تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-08 23:58 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
این کانال با هدف ارتقاء فرهنگِ گفتگو و رفتار در خانواده، با دستچینی از مطالب مختلف، توسط یک معلم ، که ۲۷ سال سابقه ی تدریس و کار اجرایی در مدارس تهران دارد، به روز رسانی میشود.@moein1726 : ارتباط با ادمین
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 45 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-09 تا 2026-08-15 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
جاده هراز ...@noeidegar
تا در طلب گوهر کانی کانیتا در هوس لقمه ی نانی نانیاین نکته ی رمز گر بدانی دانیهر چیز که در جستن آنی آنیمولاناعکس: غار نمکی قشم@noeidegar
🌿🌿🌿اگر ازت میخواستم چنتا چیز که تو زندگیت دوس داری رو نام ببری!چقدر طول میکشید تا اسم خودتو بگی!؟...@noeidegar
بدون شرح@noeidegar
فقط 3 هفته وقت دارین نامهتونو بگیرین، اول سپتامبر قطار هاگوارتز حرکت میکنه.واسه طرفدارای هری پاتر .. اگر هنوز هستن 😉❤️@noeidegar
ایرج، صدای کوچهباغهای ایران، درگذشت.ایرج خواجهامیری، خواننده پیشکسوت و از چهرههای برجسته آواز ایرانی، در ۹۳ سالگی درگذشت. صدای او طی بیش از هفت دهه فعالیت هنری، از برنامه رادیویی «گلها» تا پرده سینما و ترانههای عامهپسند امتداد یافت و با خاطره چند نسل از ایرانیان گره خورد.@noeidegar
این هم یکی از ورژنهای خارجی اصلی آهنگ کی سه ...@noeidegar
ترانه کیسه!کریستف رضاعیفیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ @noeidegar
تی بلا می سَر ❤️😊@noeidegar
♨️اختلاف ۲۰ ساله امید به زندگی میان سیستان و بلوچستان و گیلان!براساس دادههای ثبت احوال، میانگین سن فوتشدگان در ایران در سال ۱۴۰۴، ۶۶.۸ سال بوده است. میانگین سن فوت مردان ۶۴.۰۸ سال و زنان ۷۰.۶۴ سال گزارش شده است.این شاخص در استانهای مختلف اختلاف قابلتوجهی دارد؛ بهطوری که میانگین سن فوت در سیستان و بلوچستان ۵۱.۶ سال، در خوزستان ۶۲.۹ سال، در گیلان ۷۱.۲ سال و در مازندران ۷۰.۷ سال بوده است.به این ترتیب، فاصله میان میانگین سن فوت در سیستان و بلوچستان و گیلان به حدود ۲۰ سال میرسد؛ شکافی قابلتوجه که نشاندهنده تفاوتهای عمیق منطقهای در وضعیت سلامت، شرایط اقتصادی و اجتماعی و کیفیت زندگی در کشور است.@noeidegar
سقف عمارت هشت بهشت اصفهان@noeidegar
عصر سهشنبههای بخاراشصت و ششمین نشست از سلسله نشستهای عصر سهشنبههای بخارا به نقد و بررسی کتاب «امپراتوری کودکی» (جلوههایی از زندگی و اندیشههای عبدالحسین وهابزاده) که از سوی انتشارات اندیشهورزان تربیت منتشر شده، اختصاص یافته است. این نشست در ساعت پنج بعدازظهر سهشنبه بیستم مرداد ١۴٠۵ با سخنرانی: عبدالحسین وهابزاده، سیدمحسن گلدانساز، هادی صمدی، بهاره کیانی، مانیا شفاهی، محمدرضا سرکارآرائی (پیام تصویری) و علی دهباشی در شهر کتاب نیاوران برگزار خواهد شد.این کتاب تلاشی است برای واکاوی زندگی، اندیشهها و تجربههای عبدالحسین وهابزاده؛ استاد دانشگاه، مترجم، اندیشمند و فعال برجستهٔ حوزههای بومشناسی، زیستشناسی و رفتارشناسی و محیط زیست ایران که در دههٔ گذشته، بیش از همه، به عنوان ایدهپرداز و بنیانگذار مدرسهٔ طبیعت در ایران شناخته میشود.نام وهابزاده با مدرسهٔ طبیعت گره خورده و اندیشهٔ او چشماندازی متفاوت را برای درک دوران کودکی نمایان کرده است. وی در یک دههٔ اخیر، با تکیه بر دانش بومشناسی، زیستشناسی، تجربههای شخصی و حرفهای خود و با همراهی جمعی علاقهمند، گفتمانی جدید را در حوزهٔ کودکی و مدرسه شکل داده و نگاه به کودکی را تعریف کرده است.خیابان باهنر (نیاوران). روبهروی کامرانیهٔ شمالی، شمارهٔ ۱۳۷ و ۱۳۵، شهر کتاب نیاوران@senobarmag
مثل ابتهاج براش بنویسید:"بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد،بمان که یارِ توام،عشق کن که یارِ منى"۱۹ مردادماه چهارمین سالروز درگذشت هوشنگ ابتهاج است.❤️@noeidegar
🌿🌿🌿من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم.شیفت شب کار میکنماز ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شبها کار میکنی، آدمهای ثابتی را میبینی؛ بیخوابها،کارگرهای شیفت شب، آدمهایی که شاید نمیخواهند به خانههای خالیشان برگردند.هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صندوق من رد شد.۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد.وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد.بعد به من نگاه کرد و گفت: «میتونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟»گفتم: «حتماً.»گفت: «میتونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.»گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟»گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمیکنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.»این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم:*امیدوارم شب خوبی داشته باشی!**مارکوس*رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت:*«ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»*بعد رفت.نمیتوانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم.شش روز بدون یک گفتگوی انسانی...چطور ممکن بود؟شروع کردم بیشتر دقت کردنزنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه میخرد، هیچوقت حرف نمیزند.مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات میگیرد، همیشه هدفون در گوشش است.دختر نوجوانی که غذای تکنفره میخرد، همیشه نگاهش پایین است.همه اینجا هستیمهمان فروشگاه،همان ساعتها،اما هر کدام در تنهایی خودمان.پس شروع کردم کاری انجام دادن؛*نوشتن پیامهای کوچک روی رسیدها:**«تو مهم هستی!»**«یک نفر تو را میبیند!»**«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»*و این کار را دو هفته ادامه دادم.هیچکس چیزی نگفت.فکر کردم دارم کار عجیبی انجام میدهم.تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد.ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم.گفت: اینها را تو مینویسی؟سرم را تکان دادم.شروع کرد به گریه کردن، همانجا پشت صندوق.گفت:«دارم طلاق میگیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه میکنم. این یادداشتها تنها حرفهای مهربانانهای هستند که در چند ماه گذشته شنیدهام. همهشان را نگه داشتهام. چهاردهتا از آنها را روی یخچالم چسباندهام.»عکسی را در گوشیاش نشانم داد.یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همهشان.گفت: «تو داشتی با من حرف میزدی.من فقط نمیدانستم چطور جواب بدهم.»نمیدانم چطور، اما این موضوع پخش شد.مردی که قهوه میخرید،آن دختر نوجوان؛آنها هم شروع کردند به حرف زدن، با من، با همدیگر.فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود.کمتر تنها بود.آدمها گاهی فقط برای حرف زدن میآمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدمهایی باشند که آنها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند.مدیرم متوجه شد. گفت:چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع میشوند؟گفتم:«تنها هستند. جایی میخواهند که بتوانند آنجا باشند.»فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت:«نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن میخواهد.»فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همانجاست.آدمها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح میآیندوقتی خوابشان نمیبرد، وقتی تنهایی سنگین میشود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آنها را میبیند. مینشینند،حرف میزنند،کنار هم هستند.همهاش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همهگیری است که خیلیها دربارهاش حرف نمیزنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است.من هنوز روی رسیدها مینویسمتکتکشان را.چون هیچوقت نمیدانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است.نمیدانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست.نمیدانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه میکند.پس مینویسمهر بار، برای هر کسی.چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن میتواند نجاتبخش باشد.✍🏻ناشناس@noeidegar
🌿🌿🌿بیشتر مردم زندگی نمی کنند، فقط باهم مسابقه ی دو گذاشته اند. می خواهند به هدفی در افق دوردست برسند ولی در گرماگرم رفتن آنقدر نفسشان بند می آید و نفس نفس می زنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی که از آن می گذرند نمی بینند و یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و می بینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمی کند که به آن هدف رسیده اند یا نرسیده اند. من تصمیم گرفتم که سر راه بنشینم و حتی اگر نویسنده ی بزرگی نشوم، یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.بابا لنگ دراز / جین وبستر@noeidegar
🌿🌿🌿چرا مسعود دیروز مجبور به درآوردن کت شد؟✍️حامد پاک طینتمسعود پزشکیان رئیس جمهور محبوبمان دیروز در مصاحبه تاریخی خود بدلیل گرمای اتاق مجبور به درآوردن کت خود در مقابل چشمان میلیونها نفر شد تا نشان دهد صرفه جویی راهی به مراتب خلاقانه از روشن کردن کولر در چله تابستان و حتی در دفتر بالاترین مقام اجرایی کشور است!حرکتی تکان دهنده بود؛او حق دارد کتش را درآورد چون ۱۵% از برق تولیدی کشور در مسیر انتقال تلف می شود و چندین هزار مگاوات ظرفیت برق تولیدی اساسا به اتاق ساختمانهای مملکت از جمله اتاق او نمی رسد. برای کشوری که نیروگاههایش عمری بالاتر از ۳۰ سال یعنی ۳ برابر استاندارد جهانی دارد البته این عارضه طبیعی است و باید با آن کنار آمد!او حق دارد کتش را درآورد چون تقاضای برق در ایران حدود ۸۰ هزار مگاوات و توان تامین برق ۶۵ هزار مگاوات است یعنی بی کت یا با کت چیزی در حدود ۱۵ هزار مگاوات کسری برق داریم که توان تامین آنرا بدلایلی که می دانیم نداریم و تنها ۶۳% از برق تولیدی بدلیل فرسودگی شبکه توزیع بدستمان می رسداو حق دارد کتش را درآورد چون پس از تحریم، ورود سرمایه خارجی به پروژه های نیروگاهی و انرژی کشور متوقف شد و از اجرای پروژه های میلیارد دلاری ناگزیر به اجرای چند پروژه کوچک و ناقابل رضایت دادیم. عمده فناوری نیروگاهی و تجهیزات شبکه برق بدلیل مشغولیات ما در خودکفایی در حوزه هایی دیگر نیازمند واردات بوده و عملا زیرساخت کشور تعطیل است؛او حق دارد کتش را درآورد چون پس از تحریم های نفتی صادرات ۲.۵ میلیون بشکه ای نفت ما به کمتر از ۱ میلیون رسید و حتی زمانی که نرسید پولهای حاصل از فروش آ« به کشور نرسید تا اگر سرمایه گذار خصوصی هم در کشور پیدا نشد، دولت نیز از انجام این کار ناتوان باشد؛طی فقط ۴ سال گذشته ۸۶ میلیارد دلار معادل یک چهارم تولید ناخالص ملی کشور یارانه انرژی داده شد تا رکورد کره زمین شکسته شود و اینک راهی جز کندن کت نمانده است. هر کشور دیگری هم روی این کره خاکی نیمی از بودجه اش را با یارانه هایی که بیشترین مصرف کننده هایش خواص هستند آتش می زد به همین سرنوشت دچار می شد؛او حق دارد کتش را درآورد چون در مقابل ۱۵ میلیارد دلار قاچاق شیرین سوخت ارزان به خارج از مرزهای ایران چاره دیگری ندارد؛اگر شما مطلع باشید سالانه ۳ هزار مگاوات برق معادل مصرف یک استان بزرگ یا ۱۰% از کل مصرف کشور بابت استخراج رمز ارز توسط دوستان گرامی مصرف میشود و از این بابت کار زیادی از شما بر نمی آید شاید شما هم ترجیح می دادید تنها کت خود را درآورید!از سال ۱۳۹۰ تا امروز میانگین سرمایه گذاری سالانه در بخش نیروگاهی کمتر از ۲ میلیارد دلار بوده درحالیکه به حداقل ۷ میلیارد دلار سرمایه گذاری سالانه نیاز داشتیم؛ بیش از ۳۰ پروژه نیروگاهی و انتقال برق بدلیل وضعیت وخیم مالی روی زمین مانده، رمقی برای انرژی تجدید پذیر هم آنچنان نمانده و حالا رسیده ایم به دو روز خاموشی در شهرکهای صنعتی!با این وضعیت، تا پایان همین دولت به ۲۰ هزار مگاوات کسری برق و خاموشی های اجباری ۶ ساعته خواهیم رسید، برای جبران این وخامت، استفاده از مازوت و گازوئیل در نیروگاهها ناگزیر است و بحران هوای آلوده نیز گسترده. نیروگاهها، فرسوده تر و شبکه برق با بار اضافی عاقبتی جز فروپاشی ندارند و چاره ای نخواهیم داشت جز آنکه مانند برخی کشورهای آفریقایی سهمیه بندی دائمی برق را دستور کار قرار دهیم؛درآوردن کت و دیگر البسه اضافه را اگر به تمام ۹۰ میلیون نفر جمعیت کشور آموزش دهیم باید چیزی در حدود ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ مگاوات از برق مصرفی ۱۰ هزار مگاواتی کولرها را صرفه جویی نماید که سر جمع معادل ۱% برق این مملکت است!واقع بین اما اگر باشیم راهی هم جز درآوردن کت باقی نمانده است!نکته : اقتصاد سیاسی جان اقتصاد ایران و جان ایران را گرفته است.@noeidegar
سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را میبینی، وگرنه اینهمه خلبان و راننده شب و روز از جایی میروند به جای دیگر. هیچ درختی براشان تازگی ندارد. این که سفر نیست.سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت؛ هرچه دورتر، وسعت دید بیشتر.و من این را پیش از سفر نمیدانستم. سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی، و از خودت بپرسی من اینجا چه میکنم.عباس معروفی@noeidegar
و فهمیدم آدم میتواندهرگز کسی را ندیدهباشد و نشناسد،اما با اندوه و زخم او،قلبش هزاران تکه بشود...!یلدا سیدی@noeidegarیاد چه کسانی افتادید؟ 💔💔من یادِ عزیزان جان فدای ایران کودکان میناب اذانهای صبح و دخترکان و پسرانی که درد نانِ شب دارند... 😞
۱۲۰ سال پیش در چنین روزی یعنی ۱۳مرداد ۱۲۸۵ در ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، فرمان مشروطیت امضا شد.ایرجپزشکزاد با اشاره به عشق پسر آقاجان به دختر داییجان ناپلئون که از آن به عشق پسر چرچیل به دختر هیتلر یاد کرده بود، بهزیرکانهترین شکل ممکن لحظهی امضای فرمان مشروطه را یادآوری کرد.و یکی از بینظیر ترین و زیباترین رمانهای فارسی "دایی جان ناپلئون" اینگونه شروع می شود:من، یک روز گرم تابستان دقیقاً یک روز ۱۳ مرداد حدود ساعت ۳ و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم. من، که پسر آقاجان بودم، عاشق لیلی، دختر داییجان ناپلئون شدم. عیناً مثل اینکه پسر چرچیل، عاشق دختر هیتلر بشه...ایرج پزشکزادناصر تقوایی @noeidegar
تالار وحدت (رودکی) @noeidegar
عکسی از خیابان فاطمی - میدان جهاد و ساختمان وزارت کشور کنونیسال ۱۳۵۵ خورشیدی@noeidegar
ما معمولا زندگی را با مقصدها اندازه میگیریم؛ قبولی، شغل، ازدواج، مهاجرت، درآمد، خانه....و تصور میکنیم اگر به آن نقطه برسیم، بالاخره احساس رضایت خواهیم کرد.اما از نگاه شناختی رفتاری، بسیاری از مهمترین تغییرات انسان، نه در لحظهی رسیدن، بلکه در مسیر اتفاق میافتند.تابآوری، صبر، انعطافپذیری، تحملِ ناکامی، جرأتِ تصمیمگیری، شناخت خود و توانایی مدیریتِ هیجانها، هیچکدام در مقصد به ما هدیه دادهنمیشوند؛ آنها محصولِ راهی هستند که داریم طی میکنیم.گاهی آنچه در پایان مسیر تجربه کردهایم، از آنچه در طول مسیر به آن تبدیل شدهایم، ارزش کمتری دارد.شاید به همین دلیل است که بسیاری از افراد، حتی بعد از رسیدن به اهدافشان، همچنان احساس تهیبودن میکنند؛ چون تمام توجهشان معطوف به «رسیدن» بوده، نه «شدن».رشد روانی بیش از آنکه به مقصد وابسته باشد، به کیفیت مواجههی ما با مسیر وابسته است.پس شاید هرازگاهی، به جای این سؤال که : «چقدر تا هدفم فاصله دارم؟»از خودمان بپرسیم : «این مسیر، از من چه انسانی ساخته است؟»دکتر مانا عطاری@noeidegar
آدمها وقتی میآیند، موسیقیشان را هم با خودشان میآورند.اما وقتی میروند، آن را با خود نمیبرند.آدمها میروند،اما در دلتنگیهایمان،در شعرهایمان،در رویاهای خیس شبانهمان...همچنان میمانند.✍ هرتا مولر@noeidegar
اگر دوام آوردن خود یک هنر باشد، ما بی آنکه بدانیم در حال خلق یک شاهکاریم.@noeidegar
❤️ کارزار دختران مدرسه برای پوشیدن شلوار در سال ۱۹۷۲ کارزار دختران مدرسهای در بریتانیا برای پوشیدن شلوار در مدرسه در سال ۱۹۷۲، یکی از نمونههای مهمِ مبارزهی روزمره علیه هنجارهای جنسیتی در پوشش بود.در بسیاری از مدارسِ بریتانیا در آن زمان دخترها مجبور بودند دامن یا پیراهن مدرسه بپوشند. پوشیدن شلوار برای دختران «نامناسب»، «غیردخترانه» یا حتی «غیراخلاقی» تلقی میشد. این قانون فقط دربارهی لباس نبود؛ بلکه دربارهی این بود که بدن دخترانه چگونه باید دیده شود و چگونه باید رفتار کند.در سال ۱۹۷۲، گروهی از دختران مدرسهای علیه این مقررات اعتراض کردند و خواستند اجازه داشته باشند شلوار بپوشند حتی اگر به قیمت اخراجشان از مدرسه تمام شده باشد؛ هم برای راحتی و هم برای برابری.✒️این اعتراض فقط دربارهی لباس نبود. این اعتراض، مقاومت علیه کنترل بدن بود. مدرسه بهعنوان نهاد انضباطی، بدن دختران را با قانون لباس کنترل میکرد.پس شلوار پوشیدن تبدیل شد به اعلام حق بر بدن.✅این کارزار نشان داد که حتی یک یونیفرم مدرسه هم میتواند میدان سیاست و مقاومت باشد.@Zane_Ruz_Channel@noeidegar
🌿🌿🌿 فقدان تفکر نقدی در ایران✍️ مصطفی ملکیان🔹بارها و بارها گفته ام،آموزش و پرورشی که از مهد کودک مبتنی بر حافظه و تسلیم است،هیچ وقت نمی تواند دکترایش فهم و نقد داشته باشد.فهم و نقد نقیض حافظه و تسلیم است و ما از مهد کودک به بچه هایمان داریم حافظه و تسلیم را یاد می دهیم.خیلی ساده آزمایش کنید اگر سنتان اقتضا می کند به بچه چهارم ابتدایی تان بگویید و اگر سنتان اقتضا نمی کند به خواهر کوچکتر یا برادر کوچکترتان بگویید.شما می گویید که مثلا مرکز فرانسه پاریس است.دخترتان می گوید نه خانم معلم مان گفته است که پایتخت فرانسه پاریس است.هر چه می گویید مامان بابا فرق که نمی کند من هم دارم همان حرف را میزنم. من میگویم مرکز فرانسه پاریس است خانم معلم تان هم میگوید پایتخت فرانسه پاریس است.می گوید که نه پایتخت فرانسه پاریس است.چون آدمی که مبتنی بر حافظه است نمی فهمد که مرکز و پایتخت علی رغم تفاوت ظاهری لفظی ای که دارند وحدت باطنی معنایی دارند.🔹حالا فرض هم می کنیم دوتا حرف هم می زدید حرف شما یک چیز بود و حرف معلم چیز دیگری.چرا حق را فوری به معلم اش می دهد؟رکن دوم و آن تسلیم است.وقتی وارد مدرسه می شوی باید تسلیم معلم بشوی.حالا من می گویم بابا عزیز من فرض می گیریم حرف من با خانم معلم تان دو حرف باشد چرا فورا من را تخطئه کردی گذاشتی کنار؟نهایت اش باید بگویی معلم ما یک چیز می گوید پدر من یک چیز میگوید باید بروم ببینم حق با کدامشان است.به خاطر این است که این را هم به او یاد داده اند که باید تسلیم باشی.🔹خوب حافظه غیر از فهم است،فهم با مفهوم سر و کار دارد،حافظه با لفظ سر و کار دارد و تسلیم غیر از نقد است،تسلیم موضع انفعال داشتن نسبت به اقوال بزرگان و اکابر یک علم است که من تسلیمم،من واداده ام در مقابل بزرگان این علم.اما نقد نقش فعالانه به دوش گرفتن است که من خودم قوه ی تمییزی دارم،قوه تشخیصی دارم،عقل دارم،فهم دارم،قدرت تفکر دارم،معلومات دارم و تجربه دارم و با استمداد از این منابع من هم می خواهم یک جرح و تعدیلی بکنم در سخنان دریافت کرده از قبل دیگران.🔹با فرهنگی که از دوران مهد کودک به او یاد می دهند که تسلیم باید باشی،تسلیم معلم،تسلیم دبیرتسلیم بالاتر از خودت.بعد هم فقط و فقط چه بکن؟توجه بکن الفاظ را یاد بگیر بیا طوطی وار معنا کن.شما ببینید ننگ یک کشور نیست که به بچه تان،به خواهرتان،به برادرتان می گویید که چرا کلاس کنکور میروی؟تو که همه درس ها را خوب بلدی؟می گوید مفهوما بلدم،تست زدن بلد نیستم.این یعنی چه؟یعنی تست ها جوری طراحی شده اند که با فهم هیچ سر و کار ندارند.این است که با اینکه مفهوما بلدم ولی باید کلاس کنکور بروم تا یاد بگیرم تست بزنم.یعنی یاد بگیرم که از شگردهای زبانی استفاده کنم.از آنطرف می گوییم تو چرا موفق نشدی؟می گوید من مفهومی خوانده بودم دختر همسایه تستی حفظی خوانده بود.آدم حفظی که بخواند در کنکور قبول می شود دیگر.🔹خوب این ننگ یک مملکت است وقتی ما کمی دقت در آن بکنیم.ولی خوب ما اصلا برایمان عادی شده است.اصلا متوجه نیستیم که اگر کنکور یک کشوری در هر مقطعی مبتنی بر لفظ و حافظه باشد که آنهایی که مفهوما و به عمق داستان فرو رفتند اینها در آن موفق نیستند.خوب یک خللی باید در این نظام تعلیمی و تربیتی، در این نظام آموزشی و پرورشی وجود داشته باشد. همه اینها موجبات این می شود که ما اصلا تفکر نمی کنیم.🔹در مقام نظر اگر کسی بخواهد نقش فعال بر عهده بگیرد باید متفکر باشد و تفکر نه یعنی حفظ کردن هزارتا کتاب در ذهن،انگار پنج تا دی وی دی کرده اند در ذهن من،نه،یعنی بتوانیم هرس کنیم یک اندیشه هایی را که مدام دارند به من هجوم می آورند.@noeidegar
🏅 ریاضیدان اصفهانی برنده یکی از معتبرترین جوایز جهان شد. 🔴 شایان اویسقرن، دانشمند ایرانیتبار علوم رایانه و استاد دانشگاه واشنگتن، موفق شد مدال «آباکوس ۲۰۲۶» اتحادیه بینالمللی ریاضیات رو کسب کنه. 🔴 مدال آباکوس مهمترین جایزه جهانی برای پژوهشگرهای زیر ۴۰…🌿🌿🌿شایان اویسقَرَن، پژوهشگر ایرانی علوم رایانه و استاد دانشگاه واشینگتن، مدال آباکوس سال ۲۰۲۶ اتحادیه بینالمللی ریاضیات را دریافت کرده است؛ جایزهای که به دستاوردهای برجسته پژوهشگران جوان در بخشهای ریاضی علوم رایانه تعلق میگیرد.کمیته این جایزه میگوید اویسقرن با وارد کردن ابزارهایی از شاخههایی چون هندسه چندجملهایها، نظریه احتمال و نظریه طیفی گرافها، شیوه تحلیل الگوریتمها را گسترش داده و برای حل چند مسئله قدیمی علوم رایانه راههای تازهای گشوده است.پژوهشهای او بهویژه در دو زمینه مورد توجه قرار گرفتهاند: یافتن مسیرهای نزدیک به بهینه و نمونهگیری تصادفی از مجموعههای بسیار بزرگ و پیچیده.مدال آباکوس هر چهار سال یکبار اهدا میشود و ادامه جایزهای است که تا سال ۲۰۱۸ به نام رولف نوانلینا شناخته میشد. نامزد دریافت آن باید در آغاز سال برگزاری کنگره جهانی ریاضیدانان هنوز به ۴۰ سالگی نرسیده باشد. این جایزه از مهمترین افتخارات بینالمللی در علوم رایانه نظری به شمار میرود.اما اهمیت کار اویسقرن تنها با فهرست کردن اصطلاحهای تخصصی روشن نمیشود. بخش مهمی از مسیر علمی او به یکی از مشهورترین پرسشهای علوم رایانه بازمیگردد: چگونه میتوان کوتاهترین مسیر ممکن را برای سفر میان چندین شهر پیدا کرد و در پایان به نقطه آغاز بازگشت؟این پرسش که «مسئله فروشنده دورهگرد» نام دارد، در ظاهر ساده است. یک فروشنده، راننده یا مأمور توزیع باید از چند شهر یا مقصد عبور کند، هر کدام را یک بار ببیند و به نقطه نخست بازگردد. با افزایش شمار مقصدها، تعداد مسیرهای ممکن چنان سریع زیاد میشود که بررسی همه آنها عملاً ممکن نیست.در چنین مواردی، پژوهشگران به جای یافتن پاسخ دقیق، الگوریتمی میخواهند که در مدت معقول مسیری نزدیک به بهترین مسیر را پیدا کند و بتوان تضمین کرد که نتیجه آن از حد معینی بدتر نخواهد بود.@VahidOnline@noeidegar
🏅 ریاضیدان اصفهانی برنده یکی از معتبرترین جوایز جهان شد.🔴 شایان اویسقرن، دانشمند ایرانیتبار علوم رایانه و استاد دانشگاه واشنگتن، موفق شد مدال «آباکوس ۲۰۲۶» اتحادیه بینالمللی ریاضیات رو کسب کنه.🔴 مدال آباکوس مهمترین جایزه جهانی برای پژوهشگرهای زیر ۴۰ سال در حوزه علوم رایانه نظری به حساب میاد.@noeidegar
مانند دیگران نباش،حتی اگر تو تنها کسی هستیکه مانند دیگران نیستی.👤داستایوفسکی @noeidegar
🌿🌿🌿بعد از شش ماه برگشتهام به تهران؛ آرایشگری که در تهران پیشش میروم از آنهایی نیست که باید ازشان وقت بگیری؛ کله را میاندازی پایین و میری سراغش؛ دستش خالی باشد میزند، نباشد باید بنشینی؛ همین است که شمارهی یکدیگر را نداشتهایم.هیچوقت هم با هم صمیمی نبودهایم. شاید کلاً یکی دوبار همزمان از بُلُفهای مشتریهایش خندهمان گرفته باشد و از طریق چشم، با هم به طرف خندیدهایم.برای همین جا خوردم وقتی امروز، بعد از آنکه کله را انداختم پایین و وارد مغازهاش شدم، طولانی و کمی شاکی نگاهم کرد و گفت:«کجایی مرد حسابی؟خیلی تو فکرت بودم…» گفتم:«نبودم تهران…»گفت:«نگرانت بودم! آخرین بار دی اومدی… با خودم میگفتم این…نکنه…نکنه…» خلاصش کردم:«نکنه مرده باشه؟!»-«آخه اون از دی… اون از جنگ… اون از نبودن طولانی…» مینشینم روی صندلی انتظار و او بر میگردد به اصلاح کلهی پسرک نوجوانی که زیر دستش نشسته. کمی سکوت کردیم.یکباره از توی آینه، با یک حال گنگ و چک خورده نگاهم کرد.-«باورت میشه خیلی از مشتریهام دیگه برنمیگردن؟» -«باورم میشه….» 📝سهیل سرگلزایی@szcafe@noeidegar
ده فیلم برای معلمین @noeidegar
تا منو می دید بهش می گفتم تیامو ... ازم پرسید یعنی چی؟ گفتم همون سلام خودمون به ایتالیاییِ . از اون به بعد هر وقت همو می دیدیم می گفتیم تیامو. یه روز بهم گفت سلام آقای محترم ...فهمیده بود تیامو به ایتالیایی میشه دوست دارم.#سجاد_صابر تیامو 😊@noeidegar
میگم تموم شاعرا برای تو غزل بگن ...@noeidegar
🌿🌿🌿وقتی بزرگ شدید میخواهید چه کاره شوید؟ پزشک؟!توصیه میشود نوجوانان و والدین این متن را بخوانند.چند سالیست که از «دگرگونیهای بزرگ بازار کار» و «تغییر مشاغل به واسطه هوش مصنوعی و اتوماسیون» میشنویم. با این حال، هنوز بسیاری با آرامش پاسخ میدهند که این اتفاق تازهای نیست؛ در گذشته نیز با انقلاب صنعتی چنین ترسی مشاهده میشد و تاریخ گواه آن بود که ترسی بیمورد بوده است. (کارگران نساجی در بریتانیا، از ترس بیکاری، ماشینهای جدید نساجی را تخریب کردند. اما ترس کارگران بیمورد بود زیرا شغلها بیشتر شدند و نه کمتر.)این سخن از نظر تاریخی نادرست نیست، اما تفاوت مهمی را نادیده میگیرد. آنچه امروز در حال وقوع است، صرفاً جابهجایی چند شغل نیست، بلکه تغییری کیفی در ماهیت بسیاری از حرفهها و کلاً در ماهیت مفهوم «شغل» است. (استخراج رمزارزها باید نشان داده باشد که ماهیت «پول» و «شغل» درحال تغییرات اساسیست هر چند که از منظر مخالفان تغییر، هیچ چیز جدیدی در ماهیت پول نیز رخ نداده است.)حرفههایی که تا همین چند سال پیش تصور میشد به دلیل پیچیدگی، خلاقیت یا تخصص بالا از دسترس ماشینها دور هستند اکنون در حال برونسپاری به هوش مصنوعی هستند. نادیده گرفتن این تفاوت چیزی بیش از یک خطای تحلیلی ساده است و ریشهای روانشناختی نیز دارد. انسانها به طور طبیعی از ابهام گریزاناند و دوست دارند آینده را در قالب مسیری روشن و قابل پیشبینی ببینند. برای بسیاری از والدین نیز پذیرفتن اینکه شاید دیگر هیچ مسیر شغلی از پیش تضمینشدهای وجود نداشته باشد، دشوار است. از همین رو، همچنان ترجیح میدهند فرزندانشان را در جادهای به ظاهر مستقیم و امن، مانند پزشکی یا چند حرفهی سنتی دیگر، هدایت کنند؛ غافل از آنکه این نقشهی راه در حال تغییر است. تصویر رایج این است که پزشکی حرفهای است که نه با رکود اقتصادی آسیب میبیند و نه با پیشرفت فناوری جایگاهش متزلزل میشود. اما مقالهای که بهتازگی در نیچر منتشر شده، تصویری متفاوت از آینده ترسیم میکند که شاید بسیاری از باورهای سنتی دربارهی انتخاب شغل را دگرگون کند. پژوهشگران در این مطالعه سامانهای به نام «میرا» را معرفی کردهاند که یک عامل هوش مصنوعیست که میتواند مانند پزشک، از لحظه ورود بیمار تا تصمیمگیری دربارهی درمان، بسیاری از وظایف بالینی را بهصورت مستقل انجام دهد. در محیط شبیهسازیشده با هزاران پرونده واقعی بیماران، میرا از بیمار شرح حال میگیرد، بر اساس پاسخها آزمایش یا تصویربرداری درخواست میکند، نتایج را تفسیر میکند، تشخیص میدهد، درمان مناسب پیشنهاد میکند و حتی دربارهی بستری یا ترخیص بیمار تصمیم میگیرد. نکتهی مهم آن است که عملکرد این سامانه در بسیاری از موارد با پزشکان باتجربه برابری میکند و در برخی شاخصها حتی نتایج بهتری نیز نشان داده است. نویسندگان مقاله، البته با احتیاطی که شرط چاپ چنین مقالاتی است، تأکید میکنند که این فناوری هنوز جایگزین پزشکان نیست و پیش از ورود به محیط واقعی بیمارستانها باید آزمونهای فراوانی را پشت سر بگذارد،این مقاله نشان میدهد حتی یکی از تخصصیترین و کهنترین حرفههای جهان نیز از تحول ناشی از هوش مصنوعی مصون نخواهد بود. اگر سامانهای بتواند بخش قابلتوجهی از فرایند تشخیص و درمان را انجام دهد، دیگر نمیتوان تنها با تکیه بر امنیت سنتی یک حرفه، آینده شغلی را تضمینشده دانست.بزرگترین درس این مقاله برای والدین این است که دنیای آینده دیگر با معیارهای گذشته قابل پیشبینی نیست. اگر هوش مصنوعی میتواند در یکی از دشوارترین رشتههای دانشگاهی چنین نقشی ایفا کند، چه کسی میتواند با اطمینان بگوید که بیست سال دیگر کدام شغل بیشترین درآمد یا امنیت را خواهد داشت؟ به همین دلیل، هدایت اجباری کودکان به سمت پزشکی صرفاً به این دلیل که «آینده خوبی دارد» دیگر استدلال محکمی نیست. آینده متعلق به کسانی خواهد بود که توانایی یادگیری مداوم، سازگاری با تغییر و خلق ارزشهای جدید را داشته باشند؛ ویژگیهایی که بیش از هر چیز از علاقه و انگیزه درونی سرچشمه میگیرند. کودک اگر فرصت پیدا کند در مسیری رشد کند که خودش میسازد، با اشتیاق بیشتری میآموزد و خلاقتر میشود و در برابر دشواریها استقامت بیشتری نشان میدهد.این به معنای آن نیست که والدین هیچ نقشی در انتخاب مسیر فرزندان ندارند. اما تفاوت بزرگیست میان «حمایت از ایجاد علاقه توسط خود نوجوانان» و «تحمیل یک علاقه به آنها».والدینی که اجازه میدهند کودک استعدادهای واقعی را خود را کشف کند، مهمترین هدیه را به او میدهند زیرا آینده از آن کسانیست که امروز لذت خودتحققبخشی را درک کردهاند. بهخلاف تصور رایج، وظیفهی والدین جهت دادن به نوجوان نیست بلکه نظارت بر ساختن و انتخاب هدف توسط خود اوست؛ که البته زحمت بیشتری دارد. هادی صمدی@noeidegar
جهان را باید مثل کتابی ببینی، مثل کتابی که در انتظار خوانندهاش است، هر روزش را باید جداگانه خواند ...نه روی گذشته باید تمرکز کنی، نه روی آینده. اصل این لحظه است. باید صفحه به صفحه پیش بروی ...👤 الیف شافاک📚 بعد از عشق@noeidegar
🌿🌿🌿برای پایان جام جهانی ۲۰۲۶یک عالمه کارت فوتبالی خریدیم... نیما با همان دقت و حوصلهای که فقط خودش دارد، یکییکی چیدهشان توی دو تا آلبوم...گاهی میآید کنارم مینشیند، آلبوم را باز میکند و برایم توضیح میدهد چرا این کارت باید در این صفحه باشد، چرا این بازیکن را بیشتر دوست دارد، چرا بعضی کارتها باید بیرون از آلبوم باشند... من گوش میدهم. شاید همهی اسمها و جزئیات را یادم نماند، اما شوق صدایش را دوست دارم.... هر بار که برای بازیهای مهم مهمان داشتیم یا جایی مهمان بودیم، آلبومش را هم با خودش آورد. انگار برایش بخشی از هیجان بازیها بود. باید صدایش را ضبط کنم... شاید یک روزی دلم بخواهد دوباره بشنوم که چطور با این جدیت درباره کارتهایش حرف میزد.قبل از جام جهانی هم فوتبالی بودند ولی نه اینقدر... دوچرخهسواری میکردند، توی پارک بسکتبال بازی میکردند... اما این یک ماه اخیر روزشان عوض شد. فقط فوتبال! جوری که انگار دروازهی پارک محل را به نام خودشان زدهبودند. قمقمههایشان را کنار زمین میانداختند و با تمام جدیت بازی میکردند. انگار که یک فینال واقعی است... مانی لوگوی تیم مورد علاقه اش را خریده و انداخته گردنش... عکس پروفایل هر دوتایشان به ستارههای فوتبال تغییر کرده...برای آن سی سانت افساید ایران حسابی دمغ شدند، برای حذف رونالدو گریه کردند و در نهایت امشب با قهرمانی اسپانیا خوشحال شدند و با دوستانشان حسابی بالا و پایین پریدند... و جام جهانی ۲۰۲۶ تمام شد...ولی ممنونم.... ممنون برای تمام لحظههایی که فوتبال را به من یاد دادید... برای تمام شادیها، ناراحتیها، بحثها، پیشبینیها و وقتهای اضافهای که کنار هم گذراندیم و خوشحالم که این بخش از زندگیتان را دیدم و لمس کردم...رفت تا چهارسال بعد.... تا روزهایی که نمیدانم چه شکلی خواهند بود. نمیدانم آن موقع هنوز کنارم مینشینند و با هیجان درباره ترکیب تیمها و لحظههای بازی حرف میزنند یا نه.... نمیدانم هنوز برایشان مهم است که مادرشان بداند چرا فلان بازیکن را دوست دارند... اما میخواهم اینجا خطاب بهشان بنویسم :آهای مانیِ هفدهسالهی ۲۰۳۰ و نیمای پانزدهسالهی ۲۰۳۰ ! خیلی زود بزرگ شدید...قبول نیست... من هنوز آماده نیستم... VAR نداریم؟ اینقدر سریع رفتن از کودکی به بزرگسالی، خدایی خطاست...فاطمه شاهبگلو@manima4@noeidegar
🌿🌿🌿+خانوم دکتر من واسه اینکه بتونم ببینمتون سه روز توی نوبت بودم،سعی میکنم خلاصه بگم حرفامو که زیاد وقت نگیرم_گوش میکنم+راستش همه چیزبرمیگرده به سیزده سال پیش، وقتی عاشق بوی دخترونه ی مقنعه ی مدرسش بودم!من نقشه کشی میخوندم ودیوونه ی بازیگری،اونم ریاضی میخونداماجای معادله وعدد دوست داشت بدونه تو سر آدما چی میگذرهسال اخر دبیرستان بهترین روزای زندگیمون بود،نیم ساعت قبل از زنگ آخر از دیوار مدرسه میپریدم بیرون و هنوز زنگشون نخورده جلو در مدرسه منتظرش بودماون هیچ وقت نفهمید که من واسه هزینه ی فلافل و سمبوسه ی مسیرِ مدرسه تا خونه تمام طول هفته تکالیف نقشه کشی بچه هارو انجام میدادم و پول میگرفتم ازشونحالمون خوب بود که خوردیم به کنکورمن از کنکور متنفرم خانوم دکتر،از تغییر مسیرای یهویی متنفرمبه هم قول دادیم هر جفتمون توی یه شهر قبول شیم، انتخابمونم شیراز بودمن قبول نشدم اما اون قبول شد و رشته ی مورد علاقشو به دوری مون ترجیح داد ورفتمنم باید میرفتم سربازی،این دوری منو عاشق تر میکرد و اونو دلسردتر،حق داشت خب،اختلاف مدرک تحصیلی رو میگم،آخه من وقتی ازسربازی برگشتم مجبور بودم برم سرکاروجایگزین پدر کارافتادم باشملا به لای سختیای زندگی داشتم دست و پامیزدم که برگشت بهم گفت من وتو راهمون خیلی وقته سواشده،بهتره دچار سوتفاهم نباشیم!به همین راحتی گفت سوتفاهم ورفت پی تفاهمی که توی همه چی دنبالش میگشت الا دلِ من که براش لرزمیگرفتبعد ازسیزده سال هفته ی پیش جلوی محل کارم یه نفرزده بودبه ماشینمو کارت ویزیتشو گذاشته بودورفته بود.اسمشوکه روی کارت دیدم اول باورم نشد امابعد ازکلی پیگیری فهمیدم خودشهماشینم قراضه ترازاین حرفاس که برم پی خسارت امابه عنوان مریض وقت گرفتم، مریضش بودم خبانقدرتوی کارش بزرگ شده که واسه دیدنش سه روزتوی نوبت بودمانقدرفکرش پرته که بعد ازاین همه حرف زدن هنوز داره نگام میکنه و نفهمیده من همون سوتفاهمی ام که بزرگترین تفاهم زندگیمو ازم گرفت،اینا همه حرفای من بود خانوم دکتر،امانیازی به نسخه نیست، شماسیزده سال پیش نسخه ی منو پیچیدی_یه ماه پیش وقتی توی بلیط فروشی سینما دیدمت همه ی اون روزامون از جلو چشمم ردشد،اون تصادف ساختگی رم ترتیب دادم که ببینمت،که شاید بتونیم دوباره دچار اون سوتفاهم بشیم! میخوام فردا ظهرجلوی مدرسه ی دوران دبیرستانمون ببینمت+فردا قول دادم زن و بچم روببرم سینما بعدش بریم فلافلی،همون فلافلیه نزدیک مدرستون،راستش من هنوز دیوونه ی بازیگری ام،بازیگرخوبی ام شدم،سیزده ساله دارم زندگی رو بازی میکنم،یه بازی بی نقص ... علی سلطانی@noeidegar
به یادم هست ، روزی مصرّانه ، به تو می گفتم: " ما هرگز خسته نخواهیم شد...هرگز"اما مدتی است ، پی فرصتی میگردم شیرینم ، تا به تو بگویم ، ما نیز ،خسته میشویم... و خسته شدن ، حق ماست ؛این که خسته می شویم و از نفَس می افتیم و در زانوهایمان،دردی حس میکنیم ، مسأله ای نیست مسأله این است که بتوانیم زیر درختی ، کنار جوی آبی ،روی تخته سنگی ، در کنار هم بنشینیم ، و خستگی از تن و روح، بتکانیمخسته نشدن ، خلافِ طبیعت استهمچنان که، خسته ماندندیگر نمی گویم که ما تا زنده ایم ، خسته نخواهیم شدبلکه می گویم: ما هرگز ، خسته نخواهیم ماند! نادر ابراهیمی@noeidegar
«زندگی شاید همین باشد؛چند درخت،چند پنجره روشن،چند آدم که دوستشان داریمو فرصتی کوتاه برای تماشای جهان.»@noeidegar