https://t.me/mamostaalikhaledi
انتشار: 2026/08/14 07:43 UTCدریافت: 2026/08/15 03:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:14 UTC
پستهای تلگرام — کانال ماموستا خالدی
باسلام و احترام خدمت اعضای محترم کانال ،به استحضار میرساند دلیل عدم ارسال خطبه مشکلات فنی واینترنتی است ، ان شاءالله به محض رفع مشکل فرستاده خواهد شد. با تشکر از صبر وحوصله تان،
لە مانگ پرسیم بۆ بەم شەوگارە وێڵیدەمێ هەیت و دەمێ جێمان ئەهێڵیهیلالی یاخود چواردەی بۆچی ئاوایوتم با پێت بڵێم با تۆش بیزانیکە من عەوداڵەکەی عەشقی رەسولمبدەن صەلاوات لە جەماڵی محمد🌺💐🌺💐🌺🌺🌺t.me/mamostaalikhaledi
🌴 داستانی واقعی و تکان دهنده از کشور یمن 👞زمانیکه معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسیکه نمره کامل بگیرد ، یک جفت کفش نو جایزه بدهد ، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند.استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد.شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده ، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است.روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد ، پس با لبخندی به آنها گفت: « هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد ، به او یک هدیه کوچک میدهم.»یکی از کودکان با هیجان پرسید: « خانم ، هدیه چیست؟»معلم پاسخ داد: « یک جفت کفش نو »کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود ، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آنها دختری به نام « وفاء عبدالکریم » بود که انتهای کلاس مینشست ؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد.🌴وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمیکرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند.بعد از تصحیح اوراق ، غافلگیری این بود که تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند!🌴استاد نوال خوشحال شد اما درمانده ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالیکه همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آنها گفت: « شما همه عالی هستید ، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.»کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: « نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را بطور تصادفی بیرون بکشید »معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت ، تا کرد و در جعبه انداخت.🌴استاد نوال در مقابل دیدگان آنها یک کاغذ بیرون کشید ، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم».وفاء با قدمهایی لرزان و در حالیکه اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالیکه بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند ، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای بدست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: « به خدا قسم خانم ، من واقعاً به آن نیاز داشتم.»🌴نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام ، در حالیکه جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت.همسرش پرسید: « چرا در حالیکه داستانی زیبا تعریف میکنی ، گریه میکنی؟»او در حالیکه جعبه را باز میکرد گفت: « من بخاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.»همسرش تعجب کرد و پرسید: « پس چرا؟ »او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: « وفاء عبدالکریم »🌴همسرش خشکش زد ، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!»او در حالیکه میلرزید ادامه داد: « همه آنها کفش میخواستند ، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.»🌴روز بعد ، نوال به مدرسه رفت در حالیکه به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد.وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: « دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.»وفاء گریه کرد ، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام « روز قلبهای سفید » شناخته شد.اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند.در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را بخاطر دیگری کنار میگذارد ، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...»پیام داستان :اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانیکه ندارند تقسیم کند.خداوند در قرآن کریم میفرماید: .. وَيُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ ۚ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ( حشر/۹) ... و ایشان را بر خود ترجیح میدهند ، هرچند که خود سخت نیازمند باشند. کسانیکه از بخل نفس خود ، نگاهداری و مصون و محفوظ گردند ، ایشان قطعاً رستگارند.🌺💐🌺💐💐t.me/mamostaalikhaledi
﷽معمای ثروتدر سفری کوتاه با یکی از آشنایان، فرصتی دست داد تا گفتوگویی صمیمی دربارهٔ فراز و نشیبهای زندگی داشته باشیم. در میانهٔ صحبت، یاد پدر مرحومش افتاد و از مردی گفت که هم دیندار بود و هم ثروتمند، اما گاهی از او گلایه میکردیم که چرا زکات و صدقات و انفاق را کمتر از حد انتظارشان انجام میدهی و فردا پس فردا دور از جان بالاخره مجبوری از این مال و ثروت دل بکنی. پدر اما در پاسخ، آرام میگفت: «من با خدای خودم یک کارهایی دارم» و به نوعی یاد آور یعقوب نبی علیه السلام بود که به فرزندانش می گفت : من از خدا چیزهایی می دانم که شما نمیدانید ،و بحث را فیالجمله تمام میکرد، بدون آنکه توضیح بیشتری بدهد یا دلخور شود.سالها گذشت و آن پدر مهربان به رحمت خدا رفت. پس از مراسم تعزیه و خاکسپاری، تازه ماجرای اصلی آغاز شد؛ روزها و هفتههایی که مردمی آشنا و بیشترشان ناآشنا، یکییکی به منزل، مغازه و محل کار خانواده مراجعه میکردند. هرکدام با چشمانی اشکبار و قلبی سرشار از شکر، پرده از رازی قدیمی برمیداشتند؛ یکی میگفت نزدیک به پانزده سال است که مرحوم هزینههای درمان فرزند بیمارش را بیچشمداشت تقبل کرده، دیگری تعریف میکرد که خانهای که اکنون در آن آسوده زندگی میکند، به دستان خیر آن مرد ساخته شده، و دیگری هم از اجارهٔ مغازه و تهیهٔ اجناسش میگفت که بدون هیچ قرار و مدار مکتوبی، تنها با یک وعدهٔ صادقانه انجام شده بود.فرزند مرحوم با حیرت و اشتیاقی وامانده از این همه کرامت، تعریف کرد که حدود شصت نفر از این مراجعان، هر کدام به نوعی وامدار محبت پنهان پدرشان بودند، در حالی که خودشان پنج پسر، از هیچ یک از این بخششها کوچکترین خبری نداشتند. در ادامه تعریف کرد : وقتی از آن افراد پرسیده میشد چرا تا امروز سکوت کردهاید، و الان این خبرها را به ما میدهید ؟ همه تقریباً یک پاسخ داشتند: «والله پدرتان از همان ابتدا شرط میکرد که اگر کسی از این کمکها مطلع شود، دستش را از ما کوتاه میکند؛ ما هم به احترام اخلاصش، زبان به سخن نگشودیم.»و اینگونه، آن مرحوم با عملی خالصانه و بیریا، میراثی به یادگار گذاشت که در دفتر حساب و کتاب دنیا نمیگنجید؛ میراثی که نه با سر و صدا و نه با منتگذاری، بلکه در سکوت شبها و در پناه خلوت با خداوند، جاودانه شد. راستی که اگر اخلاص، بیهیچ شیلهپیلهای در عمق وجود ریشه دواند، همان یک کار بینامونشان با خداست که پس از مرگ، نامش را بر زبانها و در دلها جاری میسازد و ثمری صدچندان به بار میآورد که نه چشمها دیده و نه گوشها شنیده بود.شفیع صادقی۴۰۵٫۵٫۱۹t.me/mamostaalikhaledi
خطبه نماز جمعه، موضوع: منزلت آذان و اقامهخطيب : ماموستا علی خالدی مکان : مهاباد شهرک کارمندان، مسجد پاکنهاد مدت زمان : 31 دقیقهتاریخ : 1405/05/16🌺🌺💐🌺🌺🌺🌺🌺🌺☘🌺💐🌺☘☘🌺🌺🌺☘🌺🌺t.me/mamostaalikhaledi
