رفتار کنیم..
بیبال پریدن*ابرهایم را تکاندم، زیر باران پر زدم...دستهایت را گرفتم، سوی امکان پر زدم قصههایم را که خواندم، دفترم را خط زدندشعر چشمت را سرودم، با سر و جان پر زدممیتوانستم بخندم، شاد باشم، بشکفم با غمت روزی نشستم، بعد، خندان، پر زدمسنگ بر بال و پرم زد هرکه دستش میرسیدبال را بستم به دامت، توی توفان پر زدم آسمان بار امانت را به دوش من گذاشتوسعت بیسرپناهی را هراسان پر زدم خواب دیدم آمدی قلب مرا برداشتیجوجهگنجشکی شدم، تا زیر ایوان پر زدمروزها را میشمردم تا تو را پیدا کنماز دل زندان بریدم، تا خراسان پر زدم___بعد از مدتها غزل تازه۲۰ مرداد ۱۴۰۵* عنوان کتابی است از استاد قیصر امینپور
[Iraj Khajeh Amiri & Salar Aghili] – [Arame Jan] ~[SevilMusic.Com]~روحش شاد 🖤
ای که در شبهای دوری گریه میکردی برایمرفتی و بعد از تو دنیا غرق شد در گریههایم...#علیرضا_قربانی
هردم از این باغ بری میرسدنغزتر از نغزتری میرسد یه وقتایی احساس میکنم دیگه ظرفیت هیچ چیزِ «نغز» و تازهای رو ندارم. تا میآی یه روز به خودت فکر کنی، کارهات رو جمعوجور کنی، به چیزهای بههمریخته سامانی بدی، اتفاقهای نغز و چالشهای مغز بهخط میشن برات.بهبه... بهبه!سلام به چالشهای نو!چطوره به سبک برنامههای تلویزیونی بیخاصیت و اپلیکیشنهای استارتاپی بیخلاقیت، اسم کتاب زندگانیم رو بذارم «چالشینو»؟
این هم به مناسبت نیمه مرداد...سادگیمو ساده نگیرزلالیمو طعنه نزننیمۀ مرداده نگامداغیشو حس کن گل من#علیرضا_عصار#موسیقی_محبوب#نوستالژی
کریستین، شیر نر (۱۹۶۹–۱۹۷۳)، تولهشیری بود که دو استرالیایی به نامهای جان رندال و آنتونی «اِیس» بورک او را از فروشگاه هارودز لندن خریدند. آنها کریستین را در آپارتمان خود در محله چلسی لندن بزرگ کردند، اما وقتی او بیش از حد بزرگ شد و دیگر امکان نگهداریاش…یه شیر چیه؟ اون رو هم ندارم🥺
دیروز بابا جاروبرقی گرفت دستش و رفت آشپزخونه رو جارو بزنه، چون شب قبلش مشغول پختن فطیر بود و آرد همهجا ریخته بود.یهو وسط جاروکشیدن، صدای ناهنجاری از جارو بلند شد و بابا گفت: «اِ این چرا اینطوری شد؟»کمی سر گردوندن کافی بود که متوجه بشه جاروبرقی یه دستمال گردگیری کوچیک رو که روی راهآبِ آشپزخونه بوده، خورده و نتونسته هضم کنه. خرطومی جارو رو درآورد و سپرد به من و خودش نشست به تمیزکردنِ اینور و اونورِ جارو! بماند که این وسط، یه تیکۀ شکسته از سَریِ شارژر مامان رو هم توی کیسه جاروبرقی پیدا کرد!از انتهای خرطومی نگاه کردم و دستمال رو دیدم. با مامان به این فکر کردیم که چطوری دستمال رو بکشیم بیرون. [تمام این مدت بابا منتظر و مشغولِ کیسۀ جارو بود] آخرسر یه دسته تی برداشتم و با چسب یه سیخ هم به سر دسته تی وصل کردم که بلندتر بشه و به دستمال برسه. [مامان سر تکون داد و گفت راهحل بچگانهایه] وسیله رو عین آندوسکوپ، توی خرطومی روونه کردم تا رسید به دستمال و هلش داد و عاقبت دستمال از گلوی خرطوم اومد بیرون. بابام صدا زد: «چی شد؟ درست شد؟»گفتم: «آره، یه وقت توی رفع مشکلی که خودت درست کردی مشارکت نکنی ها».بعد وسیلۀ دستساخت من رو دید و گفت: «مثل مامانت مهندسی دیگه... من فقط در بخش تمیزکاری و نگهداری میتونم کمک کنم. الان ببین کیسههه چقدر تمیز شد. مگه نشنیدی، توی تأسیسات تعمیر و نگهداری چقدر مهمه؟!»نمیدونستم بخندم یا غر بزنم. در همه زندگیم خیلی کم دیدهم بابا چیزی رو که خراب شده تعمیر کنه (شاید به تعداد انگشتان یه دست و کمتر)، در عوض مامانم همیشه تعمیرکارِ خونهمون بوده؛ مامانی که توی جوونیش یه دوره مکانیکی خودرو هم گذرونده!یه فطیر از یخچال برداشتم و یه تیکه خوردم. دستپخت بابا بد هم نشده بود...---یادم افتاد بعضی وقتها چیزهایی به آدمها میچسبونیم که از اساس نادرستن. میگیم زن باید چنین باشه و مرد باید چنان باشه. «باید»ی در کار نیست. همین زندگی و اتفاقهای سادۀ دوروبرمون، مثالهای نقضیان برای بسیاری از برچسبها و کلیدیدنها...
میخواستم بعد از روزها که هی حلواحلوا گفتم، امشب مشغول حلواپختن بشم. ماهیتابه رو از کابینت درآوردم، آرد رو برداشتم، شیره رو گذاشتم رو تخته کار.بعد الک برداشتم که آرد رو الک کنم توی ماهیتابه و برم تفتش بدم. درِ کیسۀ آرد رو باز کردم و مامان گفت: نکنه تلخ شده باشه! چشیدمش که مطمئن بشم. نوک انگشت آردیم رو به دهان گذاشتم و تلخ بود. چندبار امتحان کردم که نکنه مزۀ دهانم تلخ باشه... ولی آرد تلخ شده بود. ماهیتابه و شیره و الک به کابینت برگشتن.به مامان گفتم: زعفران و کره و شیره حیف میشد اگه میخواستم با این آرد حلوا بسازم. فردا آرد تازه میخرم. بعضی تلخیها همۀ چیزهای شیرین رو خراب میکنن. هرچی هم تلاش کنی برای نجاتشون، کار از کار میگذره. گاهی آدم میتونه از تلخیای اجتناب کنه. اما امان از اون وقت که دوری، ممکن نیست...
چقدر Duolingo Max چیز حقیه. من کلاً از حرفزدن فراریام، ضعف اصلیم در زبان فارسی و انگلیسی و - حالا - اسپانیایی، حرفزدنه.مکس همه زورش رو میزنه که مجبورم کنه حرف بزنم😁جالبه که آبِ نطلبیده بود. خودم نمیخواستم فعالش کنم. از همون سایتی که همیشه اکانت super میخریدم، دوباره همون همیشگی رو سفارش دادم و اینبار خودشون Max رو برام فعال کردن.و خب، اگه با دولینگو زبان میخونین، پیشنهادش میکنم.
بددهنی و فحش سزاوارِ هیچ دهانی نیست...یه کانال خبری دارم که کامنتهاش بازه. یه دونه شما خبر پیدا نمیکنین که زیرش، ملت حاضر در صحنه (چه اینوری و چه اونوری) فحشهای کدار غلیظ ندن و اعضای سافل بدنشون رو حواله اینواون و زن و مرد و بچه و مادرِ همۀ مردم عالم و آدم نکنن.چه احساس کثافتی دارم از اسکرولکردنِ کامنتاشون. دیگه این اشتباه رو تکرار نمیکنم.
با این تصنیف، یه جورایی همایون شجریان حق این شعر سعدی رو ادا کرد...امروز توی مغزم هی داره پلی میشه و خاطرات رو زنده میکنه@parandeam