🌿🌿🌿بعد از شش ماه برگشتهام به تهران؛ آرایشگری که در تهران پیشش میروم از آنهایی نیست که باید ازشان…
انتشار: 2026/07/25 20:52 UTCدریافت: 2026/08/08 23:58 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 23:58 UTC
🌿🌿🌿بعد از شش ماه برگشتهام به تهران؛ آرایشگری که در تهران پیشش میروم از آنهایی نیست که باید ازشان وقت بگیری؛ کله را میاندازی پایین و میری سراغش؛ دستش خالی باشد میزند، نباشد باید بنشینی؛ همین است که شمارهی یکدیگر را نداشتهایم.هیچوقت هم با هم صمیمی نبودهایم. شاید کلاً یکی دوبار همزمان از بُلُفهای مشتریهایش خندهمان گرفته باشد و از طریق چشم، با هم به طرف خندیدهایم.برای همین جا خوردم وقتی امروز، بعد از آنکه کله را انداختم پایین و وارد مغازهاش شدم، طولانی و کمی شاکی نگاهم کرد و گفت:«کجایی مرد حسابی؟خیلی تو فکرت بودم…» گفتم:«نبودم تهران…»گفت:«نگرانت بودم! آخرین بار دی اومدی… با خودم میگفتم این…نکنه…نکنه…» خلاصش کردم:«نکنه مرده باشه؟!»-«آخه اون از دی… اون از جنگ… اون از نبودن طولانی…» مینشینم روی صندلی انتظار و او بر میگردد به اصلاح کلهی پسرک نوجوانی که زیر دستش نشسته. کمی سکوت کردیم.یکباره از توی آینه، با یک حال گنگ و چک خورده نگاهم کرد.-«باورت میشه خیلی از مشتریهام دیگه برنمیگردن؟» -«باورم میشه….» 📝سهیل سرگلزایی@szcafe@noeidegar




