«مردی احنف قیس را دشنام میداد و از پسِ وی میدوید. احنف چون با قبیلهی خویش رسید بایستاد و گفت: اگ…
انتشار: 2026/07/24 05:04 UTC
«مردی احنف قیس را دشنام میداد و از پسِ وی میدوید. احنف چون با قبیلهی خویش رسید بایستاد و گفت: اگر چیزی دیگر اندر دلت مانده است بگو آنجا تا کسی ازین بیخردان از قبیلهی ما نشنود که ترا جواب دهد.» (رسالهٔ قشیریه، به تصحیح بدیعالزمان فروزانفر، ص ۳۹۴)این حکایت کوتاه، نقد حال روزگار ما است. وضعیتی را توصیف کرده که بعد از گذشت هزار سال، بخشی از چهره جمعی امروز ما در آن پیداست. شبکههای اجتماعی قرار بود میدان گسترش گفتوگو باشند؛ اما در عمل، بیش از آنکه گفتوگو را تقویت کنند، به تقویت قبیلهها انجامیدند. هر گروه، حلقهای از همفکران خود ساخته و هر صدای متفاوتی نه به عنوان فرصتی برای اندیشیدن و دیدن از منظری تازه، بلکه به منزلهٔ تهدیدی برای هویت قبیله تلقی میشود. در چنین فضایی، جستوجوی حقیقت، جای خود را به برچسب میدهد و ناسزا جانشین اندیشیدن میشود.نکتهٔ شگفت این حکایت در بردباری احنف نیست؛ در شناخت او از سازوکار خشونت است. او میداند که دشنام یک فرد، تا وقتی میان دو نفر باقی بماند، هنوز مهارشدنی است؛ اما کافی است پای قبیله به میان آید تا آتش آن شعلهور شود. از همین رو، به دشنامدهنده میگوید هرچه در دل داری همینجا بگو؛ مبادا افراد قبیلهٔ من بشنوند و پاسخ دهند.از همه ظریفتر آن است که افراد قبیلهٔ خود را «بیخردان» مینامد. این تعبیر اعترافی است به یکی از ضعفهای همیشگی انسان: وقتی پای تعلقات جمعی به میان میآید، خِرَد و انصاف نخستین قربانیان این میداناند. انسانها به تنهایی گاه بردبارند، اما در هیئت قبیله، زودتر خشمگین میشوند، آسانتر توهین میکنند و دشوارتر میاندیشند.باری، جامعهای که در آن دشنام جای استدلال بنشیند، به تدریج توان گفتوگو را از دست میدهد. زبان دارد اما انگار گُنگ است و ناتوان از سخن گفتن است. در آن جامعه، دیگر کسی برای دانستن و فهمیدن سخن نمیگوید؛ همه برای تشویق قبیلهٔ خود سخن میگویند.صدیق قطبی عزیز در عقل آبیاش چه خوش گفته:«کلام، خنجر نیست. نباید باشد. کلام و زبان، سرپناهی است در برابر گزند تنهایی و مرگ. واژهها، شعلههای خُردی هستند تا به یاری آن فاصلههای هولناک و روابط یخبسته را چارهای کنیم. از کلام، خنجر نسازیم. این چه هنر و مهارت بیقدری است که موهبت والای کلام را دستمایهای برای طعن و تعریض، طرد و خوارداشت، خَستن و زخمی کردن و تلخکامی همدیگر سازیم؟ واژهها آمدهاند تا چراغ دوستی برافروزند، نهال مِهر بنشانند و اندوه آدمی را تسکینی باشند. واژهها را چوب آتشافروزیهای دلآزار نسازیم، سوختِ بارِ خودکامگیهای خود نکنیم. موهبت ارجمندِ زبان را در پای دوستی و آشنایی خرج کنیم. به سوداهای تهیمایه که به نام حقیقتاند و به کام أنانیت، زبان را تباه نکنیم. گفتوگویی که ما را به زندگی مطبوعتر میرساند، از جادهی واژههای عبوس نمیگذرد. رخسارهی واژهها در آوار خشم و درشتی ما، زشت میشوند. شب میشوند.»@irajrezaie


