❗️۳. آیندهی دور یا "افق معنابخش"این آینده، شامل چند سال، یک دهه، یا حتی نسلهای بعدی میشود. این س…
انتشار: 2026/08/07 06:35 UTCدریافت: 2026/08/15 05:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:06 UTC
❗️۳. آیندهی دور یا "افق معنابخش"این آینده، شامل چند سال، یک دهه، یا حتی نسلهای بعدی میشود. این سنخ از آینده، بهندرت "فردی" است؛ بلکه بیشتر به معنای جمعی و "تداوم هویت" مربوط میشود."افق معنابخش"، آیندهای است که به زندگی، «جهتِ کلی» و به جامعه، "هویت تاریخی" میبخشد.پرسشهایِ این آینده: کشورم، در ۱۰ سالِ آینده، چه شکلی خواهد بود؟ فرزندانم در جامعۀ آینده، چه سرنوشتی خواهند داشت؟ آیا ایران، همچنان کشوری مستقل خواهد بود؟ آیا فرهنگ ما، نسلِ بعد را نیز دربر خواهد گرفت؟ ✅ این آینده، در افقی دوردست، به "معنای زندگی"، "هویتِ جمعی"، و "حس تعلق نسلی" است. اگر این آینده، قابل پیشبینی نباشد، آدمی، "حس پیوستگی تاریخی" و "احساس تداوم در زمان دور دست" را از دست میدهد. افقی گسسته که جهان او را تغییر خواهد داد . در نتیجه، "ترس وجودی" در جان او ریشه میزند.وقتی "افق معنابخش" در تیرگی و تاریکی قرار میگیرد، "چشمانداز معنابخش" از دست میرود. کاهشِ امید نسلی، افزایش پوچانگاری اجتماعی و افزایش ناهنجاریهای رفتاری و افزایش کجرویها از عواقب فروپاشی افق معنابخش است .✔️ جنگ، " افق معنابخش" و "افق برنامهریزی" را در هم میشکند و تخریب میکند. چشمانداز شهروندان، تیره و زمان کوتاه میشود. در نتیجه، شهروندان در هراس و اضطراب فردا، چشم از آیندهی میان مدت و دراز مدت برمیدارند و به امروز و فردایشان میکشانند. روزمرگی، نشانهی اضمحلال تخیل اجتماعی در باب آیندهای است که به زندگی معنا میدهد.ادامه دارد......🖋 علی زمانیان، ۱۶ مرداد ۱۴۰۵@kherade_montaghed
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 3 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — خرد منتقد
✔️بنا به درخواست برخی مخاطبان گرامی، چهار بخش مقالهی "جامعهی بلاتکلیف"، به صورت pdf ارائه میگردد.✅ همچنان که آوردهام، جامعهی بلاتکلیف، جامعهاست که در آن، شهروندان در مقابل سه پرسش اساسی احساس سرگردانی و آشفتگی میکنند:۱. ما اکنون در چه اوضاع و احوالی هستیم، چه علل و عواملی سبب و علت آن است و بازیگردانان و کنشگران آن، چه کسانیاند؟ به طور کلی، جامعهی بلاتکلیف، در فهم آنچه بر او میگذرد، سرگردان است.۲. آینده چه میشود و قرار است با چه تغییر و تحولی مواجه گردد؟ در جامعهی بلاتکلیف، آینده، قابل پیشبینی نیست. در جامعهی بلاتکلیف، آینده، در ابری تیره فرو رفته، و ساکنان چنین جامعهای، نمیدانند که قرار است چه اتفاقی بیفتد.۳. و بالاخره، افراد در جامعهی بلاتکلیف، نمیداند چه باید بکنند. هنجارهای کنش موجه، دچار فرسایش شده و میدان کنش موثر تاریک شده است. در چنین جامعهای حسی از درماندگی و استیصال، رشد کرده و سرگردانی افزایش مییابد. به صورت خلاصه، شرایط فهمناپذیر میشود.آینده غیر قابل پیشبینی میشود.و افراد با پرسش: "چه باید کرد"، دست به گریبان میشوند.🖋 علی زمانیان، ۲۳ مرداد ۱۴۰۵@kherade_montaghed
❗️۴. تجربههای مکرر شکست."تجربه"، یکی از منابع بنیادین برای تصمیمگیرهای بعدی است. آدمیان با تجربههای زیسته و تمرینهای پیشین است که با پرسش "چه باید کرد؟" مواجه میشوند. اگر تجربههای پیشین به نحو معنادار و مکرر شکست خورده باشد، بتدریج در آدمی پدیدهای شکل میگیرد با عنوان: "خاطرهی شکست". در این حالت است که حافظه و خاطرهی شکست، راهش را می بندد و به فرد القا میشود که گویی هر کاری بیهوده است و هر کنشی، محکوم به شکست است. "خاطرهی شکست" تنها یک تجربهی فردی نیست؛ بلکه میراث اجتماعی و زندگی جمعی است که بهمثابهی یک مانع سنگین تاریخی، هر کنش جدیدی را با دشواری مواجه میکند.✅ "خاطرهی شکست"، یعنی انباشت تاریخیِ تجربههایی که در آنها، کنش جمعی یا فردی به نتیجهای نرسیده، سرکوب شده، یا به بهای سنگینی تمام شده است. این خاطره، نه فقط در ذهن افراد، بلکه در روایتهای جمعی، ترانهها، شوخیهای تلخ، ضربالمثلها و حتی سکوت نسلی حک و بازتولید میشود.❗️۵. ترس از بدتر شدن اوضاع فعلی. آدمی گاهی به جایی میرسد که "کاری نکردن" را مناسبتر از "کاری کردن" مییابد. زیرا احساس میکند هر حرکتی ممکن است اوضاعاش را از آن چه هست بدتر کند. مانند وقتی کسی که دستبند به دستاش زدهاند. او هر تلاشی برای رهایی بکند، دستبندش محکمتر میشود.✅ ترس از بدتر شدن، دو لایه دارد:➖ لایهی اول: وضعیتی که هر کنشی، در هم شکسته شده و یک بار دیگر طعم تلخ شکست را بر دهان جامعه بچکاند. در لایهی اول، شهروند احساس میکند گرچه وضعیت فعلی ناخوشایند، اما قابلتحمل است. در حالی که هر کنشی برای اصلاح، ممکن است به فروپاشی، خشونت گسترده یا بحران اقتصادیِ غیرقابلکنترل و حتی شرایط "بیدولتی" منجر شود که از وضعیت موجود بدتر است.❗️۶. و در نهایت ترس از مصادره شدن.شهروند احساس میکند کنش او توسط مراجع قدرت و دیگران، مصادره گردد. و همین، باعث درماندگی او میشود. ترس از "مصادره شدن کنش" یعنی هر جنبش اجتماعی یا صنفی، توسط حاکمیت "جذب" و به نفع خود "مصادره" شده و یا توسط گروههای افراطی دیگر، آنرا به انحراف میکشند. چونان دهقانی که پس از زحمتهای فراوان، اما در نهایت محصول زراعتاش را از او میستانند و چپاولاش میکنند.مصادره شدن کنش، یعنی کنش جمعی را به منزلهی "دالی شناور"، تلقی کردن، و "مدلول" خود را بر آن تحمیل نمودن"، آنگونه که هدف اولیهایی که فعالیت جمعی برای رسیدن به آن، شکل گرفته بود، فراموش شده و هدف دیگری بر آن بار شود. بنابراین، کنشگر نه فقط از خودِ کنش و نتیجهاش، بلکه از "تغییر جهت آن توسط دیگران" میترسد. "تغییر جهت دادن کنش" و نیز ترس از مورد سواستفاده قرار گرفتن، و در نهایت، ناخواسته، خود را ابزار دیگران قرار دادن، هراسی است که ذیل سایهی تلخ مصادره شدن، قرار میگیرند. ✅ خلاصه آن که، در جامعهی بلاتکلیف، شهروند:➖۱. شهروندان، خود را در برابر انباشتی از مسئلههای در هم پیچیده و بغرنج میبیند.➖۲. روایت جمعی و معتبری هم برای چگونگی اقدام درست، وجود ندارد.➖۳. نمیداند چه کنشی اخلاقا موجه است (ابهام هنجاری).➖۴. نمیداند چه کنشی احتمال موفقیتاش بالاست. (ابهام نتیجه).➖۵. تجربهی شکست، راه را بسته است (حافظهی شکست).➖۶. میترسد که هر گونه اقدامش، اوضاع را بدتر کند (ترس از بدتر شدن).➖۷. میترسد که نتیجه اقدام و عمل او، به نفع دیگری تمام شود (ترس از مصادره).✔️ مجموع این هفت عامل، سبب شکلگیری یک حامعهی بلاتکلیف و سرگردان میشود. و دقیقاً به همین دلیل، جامعهی بلاتکلیف، از هر جامعهی سرکوبشدهای پیچیدهتر و درماندهتر است؛ چون در جامعهی سرکوبشده، کنشگر میداند چه میخواهد و فقط ابزار ندارد، اما در جامعهی بلاتکلیف، نظامِ معنا و هدف هم فروپاشیده است.(پایان)🖋 علی زمانیان، ۱۸ مرداد ۱۴۰۵@kherade_montaghed
🔵 "کنش، در بنبست"جامعهشناسی جامعهی بلاتکلیف (بخش چهارم و آخر)✔️ گرفتار در وضعیت تراژیک و تناقصنمای "کنش" بینتیجه و "بیکنشی" مخاطرهآمیز.سومین مولفه در واکاوی و فهم "یک جامعهی بلاتکلیف"، این است که شهروندان نمیدانند چه کار باید بکنند تا وضعیت را بهبود ببخشند، زیرا تلاششان نتیجه نمیدهد، و اگر کاری نکنند نیز در وضعیت نگران کنندهای قرار میگیرند.✅ برای فهم بلاتکلیفی عملی، لازم است دو موقعیت "نتوانستن"، را از هم تفکیک کنیم:➖ موقعیت اول آن که شهروند، امکان کنش ندارد. وضعیتی که میتوان از آن با عنوان: "بحران امکان کنش" یاد کرد. به این معنا که شهروند میداند چه میخواهد و چه باید بکند، اما ابزار، امنیت یا مجرای قانونی برای کنش ندارد و در حالت بحرانی، سرکوب میشود. ماحصل این وضعیت، خشم و ناامیدی از اصلاح نظام است.➖ موقعیت دوم، وقتی است که شهروند، اساسا نمیداند چه باید بکند. وضعیتی با عنوان:" بحران کنش بیحاصل". به این معنا که ابزار و تا حدودی امنیت دارد، اما هدف و نقشهٔ راه برای او مبهم است. ثمرهی چنین وضعیتی، سردرگمی و اضطراب وجودی است. جامعهی ایران، علاوه بر مسئلهی اول، در چنبرهی موقعیت دوم نیز گرفتار شده است. موقعیتی که کنشها به نتیجهی دلخواه و مطلوب نمیرسد و بیکنشی و انفعال نیز ثمرهای خطرناک و تاریک دارد. وضع و حالی را میتوان تصور کرد که همهی گزینهها به یک اندازه "بینتیجه" میگردد. در نتیجه، شهروند احساس میکند در یک میدان انتخابهای بیهوده و کنشی که نمیتواند عواقب آن را پیشبینی کند، گرفتار شده و افق مشترک جمعی را برای تعریف "امر مطلوب"، از دست میدهد. در چنین جامعهای، "ندانستن چه باید کرد"، و درماندگی در یافتن راه خروج از بحران، به یک وضعیت ساختاری تبدیل شده است. ❓ بحران کنش جمعی، ریشه در چه عللی دارد؟ چرا جامعه نمیداند چه باید بکند؟ چه راه حلی را برگزیند؟ چه عواملی "چه باید کرد؟" را به پرسشی نافرجام، کشنده و بیپاسخ تبدیل میکند؟ و اساسا چرا کنش، ناممکن میگردد؟🔻 برخی از عواملی که سبب سرگردانی میشود و پرسش از "چه باید کرد؟" را در بحرانی عمیق فرو میبرد عبارت است از:❗️۱. "انباشت مسئلههای حلنشده".هجوم مسئلههای پیچده که باید در زمان مناسب خودش، حل میشد، اما به آن توجه نشده بود، بحرانی از انباشت مشکلاتی را سبب میگردد که هر اقدامی را با بنبست مواجه میسازد. همچون کلاف سردرگم که مسیر باز شدن گردهها را مسدود میکند و کنشگر را به "استیصال" میکشاند. ❗️۲. بحران روایت تبیینگر هیچ روایت جمعی (انقلابی، ملی، مدرن یا سنتی) نمیتواند پاسخی قانعکننده به پرسش «حالا چه کنم؟» بدهد. هر روایتی، نقاط کور و تناقضهای آشکار دارد. فقدان الگوی موفق برای برون رفت از بنبست و از دست رفتن روایتی جامع که مسیر خروج را نشان دهد، کار را بر آدمی دشوارتر میسازد. در نتیجه، شهروند میداند چه نمیخواهد (وضعیت موجود)، اما نمیداند چگونه و با چه ابزار و وسیلهای به هدفش برسد.برخی از پیامدهای اجتماعی چنین وضعیتی، احساس درماندگی (در درون)، و برگزیدن نوعی بیکنشی(در عمل)، است. از اندیشیدن و جستجوی راه حل دربارهی تغییر خسته، ملول و ناامید میشوند زیرا چونان "سیزیف" هر بار که از نو آغاز میکند، به بنبست میرسند. و نیز رو به قهر غیراعتراضی میآورند. مانند: انفعال، مهاجرت، انزوای خودخواسته، مصرف مواد مخدر، غرق شدن در فضای مجازی و...❗️۳. ابهام هنجاری (تیره بودن مرز درست/نادرست)تیرگی مرز میان کار درست از نادرست، ناظر است به دو معنا است:الف) کار درست یا نادرست اخلاقیب) کار درست یا نادرست عقلانی وقتی کنشگر از خود میپرسد کار درست اخلاقی کدام است ، درواقع خود را بر سر دو راهی اخلاقی میبیند. انتخابی سخت میان آن چه "وضعیت مبهم اخلاقی" نام دارد. اما هنگامی که میپرسد کار درست از منظر نتیجه و پیامد، کدام کار درست است، در "وضعیت مبهم کنش عقلانی" گرفتار شده است در نتیجه، وقتی نمیداند کدام راه به موفقیت دلخواهش میرسد و نمیتواند میزان موفقیت و شکست را محاسبه کند، بتدریج به سمت بیکنشی میل پیدا میکند. در ابهام هنجاری، نسبت میان وسیله و هدف مبهم و غیرقابل پیشبینی میشود. به این علت، فهم نسبت میان وسیله و هدف برای کنشگر، ناممکن و یا بسیار دشوار میگردد. شخص یا عقل سلیم، نمیتواند تشخیص بدهد که کدام وسیلهی اخلاقا مجاز، او را به هدفش میرساند. به عنوان مثال، جوانی که شغل دولتی میگیرد، از یک سو احساس میکند "تسلیم نظام" شده است، از سوی دیگر خود را موظف به "تأمین معاش خانواده" میبیند. از این دو، کدام درست است؟ آن که با نظام گفتوگو میکند، آیا "به آرمانها خیانت میکند یا روشی عقلانی در پیش گرفته است تا از رنج جامعهاش بکاهد؟🖋 علی زمانیان، ۱۸ مرداد ۱۴۰۵@kherade_montaghedادامه⬇️⬇️
🔵 کدام آینده؟جامعهشناسی جامعهی بلاتکلیف (بخش سوم)وقتی از "آینده" سخن گفته میشود، باید پرسید: کدام آینده؟ کدام آینده برای آدمی مهم و یا مهمتر است؟ آیا اهمیت آینده برای همگان یکسان است؟✅ بهنظر میرسد آدمی به نحو معمول، با سه گونه "آینده" مواجه است. سه سنخ آیندهای که بر اساسِ "فاصلهی زمانی" و "نزدیکی به زیستِ روزمره" تفکیک میشوند و هر کدام، "اهمیت" و "حساسیت" خاص خود را دارند.🔻 سهگانهی آیندهی معنادار برای انسان معمولی عبارت است از:❗️ ۱. آیندهی نزدیک یا "افق زیستی".این آینده، شامل ساعات، روزها، و نهایتاً یکهفتهی پیشِ رو میشود. در شرایط عادی، این آینده، برای یک انسان معمولی، مهمترین آینده است؛ زیرا "بقایِ زیستی" و "ادامۀ زندگیِ روزمره" او با این گونه آینده گره خورده است. نمونه پرسشهایی که در بارهی آیندهی نزدیک به ذهن ما میرسد، از این قرار است: آیا میتوانم هزینهی زندگی این ماه را تامین کنم؟فردا در محل کار، چه اتفاقی میافتد؟ قیمتِ کالاهایِ اساسی، تا آخرِ هفته چقدر افزایش مییابد؟ آیاِ پولِ کرایهی خانه را دارم؟ آیاِ ماشین، تا آخر هفته، خراب نمیشود؟ ❗️اهمیت آیندهی نوع اول، به این علت است که به زندگی روزانه و به بقا ما بسته شده است. اگر این آینده، قابلپیشبینی نباشد، برنامهریزیِ روزانه از بین میرود و زندگی، به واکنشهای لحظهای و شکننده، تبدیل میشود. آدمی در پیشبینی این آینده، به درجات بالایی از قطعیت و یا دست کم به «احتمالِ بالا» محتاجاست. آیندهی نزدیک را که ضروریترین مولفه در حفظ و بقا آدمی محسوب میشود، میتوان "افقِ حیاتی” نام نهاد. "افق حیاتی یا افق زیستی"، کوتاهترین و فوریترین افق زمانی است که بقا و تداومِ زیست روزمره به آن وابسته است.در زمانی که جنگی درمیگیرد، اولین مسئلهی آدمی، "بقا" میشود. بنابراین پدیدههایی مانند جنگ، قحطی و یا بحرانهای زیستی و اجتماعی، افق دید انسان را به "افق حیاتی" محدود میکنند.در "افقِ حیاتی" قیمتها هر روز تغییر میکند، امنیتِ شغلی وجود ندارد، و کالاهای اساسی کمیاب میشوند. زندگی در لبهی پرتگاه نیستی قرار میگیرد و در نتیجه، شهروندان در "حالت اضطرار دائمی" زندگی میکنند. جامعهای که روایتهای آن، به اخبار فوری، شایعات لحظهای، و "هشدارهای اضطراری"محدود میشود، در "افق حیاتی" گرفتار شده است. چشماندازی که در آن "زمان" کوتاه میشود.❗️ ۲. آیندهی میان مدت یا "افق برنامهریزی"این آینده، شاملِ چند ماه تا یکسال آینده است. برای انسان معمولی، این افق، نه برای "بقا"، که برای "حفظ و ارتقا کیفیت زندگی" و "برنامهریزیِ راهبردی شخصی" برای ارتقا سطح خرسندی از زندگی، اهمیت دارد. پرسشهایِ این گونه آینده: در ششماهِ آینده، آیا میتوانم خانهام را تعویض کنم؟ آیا تا سالِ آینده، شغلم را از دست نمیدهم؟ آیا میتوانم برایِ تحصیلِ فرزندم، پسانداز کنم؟ آیاِ ارزشِ پولم، تا تابستانِ آینده، حفظ میشود؟ آیا میتوانم به سفر بروم یا خیر؟✅ آیندهی میان مدت، به "امید"، "تلاش"، و "حس کنترل بر سرنوشت" مربوط است. اگر این آینده، قابلپیشبینی نباشد، آدمی انگیزۀ برنامهریزی بلندمدت را از دست میدهد و به روزمرگی محض پناه میبرد. این همان وضعیتی است که اینک بر ایران مستولی شده است.امروزه برنامهریزی برای چند ماه و بعضا چند هفته، دشوار شده است. زیرا پیشبینی چنین آیندهای با چالش جنگ و نابسامانی اقتصادی و سیاسی روبرو شده است. به نحوی که ازدواج، بارداری، سرمایهگذاری، و حتی تغییر شغل، به مثابهی یک قمار بزرگ تغییر یافته است. از این رو بسیاری از مردم، آنها را به تأخیر میاندازند."افقِ برنامهپذیری"، دومین افقی است که عبارت است از: میزانی از آینده که انسان، میتواند برای بالا بردن کیفیت زندگی و مرتبهی شغلی و توسعهی میان مدت و شکوفایی خویش، "برنامه" بریزد و به نتیجه و ثمرهی آن، "امیدوار" باشد.🖋 علی زمانیان، ۱۶ مرداد ۱۴۰۵@kherade_montaghedادامه⬇️⬇️
."فقرِ صورتبندیِ زبانی" وضعیتی است که در آن، گنجینۀ واژگانی و ساختارهای نحوی موجود، برای بازنماییِ پیچیدگی واقعیت، کافی نیست و هر تلاشی برای فهم، به تحریفِ ناخواستهی واقعیت میانجامدشهروندِ ایرانی، با "فقرِ زبانی" مواجه است؛ یعنی ابزارِ زبانیِ مناسبی برای "نامگذاریِ وضعیتِ خود" در اختیار ندارد. این فقرِ زبانی، به "ناتوانی در صورتبندیِ مسئله" میانجامد؛ و ناتوانی در صورتبندی مسئله، به ناتوانی در حل مسئله، منجر میشود.❗️ ۸. "فهمناپذیریِ متافیزیکی": در اینگونه فهمناپذیری، خودِ "حقیقت"، قابل دسترسی انسانی نیستاین وضعیت، رادیکالترین و فلسفیترین نوعِ فهمناپذیری است. در اینجا، هیچیک از موانعِ پیشین وجود ندارد. بلکه ماهیت خود واقعیت بهگونهای است که از «حدِّ ادراکِ انسانی» فراتر میرود. به عبارت دیگر، این نوعِ فهمناپذیری، ریشه در محدودیتهایِ ذاتی شناخت بشری دارد، نه در نقص سوژه، داده، زبان، یا اراده.حتی اگر همۀ دادهها در دسترس باشند، همۀ زبانها کارآمد باشند، و همۀ موانعِ ارادی کنار روند، باز هم "حقیقتِ نهایی" در هالهای از ابهام باقی میماند؛ زیرا خودِ واقعیت، بهگونهای است که از "دسترسیِ قطعی" میگریزد. نمونهی اعلی این گونه از امر فهمناپذیر، "امر متعال" و " خدا" است که از چنگ هرگونه فهمیدن انسانی میگریزد. در اینجا آدمی به "فروتنی معرفتی" میرسد؛ یعنی میپذیرد که برخی از واقعیتها، ذاتاً فراتر از توانِ درک انسانیاند و باید با "چشماندازهایِ نسبی" و تفاسیرِ چندگانه و نه با حقیقتِ یگانه و مطلق زندگی کرد.. فروتنی معرفتی، دست کشیدن از مطلقاندیشی است. ❗️۹. "فهمناپذیری فرهنگی" وقتی زبان، نمادها و معانی مشترک از بین بروند، وقتی "زیستجهان فرهنگی" افراد از یکدیگر متفاوت و بلکه متضاد شود، آنگاه "دیگری"، به نحو معناداری فهمناپذیر میشود. فهمناپذیری فرهنگی یعنی چه؟"فهمناپذیری فرهنگی" یعنی وقتی ساختارهای معنایی مشترک" در قطببندیهای اجتماعی تضعیف شود، آنگاه فهمیدن دیگری، کار دسوار میشد. از این رو: نشانهها (کلمات، لباس، موسیقی، هنر) برای گروههای مختلف، معانی متضاد پیدا میکنند. "مرجع معنایی معتبر و مشترکی" (مانند دین، ملیگرایی یا ایدئولوژی مدرن) نمیتواند معناها را به هم نزدیک کندبه عنوان مثال: حجاب، برای گروهی، نماد عفت، هویت دینی و اطاعت از نظام تلقی شده و نزد گروهی دیگر، نماد اجبار، عقبماندگی یا تسلیم.برخی فضای مجازی را تهدید امنیتی و فساد اخلاقی میدانند، برخی دیگر، آنرا پنجرهای به به جهان و فضای تنفس اجتماعی میبینند. این دوگانگیها هم جهان فرهنگی و هم جهان اجتماعی رادبا تنش بزرگی مواجه کرده است.چرا این فهمناپذیری به بنبست دامن میزند؟ زیرا: گفتوگو را غیرممکن میکند: وقتی مبنای زبانی و نمادین مشترک نباشد، هر گفتوگویی به «سوتفاهمهای راهبردی» تبدیل میشود. هر طرف فکر میکند دیگری "درک نمیکند" یا "عمداً سوءتعبیر میکند". در چنین وضعیتی است که به تعبیر "پییر بوردیو" نوعی "خشونت نمادین" رخ میدهد. به این معنا که گروهی که قدرت را دست دادند، خود را تنها منبع مجاز "تولید معنا" و یگانه مرجع معتبر تفسیر رخدادها میدانند. گروههای دیگر یا باید سکوت کنند یا طرد شوند. این خشونت نمادین در قالب "برچسبزنی" بروز میکند.فهمناپذیری فرهنگی، فرد را در یک تعارض هویتی مزمن گرفتار میکند. و منجر به "شیزوفرنی فرهنگی" میشود. یعنی فرد در فضای عمومی یک شخصیت و در فضای خصوصی (خانواده، شبکههای مجازی، مهمانیها) شخصیتی کاملاً متفاوت دارد. این دوپارگی، سرمایهٔ روانی جامعه را تحلیل میبرد.ادامه دارد.....🖋 علی زمانیان، ۱۴ مرداد ۱۴۰۵@kherade_montaghed
❗️۵. "فهمناپذیریِ ناشی از سرعت تغییرات".واقعیت را نمیفهمیم، زیرا سرعت تغییرات، بیشتر از سرعتِ فهمیدن ما است.در این نوع از فهمناپذیری، رویدادها چنان سریع، پیاپی، و فشرده رخ میدهند که فرایند فهمیدن (که نیازمند تأمل، جمعآوری شواهد، و سنجشِ گزینههاست) از سرعت تغییرِ رویدادها عقب میماند.نتیجه آن که، فهمیدن، بهجای آنکه یک کنش پیشینی (قبل از تصمیمگیری) باشد، به یک کنشِ پسینی(پس از وقوع) تبدیل میشود؛ اما تا زمانی که فهمیده شود، رویدادِ جدیدی رخ داده است که فهم پیشین را بیاعتبار میکند.گاهی شخص، احساس میکند اوضاع را فهمیده اما بلافاصله رویداد جدیدی این فهم را نقض میکند. این وضعیت، به خستگیِ تحلیلی و در نهایت، به توقف کنش میانجامد.🔻ب) موانعِ نسبتیِ سوژه و ابژه.❗️۶. "فهمناپذیری کثرت تفسیرها". در موقعیت انباشت انبوهی از تفسیرها، شخص، دچار سرگردانی معرفتی میگردد. به نحوی که هر فهمی، با فهمِ دیگری در تضاد میافتد.در این وضعیت، ما یک رویداد را از چندین منظرِ معتبر درک میکنیم. هر منظر، تفسیری کاملاً منطقی، مستدل و مبتنی بر شواهد از رویداد ارائه میدهد. اما این تفاسیر، با یکدیگر ناسازگار، متضاد، یا حتی متقابل هستند. نه یک تفسیر، بهتنهایی غلط است، و نه تفسیرِ دیگر، درست. هر کدام، بخشی از واقعیت را روشن میکنند، اما هیچکدام، کل واقعیت را پوشش نمیدهند.شهروند، با کثرتِ فهمهایِ معتبر مواجه میشود، اما نمیتواند میانِ آنها یکی را برگزیند؛ زیرا ملاکِ ترجیحی در دسترس نیست.به عنوان مثال: مذاکراتِ هستهای، اعتراضاتِ اجتماعی، یا سیاستهایِ اقتصادی را از سه منظرِ کاملاً متفاوت میتوان تحلیل کرد: -روایت رسمی دولتی: "ما در مسیرِ پیشرفت و مقاومت هستیم." - روایتِ اصلاحطلبانه: "ما نیازمندِ تغییرِ روشها و تعامل با جهانیم." - روایتِ انتقادیِ مستقل: "ساختارِ قدرت، خودِ مسئله است."هر سه روایت، با استدلالِ منطقی، شواهدِ تاریخی، و حتی دادههای آماری خاصِ خود پشتیبانی میشوند. شهروند، تکتک این روایتها را میفهمد و حتی میتواند آنها را توضیح دهد. اما در نهایت، نمیداند کدامیک درست است، و حتی نمیداند که آیا درست بودن، خود یک مفهومِ معنادار در این بستر است یا نه؟ نتیجه آن که شهروند، در "ازدحام فهمهایِ متعارض و به ظاهر معتبر" گیر میکند و در استیصال فرو میرود.🔻 ج) موانعِ ذاتیِ خودِ فرایندِ فهم.❗️ ۷. "فهمناپذیریِ زبانبنیاد": واقعیت را فهم نمیکنیم، زیرا گاهی اوقات زبان، واقعیت را بازنمایی نمیکند. یکی از مواردی که ضروری است که بدان عطف توجه داشته باشیم این است که واقعیت در ساحت زبان با واقعیت در ساحت عینی و مادی متفاوت است. به عنوان مثال "مفاهیم کلی"، که به نحو تجریدی از واقعیت بیرونی انتزاع میکنیم و به مثابهی قراردادی زبانی از آن بهره میبریم، صرفا یک واقعیت زبانشناختی است. به عنوان مثال، "اسباب و اثاثیه" چیزی در بیرون نیست که بشود به آن اشاره کرد. آنچه داریم و میتوان انگشت اشاره را به سویشان گرفت، میز و صندلی و فرش و یخچال و.....است. ما از آن رو که نمیخواهیم نام تکتک آنها را ببریم، آنها را در فرم و اصطلاح جدید زبانی، جا داده و به همهی آنها، نام "اسباب اثاثیه" میگذاریم.بزرگترین خطای آدمی آن است که به برخی از نامها و مفاهیم کلی، "تشخص" میبخشد. به عنوان مثال: وقتی میگویند شهروندان وظیفه دارند از "انقلاب" حراست و حفاظت کنند و اگر لازم شد جان خود برای بقا و تداوم "انقلاب" فدا نمایند. و یا هنگامی که از آبرو و حیثیت انقلاب یاد میکنند، گویی به "انقلاب" که صرفا یک مفهوم زبانشناختی و امر اعتباری زبانساخته است، جان میبخشند و آن را چون یک انسان واجد تمامی اوصاف آدمی معرفی میکنند. از این رو از شهروندان میخواهند که از "انقلاب" محافظت کنند و از حق خودشان بگذرند و حق "انقلاب" را مقدم شمارند و غیره.- گاهی فهمناپذیری، ناشی از فقر زبانی است. به این معنا که واژگانِ موجود، برای توصیفِ وضعیتِ جدید کم میآورند؛ یا بیشازحد عاماند و نارسا، یا بیشازحدِ تخصصی، یا بارِ ارزشیِ سنگینی دارند، یا واقعیت را وارونه نشان داده و واژگون میکنند. به نحوی که یا به علت فقر زبانی و یا به دستکاری زبانی واقعیت، فهم مختل میشود.فقر زبان، به فقدان توانایی مفهومسازی برای مواجههی با واقعیت و امکان معرفتی اشاره دارد. و نیز دستکاری زبان، به فرایند تحریف واقعیت میپردازد. تحریف واقعیت، از طرق زبان، یکی از ترفندهای اصلی نظامهای سیاسی و یکی از شیوهکارآمد حاکمان برای رواج جهل و تاریکی است. به گونهای که شهروندان نتوانند به فهمی درست و روشن از شرایط دست یابند. ادامه⬇️⬇️