تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 00:04 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت🌊با عشق🍷I'll whisper in your ear secrets... with Love♡جهت ارتباط:If you want to talk to me👇https://t.me/TeleCommentsBot?start=sc-b0aad0ecd0
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 15 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
- من به زمانبندی و برنامه ریزی خدا برای زندگیم اعتماد دارم +(خدا ): دروغ میگه … تقریبا هر روز گریه میکنه تازه دیروز سرم داد زد !!!#مزاح
In reality, the other person is your most sensitive self in another body.~Khalil Gibran~@nazanari🦋
رازانار🦋nazanari@ – هر کسی لایق آن نیست که عاشق باشد🕊هرکسی را به درگاه عشق راهی نیست. بسیارند که نامِ عاشق بر خود نهاده اند ولی هرگز آتشی در جانشان نیفتاده؛ عشق را بر زبان گردانند بی آنکه در دل جایش دهند. اینان عشق را زیوری کرده اند بر قامتِ خویش، غافل از آنکه عشق زیور نیست؛ کوره است و کسی که به کوره نزدیک شود، باید تابِ گداختن باشد و تابِ گداختن، نصیبِ هر کس نگردد.عاشقی به اختیار حاصل نمیشود؛ ابتلاست. تقدیری است که بر برگزیده های کوی اش نازل گردد، نه امتیازی که مشتاقان به زور به دست آورند. عشق، امتحانِ اهلیت است؛ و هر که تاب نیاورد، از آنِ او نیست، هرچند عمری در پی اش بدود.مدعی از یار بسیار میگوید و از خود هیچ نمیگذرد؛ کوله بارش سنگین از توقع، از غرور، از خواستنِ بی حساب است. اما عاشق، زبانش خاموش است و دستش تهی؛ در راه، از خود میگذرد ...از نام و از نفس و آن «منِ» که هر صبح طلبکارانه برمیخیزد. و اگر هزار بار میانِ ماندن و رفتن بایستد، باز پا بر جاده ی وفا میگذارد، بی آنکه از رنج خود سخنی گوید؛ صبرش بی صداست، چنانکه آتش بی آنکه فریاد کند، میسوزاند.و این سوختن، خودِ معنای عشق است. عاشقِ حقیقی در معنا میسوزد، یعنی از «منِ» خویش چنان تهی میشود که جز معشوق، چیزی در او باقی نماند. فرهاد کوه را با تیشه نمیشکافت؛ کوه در برابر آهن، سر فرود نمیآورد. آنچه کوه را تسلیم کرد،آتشِ دل بود. سالک نیز درون خود کوهی دارد که هیچ فولادی آن را نمیشکافد، جز عشق راستین؛ از این رو نه به زور که به صدق میکوبد، و کوهِ نفس،ذره ذره فرو میریزد.و اگر وصال دیرتر از وعده رسید، وفای او پابرجاست. اگر درِ دیدار سالها بسته بماند، دلش از آستان برنمیگردد. و اگر سهم او از این سفر، تنها انتظار و دلتنگی بود، باز سر بر خاک می نهد و میگوید: «من به طمعِ رسیدن نیامده ام؛ آمدم تا در راهِ تو، خودِ گمشدهی خویش را بیابم.» و چون در این آتش بسوزد، دیگر نمیپرسد «به من چه رسید؟»؛ چه کسی میپرسد که آتش چه به او رسانده، وقتی خودْ آتش شده است؟ آن «منِ» طلبکار، سالهاست در نخستین منزل سوخته؛ و از خاکسترِ او سالکی زاده شده که نه برای رسیدن می آید و نه از دیر رسیدن می هراسد. آمده است تا در راهِ معشوق، حقیقتِ خود را بیابد و این یافتن، خودِ رسیدن است.#نانا@nazanari🦋
او به ظاهر گشت عاشق؛ما به معنا سوختیم.
در شکست بال، پرواز دگر داریم ما.#بیدل_دهلوی@nazanari🦋
از زمین زخم برداشته ام از آسمان مرهم گرفتم باز خواهم گشت …نانا
در این دوران پر از درد و اضطراب و غم سنگین جوانان نازنین و پاکمان، این کانال، مانند یک باغ آرام است که نسیم خنک آن، لحظاتی جگر سوخته ام را مینوازد. سالم و دل آرام باشی راز انار
یا رَب …اگر بناست بسوزیم؛ طاقتمان دهو اگر بناست بسازیم؛ قدرتمان ده
«تو به دل اَندَری و دل همهجا در پیِ توست.»@nazanari🦋
🕊️جانِ آدمی، تجلیِ نوری قدسی است …نه ملعبهای برای نمایشِ قدرت و نه ابزاری برای کنترل و عبرتسازی از مسیرِ وحشت !!!از منظر معنویت ، هر تَن، فانوسی است که شعلهاش از منبعی لایزال مایه میگیرد. سلبِ جان در برابر دیدگانِ بهتزده، تنها خاموش کردنِ یک نبض نیست؛ بلکه تلاشی بیهوده برای دفن کردنِ نور در زیرِ آوارِ قساوت و تیره کردنِ آینهی وجدانِ روح جمعی است.این نمایشِ تاریک، هجمهای است عریان به لطافتِ وجود؛ تلاشی است نافرجام برای پوشاندن رخنه های آگاهی با هراس ، اما قانونِ هوشمندی بر مدارِ دیگری میگردد: نور، ماهیتی نفوذگر دارد. هرچه دیوارِ بیداد بلندتر و سایهی دار سنگینتر شود، درخششِ حقیقت در پسِ آن، برّندهتر و بیباکتر میگردد. ظلمت، در ذاتِ خود نحیف و میراست؛چرا که از «عدم» میآید و در برابر «بودن» تاب نمیآورد.در نهایت، هیچ قدرتی را توانِ ایستادگی در برابر فتوحاتِ نور نیست. حقیقت، راهِ خود را از لایِ باریکترین ترکهایِ دیوارهایِ صلب پیدا میکند و در جانهایِ بیدار تکثیر میشود. نور، راه را میگشاید و در انتهایِ این شبِ طولانی، هوشمندیِ بیدارِ حیات، تمامیِ سایههایِ پوشالیِ قدرت را در شعاعِ بیانتهایِ خود محو خواهد کرد.#نانا@nazanari🦋
جانِ آدمی، تجلیِ نوری قدسی و رازی گشوده در بیکرانگی است؛ نه ملعبهای برای نمایشِ قدرت و نه ابزاری برای عبرتسازی از مسیرِ وحشت. در نگاهِ قدسی به حیات، هر تن، فانوسی است که شعلهاش از منبعی لایزال مایه میگیرد. سلبِ جان در برابر دیدگانِ بهتزده، تنها خاموش کردنِ یک نبض نیست؛ بلکه تلاشی بیهوده برای دفن کردنِ نور در زیرِ آوارِ قساوت و تیره کردنِ آینهی وجدانِ جمعی است.این نمایشِ تاریک، هجمهای است عریان به لطافتِ وجود؛ تلاشی نافرجام برای پوشاندن رخنه های آگاهی با هراس، اما قانونِ خلقت بر مدارِ دیگری میگردد: نور، ماهیتی نفوذگر دارد. هرچه دیوارِ بیداد بلندتر و سایهی دار سنگینتر شود، درخششِ حقیقت در پسِ آن، برّندهتر و بیباکتر میگردد. ظلمت، در ذاتِ خود نحیف و میراست؛چرا که از «عدم» میآید و در برابر «بودن» تاب نمیآورد.در نهایت، هیچ قدرتی را توانِ ایستادگی در برابر فتوحاتِ نور نیست. حقیقت، راهِ خود را از لایِ باریکترین ترکهایِ دیوارهایِ صلب پیدا میکند و در جانهایِ بیدار تکثیر میشود. نور، راه را میگشاید و در انتهایِ این شبِ طولانی، هوشمندیِ بیدارِ حیات، تمامیِ سایههایِ پوشالیِ قدرت را در شعاعِ بیانتهایِ خود محو خواهد کرد.@nazanari🦋
مولانا از شمس می پرسد : اندوه چه موقع تمام می شود؟ شمس می گوید: اندوه تمام نمی شود فقط تو آنقدر وسیع می شوی که اندوه در تو گم می شود. @nazanari🦋🕊️مسأله این است …سکوتِ تو از وسعتِ جان برمی خیزد یا استیصالِ جان؟و چه پاسخ لطیفی است برای آنکه بدانی رهایی، نابودیِ درد نیست؛ بلکه گشادگیِ جان است. درد میماند، اما دیگر مرکزِ وجود نمیشود؛ همچون ابری که بر آسمان میگذرد و آسمان، از عبورِ او آشفته نمیشود.آدمی تا وقتی خویش را قطره میپندارد، از هر آتشی میسوزد؛ اما چون دریا شد، حتی آتش نیز در او راه گم میکند. پس مسئله این نیست که اندوه نیاید؛ مسئله این است که تو دیگر در قبض نباشی.ابنعربی این آگاهی را با زبان تجلّی بیان نمود: جهان، صحنهی ظهور حق است، و هر درد و هر رنج، نقشی از نقاشیِ بیکرانِ هستی. در این نگاه، سالک نه با اندوه میجنگد، نه آن را انکار میکند؛ بلکه میآموزد که در پسِ هر تلخی، نغمهای از معنا بشنود. پس اندوه، دیگر دشمن نیست؛ حجابِ نازکی است که اگر از آن بگذری، وسعتِ حضور را میبینی.و روانشناسی نیز، با زبانی دیگر، همین را زمزمه میکند: آرامشِ عمیق، گاهی نه از حذفِ درد، که از ظرفیتِ تحملِ درد زاده میشود. انسانِ سالم، آن نیست که چیزی احساس نکند؛ آن است که بتواند احساس کند، بیآنکه در احساس فروبپاشد. این همان انعطافپذیری روانی است؛ توانِ ماندن با حقیقت، بیآنکه حقیقت، تو را از پا بیندازد.هانس سلیهدر نظریه استرس، از مرحلهای سخن میگوید که اگر تحت فشار بودن ادامه یابد، جان به فرسودگی میرسد. و اینجاست که باید دقیق بود: چون فرسودگی نیز گاه شبیه آرامش مینماید؛ اما در حقیقت، خاموشیِ آتشیست که سوختش تمام شده. نه از وسعت آمده، نه از عشق؛ بلکه از پایانِ توان.پس فرق میان این دو حال، چون فرقِ سکوتِ معبد است با سکوتِ یک ویرانه !!!هر دو خاموشاند، اما یکی از حضور لبریز است و دیگری از تهیشدن.اگر آرامشِ تو پس از اشک آمده باشد، پس از فهم آمده باشد، پس از تسلیمِ عاشقانه آمده باشد، آنگاه نشانهی گستردگیت باشد؛اما اگر آرامشِ تو همراه با بیحسی، بیلذتی، خستگی و بریدگی آمده باشد، باید با مهربانی بپرسی: آیا این وسعت است، یا استیصال؟چرا که جانِ وسیع، درد را میبیند و میگذرد؛ اما جانِ فرسوده، دیگر حتی توانِ دیدن ندارد.#نانا @nazanari🦋
مولانا از شمس می پرسد : اندوه چه موقع تمام می شود؟ شمس می گوید: اندوه تمام نمی شود فقط تو آنقدر وسیع می شوی که اندوه در تو گم می شود.@nazanari🦋