#تمام_ناتمام_من #پارت_۹۸ سکوت باراد نشان از عدم اطمینانش میداد._اینجا موندنت دیگه دیگه خیلی خطرناک…
انتشار: 2026/07/30 21:56 UTCدریافت: 2026/08/15 10:53 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 10:53 UTC
#تمام_ناتمام_من #پارت_۹۸ سکوت باراد نشان از عدم اطمینانش میداد._اینجا موندنت دیگه دیگه خیلی خطرناکه حتی اگر نری دنبال چیزی که گفتم نباید هم اینجا بمونی، پاشو بپوش تا اونجا حواسم بهت هست!کسی نمیتوانست درکش کند. برای پناه همین که بدن سنگینش را از سرویس بر روی مبل آوار کرده بود به مثابه مبارزه با دیوی سهمگین بوده است، دیگر توان رویارویی با آدمهای دیگر و یا حتی توان تکان خوردن را هم نداشت._ نمیتونم برم…باراد کلافه چشمانش را به سقف دوخت. نفسش را با شتاب به بیرون فوت کرد. خودش را کنترل کرد تا صدایش را همچنان آرام نگهدارد:_ تو حتما اینجا یهچیزی رو نگه میداری که اینطوری از اینجا جم نمیخوری!یعنی چی که با این اوضاع ول نمیکنی بری؟پناه بغضش را قورت داد و لرزان نالید:_ حالم بده…نتوانست، چشمانش بارید و گلویش ناله سر داد.سرش را در آغوش گرفت. دلش نمیخواست باراد او را در ضعیفترین حالتش ببیند.باراد با تاسف کمی ازش فاصله گرفت. تا کاناپهی نزدیک در رفت و مجدد برگشت. در سرش چندین بار راهها را از نظر گذراند و سپس لب زد:_ من دارم میرم، خیالت راحت باشه دم در میمونم حواسم بهت هست.هقهقهایش تمامی نداشت! نمیتوانست لبهای لرزانش را به اختیار خودش در بیاورد.صورتش قرمز شده بود. ملاحظه کنترل صدایش، نفسش را هم گرفته بود اما با همان حال نالید:_ پس تو کجا بودی وقتی اون بیشرف اومد تو؟ چرا گذاشتی بیاد؟صدای بلند هقهقش در صدای بسته شدن در، در هم آمیخت.#فاطمه_ارشادی