امام حسن البنّا-رحمهالله- (م1368هـ) میگوید:«[به یاد میآورم] معمولاً در سالگرد میلاد پیامبر (صلی…
انتشار: 2026/08/16 03:25 UTCدریافت: 2026/08/18 15:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 15:55 UTC
امام حسن البنّا-رحمهالله- (م1368هـ) میگوید:«[به یاد میآورم] معمولاً در سالگرد میلاد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) مهرگانی (جشن و سرور) بپا میساختیم و از اول تا دوازدهم ربیع الاول هر شب کاروان تظاهراتی از منزل یکی از برادران اهل طریقت به راه میانداختیم.» 📚 خاطرات حسن البنّا، ترجمه: جلال الدین فارسی، (تهران: انتشارات برهان، چاپ اول، 1358)، ص50.هنگام مطالعۀ کتاب مذکور در ادامه سخنان شیخ حسن البنّا (رحمهالله) مطلبی ذکر شده بود که بسیار مرا تحت تأثیر قرار داد بهطوری که حالم دگرگون گردید و چشمانم را اشکبار کرد. جا دارد به همین مناسبت بخشی از این مطلب را در اینجا نقل نمایم. حسن البنّا (رحمهالله) میگوید: «...اتفاقاً شبی نوبت به برادرمان شیخ شلبیرجال (رحمهالله) رسید. طبق معمول پس از نماز عشاء به خانهاش رفتیم، دیدیم خانه تمیز و روشن و مجهز و آماده است. شربت و قهوه مثل همیشه آوردند و خوردیم، کاروان تظاهرات به راه افتاد و سرودهای رسمیمان را با نشاط و شادمانی هرچه بیشتر شروع به خواندن کردیم و بانگ شادی به آسمان رساندیم. کاروان بالاخره به محل اولیه بازگشت و چند دقیقهای با شیخ شلبی نشستیم. همین که خواستیم برخیزیم دیدیم در حالی که لبخندی لطیف به لب دارد میگوید: فردا ان شاءالله صبح زود بیایید تا "روحیه" را بگور سپاریم. حالا این روحیه تنها فرزند اوست که خدا تقریباً یازده سال بعد از ازدواجش به او عنایت فرموده، و به قدری به او علاقه داشت که حتی در موقع کسب و کار هم از او دور نمیشد، تا بزرگ و برومند شده بود و چون به منزلۀ روحی بود که در بدنش باشد اسمش را روحیه گذاشته بود. بُهمتمان زد و پرسیدیم: کَی مرده؟ گفت: همین امروز نزدیک غروب. گفتیم: پس چرا به ما اطلاع ندادی تا کاروان را از منزل دیگری به راه اندازیم؟ گفت: مگر حالا چطور شد، غممان کمتر شد و تسکین یافت، ماتمی به جشنی بدل شد، از این نعمت چه بالاتر؟...» 📚 همان، صص50 – 51.✍️ کیوان عثمانی