
سوال های عقیدتی و فقهی خود را باماموستا علی خالدی در میان بگذارید، ان شاءاللە پاسخ های مربوطه را دریافت خواهید کرد.🌸 ارسال سؤال به آیدی زیر🌸ماموستا ایوب@Rzvan12
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 16 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/19 تا 2026/08/15
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 16 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
باسلام و احترام خدمت اعضای محترم کانال ،به استحضار میرساند دلیل عدم ارسال خطبه مشکلات فنی واینترنتی است ، ان شاءالله به محض رفع مشکل فرستاده خواهد شد. با تشکر از صبر وحوصله تان،
لە مانگ پرسیم بۆ بەم شەوگارە وێڵیدەمێ هەیت و دەمێ جێمان ئەهێڵیهیلالی یاخود چواردەی بۆچی ئاوایوتم با پێت بڵێم با تۆش بیزانیکە من عەوداڵەکەی عەشقی رەسولمبدەن صەلاوات لە جەماڵی محمد🌺💐🌺💐🌺🌺🌺t.me/mamostaalikhaledi
🌴 داستانی واقعی و تکان دهنده از کشور یمن 👞زمانیکه معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسیکه نمره کامل بگیرد ، یک جفت کفش نو جایزه بدهد ، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند.استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد.شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده ، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است.روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد ، پس با لبخندی به آنها گفت: « هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد ، به او یک هدیه کوچک میدهم.»یکی از کودکان با هیجان پرسید: « خانم ، هدیه چیست؟»معلم پاسخ داد: « یک جفت کفش نو »کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود ، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آنها دختری به نام « وفاء عبدالکریم » بود که انتهای کلاس مینشست ؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد.🌴وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمیکرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند.بعد از تصحیح اوراق ، غافلگیری این بود که تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند!🌴استاد نوال خوشحال شد اما درمانده ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالیکه همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آنها گفت: « شما همه عالی هستید ، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.»کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: « نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را بطور تصادفی بیرون بکشید »معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت ، تا کرد و در جعبه انداخت.🌴استاد نوال در مقابل دیدگان آنها یک کاغذ بیرون کشید ، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم».وفاء با قدمهایی لرزان و در حالیکه اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالیکه بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند ، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای بدست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: « به خدا قسم خانم ، من واقعاً به آن نیاز داشتم.»🌴نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام ، در حالیکه جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت.همسرش پرسید: « چرا در حالیکه داستانی زیبا تعریف میکنی ، گریه میکنی؟»او در حالیکه جعبه را باز میکرد گفت: « من بخاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.»همسرش تعجب کرد و پرسید: « پس چرا؟ »او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: « وفاء عبدالکریم »🌴همسرش خشکش زد ، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!»او در حالیکه میلرزید ادامه داد: « همه آنها کفش میخواستند ، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.»🌴روز بعد ، نوال به مدرسه رفت در حالیکه به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد.وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: « دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.»وفاء گریه کرد ، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام « روز قلبهای سفید » شناخته شد.اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند.در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را بخاطر دیگری کنار میگذارد ، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...»پیام داستان :اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانیکه ندارند تقسیم کند.خداوند در قرآن کریم میفرماید: .. وَيُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ ۚ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ( حشر/۹) ... و ایشان را بر خود ترجیح میدهند ، هرچند که خود سخت نیازمند باشند. کسانیکه از بخل نفس خود ، نگاهداری و مصون و محفوظ گردند ، ایشان قطعاً رستگارند.🌺💐🌺💐💐t.me/mamostaalikhaledi
﷽معمای ثروتدر سفری کوتاه با یکی از آشنایان، فرصتی دست داد تا گفتوگویی صمیمی دربارهٔ فراز و نشیبهای زندگی داشته باشیم. در میانهٔ صحبت، یاد پدر مرحومش افتاد و از مردی گفت که هم دیندار بود و هم ثروتمند، اما گاهی از او گلایه میکردیم که چرا زکات و صدقات و انفاق را کمتر از حد انتظارشان انجام میدهی و فردا پس فردا دور از جان بالاخره مجبوری از این مال و ثروت دل بکنی. پدر اما در پاسخ، آرام میگفت: «من با خدای خودم یک کارهایی دارم» و به نوعی یاد آور یعقوب نبی علیه السلام بود که به فرزندانش می گفت : من از خدا چیزهایی می دانم که شما نمیدانید ،و بحث را فیالجمله تمام میکرد، بدون آنکه توضیح بیشتری بدهد یا دلخور شود.سالها گذشت و آن پدر مهربان به رحمت خدا رفت. پس از مراسم تعزیه و خاکسپاری، تازه ماجرای اصلی آغاز شد؛ روزها و هفتههایی که مردمی آشنا و بیشترشان ناآشنا، یکییکی به منزل، مغازه و محل کار خانواده مراجعه میکردند. هرکدام با چشمانی اشکبار و قلبی سرشار از شکر، پرده از رازی قدیمی برمیداشتند؛ یکی میگفت نزدیک به پانزده سال است که مرحوم هزینههای درمان فرزند بیمارش را بیچشمداشت تقبل کرده، دیگری تعریف میکرد که خانهای که اکنون در آن آسوده زندگی میکند، به دستان خیر آن مرد ساخته شده، و دیگری هم از اجارهٔ مغازه و تهیهٔ اجناسش میگفت که بدون هیچ قرار و مدار مکتوبی، تنها با یک وعدهٔ صادقانه انجام شده بود.فرزند مرحوم با حیرت و اشتیاقی وامانده از این همه کرامت، تعریف کرد که حدود شصت نفر از این مراجعان، هر کدام به نوعی وامدار محبت پنهان پدرشان بودند، در حالی که خودشان پنج پسر، از هیچ یک از این بخششها کوچکترین خبری نداشتند. در ادامه تعریف کرد : وقتی از آن افراد پرسیده میشد چرا تا امروز سکوت کردهاید، و الان این خبرها را به ما میدهید ؟ همه تقریباً یک پاسخ داشتند: «والله پدرتان از همان ابتدا شرط میکرد که اگر کسی از این کمکها مطلع شود، دستش را از ما کوتاه میکند؛ ما هم به احترام اخلاصش، زبان به سخن نگشودیم.»و اینگونه، آن مرحوم با عملی خالصانه و بیریا، میراثی به یادگار گذاشت که در دفتر حساب و کتاب دنیا نمیگنجید؛ میراثی که نه با سر و صدا و نه با منتگذاری، بلکه در سکوت شبها و در پناه خلوت با خداوند، جاودانه شد. راستی که اگر اخلاص، بیهیچ شیلهپیلهای در عمق وجود ریشه دواند، همان یک کار بینامونشان با خداست که پس از مرگ، نامش را بر زبانها و در دلها جاری میسازد و ثمری صدچندان به بار میآورد که نه چشمها دیده و نه گوشها شنیده بود.شفیع صادقی۴۰۵٫۵٫۱۹t.me/mamostaalikhaledi
خطبه نماز جمعه، موضوع: منزلت آذان و اقامهخطيب : ماموستا علی خالدی مکان : مهاباد شهرک کارمندان، مسجد پاکنهاد مدت زمان : 31 دقیقهتاریخ : 1405/05/16🌺🌺💐🌺🌺🌺🌺🌺🌺☘🌺💐🌺☘☘🌺🌺🌺☘🌺🌺t.me/mamostaalikhaledi
بعضیها هرگز حاضر نیستند اشتباه خود را بپذیرند؛ برای هر خطایی جوابی دارند و همیشه خودشان را برحق میدانند.پذیرفتنِ اشتباه،نشانهٔ ضعف نیست؛نشانهٔ بلوغ است.کسی که اشتباهاتش را میپذیرد،سریعتر رشد میکند.t.me/mamostaalikhaledi
( منشور بیداری، راهنمای بقا در دنیای مدرن ) - نگاهی نو به باورها و رویکردهای:- اعتقادی - عملی- فردی و اجتماعیاندیشه اسلامی معاصرتهیه و تأیید کنندگان:1- اتحادیه جهانی عالمان و دانشگاهیان مسلمان2- ریاست امور دینی ترکیه3- کمیته هماهنگی علمای اهل سنت عراق4- کمیته هماهنگ کننده علمای داخل و خارج فلسطین5- کمیته مرکزی علمای اهل سنت ترکیه6- حرکت توحید و اصلاح مراکش7- اتحادیه سازمان های اسلامی اروپا8- سازمان وقف و دانشکده اسلامی اروپا9- نمایندگان دفاتر اتحادیه علما در کشورهای مختلف جهان10- شورای پژوهش ها و فتاوای اروپا11- شعبه جمعیة العلمای دیاربکر- ترکیه12- شورای رهبری اتحادیه علمای مالزی13- شورای علمای صربستان- و ۱۷ جمعیت و نهاد علمایی و دانشگاهی دیگرتهیه شده به کمک : ( هوش مصنوعی )مترجم : عبدالعزیز سلیمی - زبان : فارسیزمان : ۱۷ دقیقهفرمت: MP4 👆تاریخ : ۷ مرداد ۱۴۰۵ شکانال تلگرامی عبدالعزیز سلیمیt.me/abdolazizsalimi1334
له سەرخۆشی دایکیکی ئیماندار داt.me/mamostaalikhaledi
✨️ما امت بزرگی بودیم✨️🍁 در عصر امویان (و در زمان خلافت عمر ثانی) جارچی با صدای بلند در خیابانهای دارالخلافه فریاد میزد: 🔹️چه کسی دوست دارد ازدواج کند تا زنی را به نکاح او درآوریم ... ؟ 🔹️چه کسی خانه ندارد تا برایش خانهای بسازیم ... ؟ 🔹️چه کسی بدهکار است تا بدهیهایش را ادا کنیم ... ؟ 🔹️چه کسی میخواهد حج یا عمره بگزارد تا هزینهاش را برایش فراهم کنیم ... ؟ 🔹️چه کسی ... چه کسی ...🍁 ما امروزه با چنین عباراتی آشنا نیستیم و از میان زمامداران اسلامی و حتی در عصر بیداری اروپائیان نیز کسی را سراغ نداریم که ملتش را با چنین سخاوتهایی بنوازد ...🍁 اینها دستورات خلیفه بزرگی بود که در ۴۰ سالگی وفات کرد ..🍁 آری او عمربن عبدالعزیز خلیفهی بزرگ و عادل اموی بود ... وقتی اموال زکات را پیش او آوردند فرمود: آنها را هزینهی فقرا کنید ... 🍁 گفتند: در میان امت اسلام فقیری نمانده است ...🍁 فرمود: با آن سپاهیان اسلام را تجهیز کنید ... 🍁 گفتند: سپاهیان اسلام دنیا را درنوردیدهاند و نیازی به تجهیزات و تدارکات ندارند ...🍁 فرمود: شرایط ازدواج جوانان را فراهم کنید ... 🍁 گفتند: کسی که خواهان ازدواج بوده برایش زوج مناسبی تدارک دیدهایم و هنوز دارایی و اموال بسیاری باقی مانده است ... !🍁 فرمود: بدهی بدهکاران را بپردازید ..🍁 گفتند: همین کار را کردهایم ولی هنوز اموال بسیاری مانده است ..🍁 فرمود: بروید و ببینید اگر مسیحیان و یهودیان بدهکارند بدهیهایشان را بپردازید ... 🍁 رفتند و بدهیهایشان را ادا کردند ولی هنوز اموالی باقی مانده بود ... !!🍁 فرمود: گندم بخرید و آنها را در بالای کوهها و جنگلها پخش کنید تا نگویند: پرندهای در سرزمین مسلمانان گرسنه مانده است !؟🍁 آری ما امت بزرگی بودیم ... ولی امروزه به جان هم افتاده و همدیگر را میکشیم !!🪶طرائف الأعراب#سۆزیمیحڕاب🕌═══༻🍁༺═══🕋 @Sozimihrab🕌═══༻🍁༺══
یاد آن روزها بخیرمردها ،مرد بودند و زنها هم زن چند روز پیش ، آخر وقت که داشتم از محل کارم میرفتم، جلوی مغازهٔ یکی از آشنایان رد میشدم که با اصرار فراوان مرا به چای دعوت کرد. اما به محض ورود، نگاهم به خانمی افتاد که پشت میز ایستاده بود؛ با ظاهری بسیار نامناسب و پوششی که هیچ هماهنگی با عرف و حیا نداشت. دلم گرفت و بیآنکه چیزی بگویم، به بهانهٔ عجله، از آنجا دور شدم. راستش، برایم قابل هضم نبود که در آن جمع ، چنین جوی را تحمل کنم.فردای آن روز، که به سر کارم بر میگشتم ،دوستم با لبخندی پر از کنجکاوی پرسید: «راستی دیروز چرا نیامدی؟ چای حاضر بود و منتظرت ماندیم.» کمی مکث کردم و با صراحت گفتم: «والله میخواستم بیایم، ولی با حضور آن خانم، احساس راحتی نکردم. ترجیح دادم ، بروم و شما هم به کار خودتان می رسیدید» دوستم با تعجب پرسید: «کدام خانم؟» و من با اشاره به آنچه دیده بودم گفتم: «همان خانمی که پشت میز ایستاده بود و لباسهای عجیب پوشیده بود.» او چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد ناگهان قهقههای طولانی سر داد.وقتی خندهاش بند آمد، گفت: «برادر، ایشان خانم نبود! او آقاست اتفاقا خیلی هم مرد با جنمی است، مشاور کامپیوتر و همکار خود من است. موهای بلند و پوشش آزاد و اصلاحش، تو را به اشتباه انداخته!» من مات و مبهوت ماندم و با افسوس عمیق به این وضعیت فکر کردم؛ روزگاری که تشخیص زن از مرد، اینقدر دشوار شده که آدم دچار چنین اشتباه بشود. چقدر تأسفبار است که مرزهای روشن الهی و عرفی، اینگونه درهم آمیخته و تشخیص هویت، به معمایی پیچیده تبدیل شده است.عمل زیبایی ، گوشواره ، لباسهای پاره پاره، اصلاح صورت ، تغییر جنسیت ،و دهها مورد دیگر همه مشترک میان زن و مرد.این داستان تلخ، آینهٔ تمام نمای روزگار ماست؛ روزگاری که پوشش، رفتار و گفتار و همه خطوط تمایز محو شده اند. من افسوس میخورم برای نسلی که باید با چنین سردرگمی هایی دست و پنجه نرم کند؛ نسلی که برای تشخیص ساده ترین مفاهیم، نیاز به توضیحات متعدد دارد. خدایا، به این آشفتگی پایان ده و به ما بصیرتی عطا کن تا حق را از باطل، و مرد را از زن، با نگاهی پاک و معیارهای درست، بازشناسیم؛ چراکه مرگ و زندگی جامعه، در گرو حفظ همین مرزهای روشن است و از دست دادن آن، نتیجهای جز حیرت و پشیمانی ندارد.شفیع صادقی۴۰۵٫۵٫۴
تفسیر ( سوره فاتحه - ۲ - )با استفاده از ( هوش مصنوعی )منابع: آثار شخصیت هایی چون:- إمام محمد غزالی- طاهر إبن عاشور- سید قطب- دکتر یوسف قرضاوی- کاک احمد مفتی زاده - استاد شهید ناصر سبحانی- دکتر مصطفی خرم دل- دکتر عبدالکریم سروشزبان : فارسیزمان : ۱۴ دقیقهفرمت : MP3