اکبر عبدی بخشی از حافظه جمعی چند نسل از ایرانیهاست.اونقش ها را بازی نمی کرد، زندگی میکرد؛ از اجار…
انتشار: 2026/07/25 19:48 UTCدریافت: 2026/08/15 01:23 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:23 UTC
اکبر عبدی بخشی از حافظه جمعی چند نسل از ایرانیهاست.اونقش ها را بازی نمی کرد، زندگی میکرد؛ از اجارهنشینها و مادر گرفته تا ادم برفی. هر بار چهرهای تازه از خودش نشان داد و هر شخصیت را با جانش ساخت.مواضع او همیشه با واکنش هایی همراه بود اما او وقعی نمی نهاد. چرا که از نگاهش «مهم این است که آدم همیشه بخندد.»بعضی هنرمندان را با جوایزشان به یاد میآوریم؛ اما اکبر عبدی را با لبخندی که روی لب میلیونها نفر نشاند به یاد خواهیم آورد. این، شاید بزرگترین جایزهای باشد که یک بازیگر میتواند از مردم بگیرد. روحش شاد@nejadheydari
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — محمدرضا نژادحیدری
عصر دیروز، در نشستی که در دفتر استاندار محترم کرمان برگزار شد، از جمع صمیمی همکارانم در اداره کل روابط عمومی استانداری کرمان خداحافظی کردم.در این نشست، در سخنانی کوتاه، از اعتماد استاندار محترم به من برای سپردن مسئولیت روابط عمومی استانداری و پس از آن فرمانداری راور تشکر کردم.حضور در اداره کل روابط عمومی برای من تجربهای ارزشمند و آموزنده بود. شرکت در شوراها و جلسات متعدد، حضور در شهرستانهای مختلف و مواجهه نزدیک با مسائل و چالشهای استان، به من نگاه جامعتر و واقعبینانهتری نسبت به ظرفیتها، مسائل و نظام مشکلات کرمان داد.همچنین حضور در کنار دکتر طالبی، به عنوان استانداری باتجربه، برای من فرصتی مغتنم و سرشار از آموختههای مدیریتی بود؛ تجربهای که امیدوارم بتوانم از آن در مسئولیت جدید و برای بهبود وضعیت شهرستان راور استفاده کنم.از همه همکارانم در اداره کل روابط عمومی که در این مدت در کنارم بودند، صمیمانه تشکر میکنم و برای همه آنان آرزوی موفقیت و سربلندی دارم. مسیرهای کاری ممکن است تغییر کند، اما خاطره همکاری و رفاقت با این جمع برای من ماندگار خواهد بود.@nejadheydari
راور؛ شهرستانی با ظرفیتهای بزرگ و آرزوهای بزرگتر✍ محمدرضا نژادحیدری/ سرپرست فرمانداری راورامروز فصل جدیدی از فعالیت هایم با حضور در شهرستان راور رقم خورد. این حضور را مغتنم و فرصتی ارزشمند برای خدمت به ایران عزیز می دانم.راور با احترام به همه تلاش های چند دهه اخیر، آهنگ توسعه را نسبت به بقیه استان با سرعت کمتری پیموده است. تلاش من برگرداندن راور به ریل توسعه متوازن خواهد بود. در این مسیر دشوار، تعامل سازنده با همه ارکان حاکمیت از نمایندگان مجلس گرفته تا امام جمعه، مدیران استان و... را راهگشا و مهم می دانم.در راور، دو موضوع را با جدیت دنبال خواهیم کرد: احیای برند جهانی فرش راور و تبدیل این شهرستان از یک شهر عبوری به یک مقصد گردشگری.فرش راور فقط یک محصول نیست؛ بخشی از هویت و تاریخ این سرزمین است. برای احیای دوباره این برند، باید زنجیرهای از آموزش، طراحی، تولید و بازار را در کنار هم دید. مدتی است-از زمان پیشنهاد تصدی فرمانداری راور- ایده ایجاد شهرک تخصصی فرش در راور ذهنم را درگیر کرده است؛ ایدهای که امیدوارم با کمک بخش خصوصی، اهل فن و بافندگان این شهرستان، بتوانیم آن را به یک برنامه عملی تبدیل کنیم.از سوی دیگر، راور با طبیعت، تاریخ، فرهنگ و جاذبههایش، ظرفیت آن را دارد که از یک نقطه عبوری در مسیر، به مقصدی برای گردشگران تبدیل شود. راور نباید فقط جایی باشد که از آن عبور میکنیم؛ میتواند جایی باشد که برای دیدنش، ماندن در آن و شناختنش، مقصد سفر قرار بگیرد.در کنار این دو موضوع، راهها، زیرساختها و توسعه روستاها را نیز با جدیت دنبال خواهیم کرد. اما شاید مهمتر از همه این باشد که مردم احساس کنند صدایشان شنیده میشود، مسائلشان دیده میشود و برای حل آنها تلاش میشود.من ادعا نمیکنم که میتوانم همه مشکلات را حل کنم؛ اما تلاش میکنم مشکلات مردم را بشنوم، مسائل را دقیقتر بشناسم و برای حل آنها قدم بردارم.آغاز این مأموریت برای من، بیش از آنکه یک مسئولیت اداری باشد، فرصتی است برای شناختن راور، شنیدن صدای مردمش و تلاش برای ساختن فردایی که شایسته این شهرستان و مردمانش باشد.
راور؛ شهرستانی با ظرفیتهای بزرگ و آرزوهای بزرگترامروز فصل جدیدی از فعالیت هایم با حضور در شهرستان راور رقم خورد. این حضور را مغتنم و فرصتی ارزشمند برای خدمت به ایران عزیز می دانم.راور با احترام به همه تلاش های چند دهه اخیر، آهنگ توسعه را نسبت به بقیه استان با سرعت کمتری پیموده است. تلاش من برگرداندن راور به ریل توسعه متوازن خواهد بود. در این مسیر دشوار، تعامل سازنده با همه ارکان حاکمیت از نمایندگان مجلس گرفته تا امام جمعه، مدیران استان و... را راهگشا و مهم می دانم.در راور، دو موضوع را با جدیت دنبال خواهیم کرد: احیای برند جهانی فرش راور و تبدیل این شهرستان از یک شهر عبوری به یک مقصد گردشگری.متن کامل اینجاt.me/nejadheydari/420
دیروز در جریان بازدید از مؤسسه خیریه «بچههای ما»، با احساسی دوگانه روبهرو شدم. از یک سو، دیدن رشد و بالندگی مجموعههای مردمی و خیریهای که برای نگهداری و توانمندسازی کودکان فاقد سرپرست یا بدسرپرست تلاش میکنند، مایه امید و خرسندی بود؛ اتفاقی مبارک که نشان میدهد مسئولیت اجتماعی هنوز زنده است. از سوی دیگر، اندوهی سنگین در دل داشتم؛ اینکه این کودکان، هرچند در پناه مهر پرستاران و کارکنان دلسوز مؤسسه، که برخی از آنان خود پرورشیافته همین خانهاند، بزرگ میشوند، اما از آغوش گرم مادر و سایه امن پدر محروم ماندهاند.درگیر همین احساسات متضاد بودم که بزرگی روح «رهام»، یکی از بچههای مؤسسه، توجهم را جلب کرد. وقتی آقای استاندار هدیهها را میان بچهها توزیع میکرد، رهام هدیه خود را بیدرنگ به کودکی داد که هنوز نوبتش نرسیده بود. صحنهای ساده و تصویری از سخاوت، ایثار و مناعت طبع که درس بزرگی برای من بود.@nejadheydari
کلنگ زنی توسط ذینفعان؛ این قاب، روایت یک آغاز است. جایی که کودکان هم، نخستین ضربه را بر خاک مینشانند؛ گویی قرار است از همین نقطه آینده را بسازند. توسعه، وقتی معنا پیدا میکند که کودکی هم احساس کند در ساختن فردای محله یا شهرش شریک است.شاید سالها بعد، همین بچهها از کنار این پروژه عبور کنند و با لبخند بگویند: "روزی دستهای کوچک ما هم در آغاز این راه سهمی داشت." شاید همین دیده شدن، فردای آنان را دگرگون کند. گاهی ماندگارترین پروژهها، پیش از آنکه با بتن و فولاد ساخته شوند، در حافظه کودکان ما ساخته میشوند.عکس: محمدحسین قنبری@nejadheydari
درباره قاسم دیروز، در حالی که در محوطه مصلا منتظر ورود استاندار محترم بودم، ناگهان دستی روی شانهام نشست. برگشتم؛ آقا قاسم بود.بیش از سی سال است که او را میشناسم. مردی متواضع، مردمدار، خوشنام و مقید به حلال و حرام.حسن، پسر آقا قاسم، هم دوست روزهای نوجوانی ما بود. مثل بسیاری از نوجوانها، آن روزها گاهی با بزرگترهای مسجد محل بر سر بعضی کارها همنظر نبودیم.تصمیم گرفته بودیم یکشنبهشبها بعد از نماز مغرب و عشا، مناجات حضرت امیرالمؤمنین(ع) در مسجد کوفه را در مسجد محله برگزار کنیم. حسن لولویی، پسر آقا قاسم، و حسین ارغایی هم اهل دعاخوانی بودند و همراه ما.شنیده بودیم که بعضی از بزرگترها با برگزاری این برنامه موافق نیستند، هرچند دلیل قانعکنندهای هم برای مخالفتشان بیان نمیکردند.خلاصه، بعد از نماز به حسن گفتیم دعا را شروع کند. ما هم با همان عقل و سیاست نوجوانی، قرار گذاشتیم امشب حسن بخواند تا جلسه برگزار شود و بعد برای هفتههای بعد فکری کنیم.حسن تازه شروع کرده بود که آقا قاسم، که ظاهراً مأمور اجرای دستور بزرگترها بود، چراغهای مسجد را خاموش کرد.با اشاره به حسن گفتیم ادامه بده. کمی بعد دیدیم فرشهای حیاط مسجد را هم دارند جمع میکنند. باز هم کوتاه نیامدیم. حسن برای اینکه ماجرا زودتر تمام شود، سرعت دعا را بیشتر کرد. اما این بار آقا قاسم آمد، سیم میکروفن را از پریز کشید و رفت.آخر کار، فقط ما سه نفر مانده بودیم. دعا را به پایان رساندیم و با دلخوری راهی خانه شدیم.فردای آن شب، وقتی با سردی از کنار آقا قاسم میگذشتم، جلو آمد و گفت: «من تقصیری ندارم؛ شما باید با بزرگترها هماهنگ میکردید.»دیگر نیازی به هماهنگی نشد. ما قهر کردیم و مسجد کوچک دیگری را آباد و فعال کردیم. اما هیچوقت از آقا قاسم دلگیر نشدم. او همیشه برایم عزیز و محترم بود.حالا باید هشتاد وهفت یا هشتادوهشت سالی داشته باشد. مدتی هم در دفتر آقای مرعشی کار میکرد. هر وقت همدیگر را میبینیم، با همان محبت همیشگی احوال ایشان را میپرسد.دیروز، وقتی احوالپرسیمان تمام شد، چشمانش پر از اشک بود. پیشانیاش را بوسیدم و در دلم گفتم:خدا سایهاش را بر سر خانوادهاش مستدام بدارد؛ بعضی آدمها، خودشان بخشی از خاطرات شیرین یک محلهاند.@nejadheydari


