#تمام_ناتمام_من #پارت_۹۷_ کی بود اون بیناموس؟پناه با رخوت نگاه گرفت و به چشمان سرخ باراد دوخت._ نم…
انتشار: 2026/07/27 23:57 UTCدریافت: 2026/08/15 10:53 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 10:53 UTC
#تمام_ناتمام_من #پارت_۹۷_ کی بود اون بیناموس؟پناه با رخوت نگاه گرفت و به چشمان سرخ باراد دوخت._ نمیدونم.سپس با کمی مکث ادامه داد:_ یکی مثل تو!صدایش بالا رفت:_ چی میگی تو؟دهانش را با دیدن لرز دوبارهی پناه بست، طاقت نیاورد و با صدای پایینتری ادامه داد:_ بیانصاف مگه من کم موقعیت داشتم؟ دیدی اصلا نزدیکت بشم؟ از حوصلهی پناه خارج بود صحبت کردن دربارهی آنچه آنان بر سرش آوردند با آنچه باراد بر سرش آورده بود.صداهای در سرش چنان درهم و بلند شده بودند که حرفهای باراد در برابرشان شبیه نجوا بود اما بلندترین فکرش دستی بود که بعد از نوید اولین بار لمسش کرده بود و چه لمس ناگواری!گوشی برای چندمین بار صدایش بلند شد. پناه از همه بریده بود، حتی آدمی که بدون وقفه شمارهاش را میگرفت._ پاشو لباسات رو بپوش ببرمت خونهی نامدار، نفهمیدی از کجا اومد تو؟ دنبال چیزی میگشت؟چطور می گفت حتی نمیتوانم روی پاهایم بایستم؟ _ از دستشویی که بیرون اومدم تو اتاق خواب بود. یادم نیست اما چیزی دستش نبود.باراد کمی خیره نگاهش کرد. _ پشتش بهت بود یا جلو؟پناه با کمی مکث لب باز کرد:_ چه فرقی برات میکنه؟_ میخوام بدونم کارشو انجام داده یا فرصت نکرده؟ لحظهها در سرش پیچ و تاب خوردند،خندهها، دندانهای سفید، پشتش را کرد اما مجدد برگشت…_ صورتش سمت در بود، درست یادم نیست!باراد که از بلند شدن پناه ناامید شده بود، ایستاد. اندکی خیره اتاق را ریزبینانه نگاه کرد.کمی به سمت در تراس رفت و با ندیدن چیزی و یا کسی برگشت.در سرش چراها لنگر میانداختند. برق را خاموش کرد و به سمت تراس رفت. پناه که دید باراد حواسش به او نیست با گرفتن دستگیرهی کمد به سختی روی پا ایستاد. پتو را دورش پیچید. کورمال کورمال تا کشوی لباسهایش رفت. خودش را به سرویس بهداشتی رساند. از نگاه کردن به آینهی سرویس حذر کرد. نمیتوانست به خودش نگاه کند و زجه نزند!لباس آستین بلند با شلوار مشکی اسلش تنش را در بر گرفتند، احساس میکرد دیگر هیچ لباسی از تنش محافظت نخواهد کرد. لحظهی آخر نگاهش در چشمان اشکی و غمگین زنی گره خورد که دستمایهی آدمی شده که روزی از جان خود بیشتر دوستش داشت!پا از سرویس بیرون گذاشت، لحظهای میخکوب ماند باراد تمام قاب عکسها، تشک تخت و کمد را جا به جا کرده بود. _ برای چی اینطوری میکنی؟باراد دستش را روی بینی گذاشت و او را به سکوت دعوت کرد.محلی نگذاشت و به سمت پذیرایی رفت. پاکت سیگار و موبایل روی عسلی کنار مبل بودند. روی مبل چلیپا نشست. سیگاری آتش زد و گوشی را به دست گرفت. خاموش شده بود.شارژر جایی در میان ویرانهای که باراد ساخته بود، بود.آخرین پوک را زد و خاموشش کرد. هنوز از جا بلند نشده بود که باراد آمد.هنوز حرفی از دهانش خارج نشده بود که باراد به معنای سکوت حرکتش را تکرار کرد.کلافه چشمانش را برایش تاب داد. باراد در گوشی خیلی تند چیزی تایپ کرد و جلوی صورت پناه گرفت.《 اتاق شنود داره》#فاطمه_ارشادی