تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-16 02:05 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
••با احتیاط کامل در اطراف اعماق میگردم تا از آنجا سرگیجهای بربایم و بگریزم ؛من شیاد ورطههایم.امیل سیوران••@Jouissance_me
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 83 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
پدران و پسرانایوان تورگنیفمهری آهی#PDF🔘@Jouissance_me
#ادبیات#معرفی_کتابپدران و پسرانایوان تورگنیفمهری آهیتورگنف در رمان پدران و پسران تعارض اخلاقی میان آدمهای خوشنیت و بیخاصیت و ضعیف دههی ۱۸۴۰ را با نسل انقلابی و قوی جوانان نیهیلست ترسیم میکند.بازاروف نمایندهی این نسل جوانتر، ماتریالیستی پرخاشگر است، برای او نه مذهبی وجود دارد و نه ارزشهای زیباییشناختی یا اخلاقی.او به هیچچیز اعتقاد ندارد مگر به "قورباغه" یعنی مگر نتایج علمی و عملی خودش.گرچه تورگنف بازاروف را میستود رادیکالهای واقعی از این تصویر به خشم آمدند و بازاروف را صرفاً کاریکاتوری دانستند که برای خوشایند مخالفانشان ترسیم شده است.اعلام کردند استعداد تورگنف دیگر تمام شده و کفگیر به ته دیگش خورده است.واقعیت این است که تورگنف نویسندهای بزرگ نیست، اما نویسندهای است مطبوع. هرگز اثری همسنگ مادام بواری خلق نکرد.در مقام داستانگو تورگنف تصنعی و حتی بیحال است؛ درواقع وقتی شخصیتهایش را دنبال میکند لنگیدنش شروع میشود.در میان شخصیتهای تورگنف "دختر تورگنفی" شاید بیشترین شهرت را یافته است.ملایمت مشترک، عطش آنان برای فداکردن تمام ملاحظات دنیوی در راه آنچه وظیفهی خود میدانند.تورگنف قهرمان زنش را در لفافی از زیبایی شاعرانه میپیچد که خواننده را جذب میکند، تیپ زن عامی روسی.🔘@Jouissance_me
#ادبیات#معرفی_کتابپدران و پسرانایوان تورگنیفمهری آهی🔘@Jouissance_me
#سینماژول و ژیمفرانسوا تروفومیخواستم فیلم شبیه یک آلبوم عکسهای قدیمی به نظر برسد.روانکاوی فرانسوی در مورد فیلم گفت ژول و جیم دربارهی دو بچه است که عاشق مادرشان هستند.ژول و جیم نمونهی بارز چیزی است که تروفو و دوستانش از موج نو انتظار داشتند و بیشک در کنار چهارصد ضربه بهترین کار اوست.این حکایت تراژیک پیش از آنکه بررسی رابطهی عاشقانهی ژول و ژیم و کاترین باشد، یک تجربهی سینمایی است.کاترین اغواگر به ما چه میگوید؟ از شادی و لذت کولیوار میگوید یا از غم و مصیبتش؟آنچه که واضح است این قصهی پریان پرشور و گاه بدبینانه به خاطر شاعرانگی تصویری و موسیقایی و ابتکارات تکنیکی و نگاه انسانیاش به زندگی، به هیجان میآورد، مسحور میکند، قلبتان را در مشت میگیرد و ول نمیکند.یکی از صحنههای جذاب فیلم صحنهی آوازخوانی کاترین است، زمان در آن سکانس متوقف شده است.🔘@Jouissance_me
#ادبیات#سوزان_سانتاگسانتاگ زمانی را به خاطر میآورد که هشت ساله بود و به کتابخانهاش مینگریست: "چنان بود که گویی به ۵۰ تا دوست نگاه میکردم. کتاب برای من گامنهادن درون آینه بود. کتاب مرا با خود به جای دیگری میبرد و هر کتاب دری به سرزمینی دیگر میگشود."در ۱۴ سالگی کوه جادو را خواند "تمام کتاب را یکجا خواندم. بعد از اتمام آخرین صفحه اصلاً نمیتوانستم از آن دست بکشم به همین دلیل دوباره و این بار آنگونه که در شان اثر باشد هر شب یک فصل را با صدای بلند خواندم."فوئنتس در موردش میگوید: "از همان لحظهای که او را در ۱۹۶۲ دیدم دریافتم که دربرابر زنی با هوش خیرهکننده و شور بیهمتای ادبی ایستادهام. من زندگی و آثار او را بیچون و چرا میستایم."سانتاگ خود را مسحور زیبایی و محصور در اخلاقیات مینامید و بر آن بود تفکر مرسوم را به چالش بکشاند.سانتاگ در ۴۳ سالگی متوجه سرطان پیشرفته در سینه، سیستم لنفاوی و پای خود شد.با آنکه شانس او برای بقای پنجساله، یک چهارم بود ولی پس از عمل جراحی و گذراندن دورهی سخت شیمی درمانی نجات یافت.او در اینباره میگوید: " اولین عکسالعملم ترس و حسرت بود. اما خبرداشتن از زمان مرگ هم تجربهی بدی نیست. مهمتر از هر چیزی این است که دلمان برای خودمان نسوزد."تا توانست دربارهی بیماریاش آموخت و بعدها مقالهی تاثیرگذار "بیماری به مثابه استعاره" را نگاشت که در آن استفاده استعارهای از بیماریهایی چون سل و سرطان و القاکردن این موضوع به مبتلایان که بیماریشان خودخواسته است را نکوهش و بر این نکته اصرار کرد که بیماری سرنوشت انسان نیست.سانتاگ در مقام یک شورشگر همیشگی، چپ و راست را به یک اندازه به ستوه میآورد.در مورد رمان میگفت: "رمانی ارزش خواندن دارد که درون را بپروراند و توان درک قابلیتهای انسانی و فهم ذات بشر را وسعت دهد. رمان ارزشمند آفرینندهی جان است."سانتاگ همواره حرف تازهای برای گفتن داشت.🔘@Jouissance_me
#ادبیات#رضا_براهنیافتخار من قلمم است.از اعماق تاریخ ایران کاراکتری را که نوچهی سلطان محمود بود انتخاب کردم تا آنچه را که سر او آمده بنویسم.نوشتن آن از هر نوشتهی دیگری مهمتر بود.فکر کردم این کتاب یک ماجرا را توضیح میدهد: فاعلیتِ قدرت و مفعولیتِ مردمی که از آن فاعلیت تبعیت میکنند."روزگار دوزخی آقای ایاز" روزگار دوزخی ملت ایران است.من کتابی نوشتهام که هرگز در تاریخ ایران به ذهن هیچکس نرسیده.درست است که چاپ شد و خمیر شد اما وقتی به فرانسه ترجمه شد با نویسندگان بزرگ فرانسه مقایسه شدم.روزگار دوزخی آقای ایاز سه جلد است که یک جلدش سالها پیش به ناشر داده شد که با تیراژ بالا چاپ کرد و چون به من اعتماد داشت دیگر فکر نکرد که آنجا ممکن است چیزهایی باشد که خلاف بیانهای زبان فارسی باشد، در نتیجه موقعی که چاپ شد بعد از اینکه خودش خواند همه را خمیر کرد.🔘@Jouissance_me
#PDFروزگار دورخی آقای ایازرضا براهنی🔘@Jouissance_me
#ادبیات#معرفی_کتابرورگار دوزخی آقای ایاز فرازهایی از کتاب____به کمک هم زبانش را بریدیم، بدون آنکه دستهامان بلرزد، بدون آنکه کوچکترین اشتباهى بکنیم؛ و با بریدن زباناش، دیگر چه چیز او را بریدیم؟ با بریدن زباناش، وادارش کردیم که خفقان را بپذیرد. ما زبان را براى او بدل به خاطرهاى در مغز کردیم و او را زندانى ویرانههاى بیزبان یادهایش کردیم. به او یاد دادیم که شقاوت ما را فقط در مغزش زندانى کند؛ هرگز نتواند از آن چیزى بر زبان بیاورد. با بریدن زباناش، او را زندانى خودش کردیم. او زندانبان زندان خود و زندانىی خود گردید. او را محصور در دیوارهاى لال، دیوارهاى بی مکان، بیزمان وبیزبان کردیم. به او گفتیم که فکر نکند و اگر میکند، آن را بر زبان نیاورد، چرا که او دیگر زبان ندارد؛ زبانی که در دهاناش میچرخید و کلمات را با صلابت و سلامت، و اندیشه و احساس تمام از خلال لبها و دندانها بیرون میداد، از بیخ بریده شد و زبان لیز پوشیده به خون، خون تازهی نورانی، در دست محمود ماند؛ و محمود آن را داخل طشتى انداخت که کنار سطل گذاشته شده بود. آنگاه کلمات از بین رفتند، و او حرف و صدا و کلمه و نطق و بیان را فراموش کرد. مردى که ما گرفته بودیم و سنگسارش کرده بودیم و بعد دست و پاهایش را بریده بودیم، بر سر چهارراه تاریخ ایستاده، فریاد زده بود: «آزادى!» و ما با یک قیچى، او را به درون حافظهاش رانده بودیم .🔘@Jouissance_me
#ادبیات#معرفی_کتابروزگار دوزخی آقای ایازرضا براهنی🔘@Jouissance_me
#سینماعشق در سینماAmourHanekeشاید این فیلم به تعبیری گرم و نرمترین کار او و در کارنامهاش یک استثناء باشد که لااقل در نگاه اول، در قیاس با باقی فیلمهایش آزارنده نیست.اما میدانیم که هانکه کارگردانی است که بنا به تعبیری دقیق به سادیسم روشنفکرانه مشهور است.هانکه در مسیری که از جادهی سادیسم میگذرد، به دنبال یکجور رهایی میگردد.هانکه در فیلمهایش از موسیقی متن استفاده نمیکند چرا که سینما، همانطور که سارتر میگفت اساساً مدیومی رئالیستی است و وقتی فیلمی مشخصاً رئالیستی باشد و از موسیقی استفاده کند این به اعتقاد هانکه یعنی دروغگفتن و لنگیدن ساختار فیلم.فیلم ادای دینی است به دو کار جاودان تاریخ سینما.هانکه امانویل ریوا را از فیلم هیروشیما عشق من انتخاب کرد که در آن زمان مجسمهی زیبایی بود.و ژانلویی ترنتینیان را از فیلم شب من در خانهی مو اثر اریک رومر.فیلم عشق شروعی آرام دارد، زن و شوهری که در هشتادوچندسالگی عاشق همدیگرند، به کنسرت میروند و در بازگشت متوجه میشوند دزد به خانهشان زده.تا پیش از این زن و مرد فیلم فرایند پیرشدن را مهربانانه و با عشق طی میکنند.فردا صبح زن دچار کاتاتونیا میشود، فرایند پیری با یک گسست حاد روبرو شده است.هانکه میگوید فیلم دربارهی تماشاکردن رنج کسی است که از همه بیشتر دوستش داریم و این شاید وحشتناکترین تجربهی رنج باشد.در سال ۲۰۱۲ هانکه نخل طلا را برد و اعتراف کرد با همسرش یک پیمان سری داشت که به هیج قیمتی اجازه ندهند کارشان به بیمارستان یا آسایشگاه بکشد.هانکه جایی برای دلسوزی و ترحم نمیگذارد و اوتانازیا در فیلم او به خشونتبارترین شکل ممکن اتفاق میافتد.هانکه خود میگوید هر فیلمی manipulative است، یعنی فیلمها واقعیت را دستکاری میکنند.آنچه فیلم نشان میدهد نه واقعیت بلکه ایماژ دستکاریشدهی واقعیت است، هانکه فوراً جملهی حادترش را اضافه میکند: هر فیلمی به بیننده تجاوز میکند.فیلم عشق شخصیترین و تاثیرگزارترین فیلم اوست و حتی کسانی که از هانکه خوششان نمیآید نیز در مقابل این فیلم تسلیم میشوند.🔘@Jouissance_me
#art#painting“The Temptation and Fall of Eve” (Book IX, line 791), one of William Blake’s twelve Paradise Lost illustrationهنگامی که حوا به آدم میوهی درخت دانایی را داد، مگر بسان مادری عمل نکرد که با برانگیختن هوش فرزندش میخواهد وی به یمن تربیتی که مادر در حقش مبذول داشته، به معرفت جهان دست یابد؟ پژوهشی در ناگزیری مرگ، گیلگمش🔘@Jouissance_me
#فلسفهچنین گفت زرتشتداریوش آشوری بخشی کوتاه از "چنین گفت زرتشت" نیچه را میخواند.🔘@Jouissance_me
#سینمابیلگه جیلاننگاه بیلگه جیلان به زن چگونه است؟همانگونه که راههای صعبالعبور به کرات در سکانسهای فیلمهای وی مشاهده میشود و عبور از هر مسیر با سختی و مشقت برای آدمهای درون فیلم همراه است، مسیر رسیدن به دنیای درون هرکدام از کاراکترهای اصلی نیز همانند همین جادهها، صعبالعبور و پرپیچوخم است.در این میان کاراکتر زن سهم بسیار مهمی از این درون پیچیده و حتی گاه خوانشناپذیر را به خود اختصاص داده است.زن در سینمای جیلان به مثابه راز بازآفرینی شده است.در سینما زن موجودی دستنیافتنی است که وجهی رازآمیز را با خود همراه دارد، اما الگوی سینمای تجاری این رازآمیزی را با جذابیتهای جنسی تعریف کرده است و سینمای جیلان این وجه رازآمیز را به درونی هزارتو و یک تنهایی انتولوژیک مرتبط دانسته است.کاراکترهای زن در سینمای جیلان همانند عمده نماهای فیلمهای او در یک بکگراند دور و دستنیافتنی به سر میبرند.نگاهی که نوری بیلگه جیلان به کاراکترهای زن در فیلمهای خود دارد با وجود اینکه جایگاه خاصی برای آنها قائل است و رازورزی هستی را نزدیک به وجود پرابهام زنانه میداند، اما به این تصور نیز دامن میزند که زن تا زمانی که در هالهای از ابهام باقی مانده است امکان بهتری برای روایت و حتی نگاه به جهان را همراه خود دارد.هرچند او نگاه مردانه را در راستای تفسیر درست از درون زن عقیم و ناکارآمد میداند، اما درنهایت تماشاگر خود را در این ناکارآمدی رها کرده و به واسطهی ناتمام ماندن تفسیر، زنی اثیری را بازتولید میکند.شاید بتوان نام زن اثیری مدرن بر کاراکترهای او نهاد.محمدحسین میرباباماهنامهی سینما و ادبیات🔘@Jouissance_me
#سینما#سکانسروزی روزگاری در آناتولیبیلگه جیلان🔘@Jouissance_me
#هنر#نقاشیناهار در سبزهزار~ادوارد مانهزولا در مورد این نقاشی مینویسد: "زن عریان در این نقاشی عامهی مردم را رسوا میکند، عامهای که در قاب این نقاشی تنها این زن را می بیند. سوژهای که با چشمهایی آسوده به مخاطب مینگرد و به نگرانی او بهایی نمیدهد."پرده معروف ادوارد مانه با عنوان ناهار در سبزهزار وقتی در معرض دید عموم قرار گرفت اثری چنان انقلابی به شمار آمد که در شهر پاریس رسوایی بزرگی برپا کرد و به سالن مردودها منتقل شد.به این سبب که نقاش جرات کرده بود و زن جوانی را کاملا برهنه در کنار دو مرد که لباسی با سلیقهی و به رسم روز به تن دارند بنشاند.سالها بعد یک نفر نویسندهی تاریخ هنر منشاء پیدایش آن سه هیکل را کشف کرد؛ گروه سه نفری از خدایان اساطیری که جزئی از تصویر حکاکی شده از روی نقاشی رافائل را تشکیل میداد.مانه از روی ترکیب هنری رافائل تقلید نکرده است بلکه تنها طرح کلی تصویر را از رافائل عاریت گرفته و هیکلهای پردهی خود را به با زبان روز وصف کرده است.اگر معاصران مانه از این مطلب آگاه بودند منظرهی ناهار کمتر در نظرشان چون گردشی رسواییآمیز تلقی میگردید زیرا در آن صورت سایهی تقدس رافائل چون فرشتهی نگهبانی از آن حمایت میکرد.ناهار در سبزهزار به نوبهی خود منبع الهام بخشی برای آثار هنری دیگر قرار گرفت. مانند پیشطرحهای پیکاسو.در واقع هر اثر هنری با رشتههایی به پیشگامانش مرتبط میشود.🔘@Jouissance_me
#هنر#نقاشیناهار در سبزهزار~ادوارد مانه🔘@Jouissance_me
#ادبیات#معرفی_کتاب▫️ اطاقی از آن خود▫️▫️ ویرجینیا وولف➖➖➖➖➖فرازهایی از کتاباما ممکن است بگویید ما از تو خواستیم دربارهی زن و داستان سخن بگویی، این چه ربطی به اطاقی از آن خود دارد؟زنی که میخواهد داستان بنویسد باید پول و اطاقی از آن خود داشته باشد.هیچ میدانید در سال چند کتاب در بارهی زنان نوشته میشود؟ هیچ میدانید چند تا از این کتاب ها را مردان نوشتهاند؟واقعیتی شگفتآور بود و توضیحش دشوار، این بود که جنسیت یعنی زن رساله نویسان خوب را نیز جذب میکرد.همینطور رمان نویسان زبردست را و مردانی را که هیچ مدرکی ندارند و هیچ صلاحیتی ندارند جز اینکه زن نیستند.پدیدهی بسیار عجیبی بود؛ پدیدهای خاص جنسیت مذکر.ظاهرا زنان درباره مردان کتابی نمینویسند.از مجسم کردن مردانی که وقت خود را صرف نوشتن کتاب دربارهی زنان میکنند حیران شدم.پیر بودند یا جوان؟ متاهل یا مجرد؟بینی سرخی داشتند یا پشتشان خمیده بود؟به هرحال کم و بیش خوشایند بود که خود را اینگونه مورد توجه احساس کنی، به شرط آنکه این توجه صرفاً از طرف آدمهای عاجز و علیل نباشد.@Jouissance_me
#ادبیات#معرفی_کتاب▫️ اطاقی از آن خود▫️▫️ ویرجینیا وولفنطفهی این کتاب به سخنرانیهای ویرجینیا وولف با عنوان "زن و داستان" در کمبریج بر میگردد.وولف سه ماه صرف تصحیح نوشتههایش کرد و عنوان کتاب را هم به "اطاقی از آن خود" تغییر داد و کتاب در سال ۱۹۲۹ منتشر شد.نظر نویسنده این است که دلیل اینکه تعداد زنان رماننویس تاکنون کم بوده بطور کلی ساختار خانه و خانواده است.نوشتن در اطاق نشیمن آسان نبوده و نیست.وی زنان را به نوشتن ترغیب میکند که نباید سعی کنند تا خودرا با معیارهای ادبی متداول که به احتمال قوی مردانه است منطبق کنند؛باید زبان را بازسازی کنند تا سیالتر شود.کتاب را با اما آغاز میکند. اعتبار سنت مقالهنویسی را که سنتی کاملا مردانه است به بازی میگیرد؛ راویای خلق میکند جدای از نویسنده.ویژگیهای نثر مدرنیستی را در مقاله نویسی تجربه میکند.وولف در این کتاب مبتکر یک تفکر فمینیستی است و در عین حال از این کلمه به منزله برچسبی که بدفهمیهای زیادی به دنبال داشت بیزار بود.کلمه #فمینیست نخستین بار در ۲۷ آوریل ۱۸۹۵در مجله آتنیوم در نقد کتابی مطرح شد با تعریف " زنی که قابلیت جنگیدن برای کسب استقلال خود را دارد."از ایراداتی که بر این کتاب وارد شده این است که وولف از طبقه مرفه و روشنفکر و نخبهگراست و به عامهی زنان توجهی نمیکند و توجه او تنها معطوف به زنان نابغه، نویسنده و هنرمند است.جین مارکوس پژوهشگر برجسته میگوید : اطاقی از آن خود نخستین متن مدرن نقد فمینیستی است؛ الگویی هم نظری و هم عملی از نقد فمینیستی سوسیالیستی.@Jouissance_me
#معرفی_کتاباطاقی از آن خودویرجینیا وولف
#سینمااگتسو مونوگاتاریکنجی میزوگوچییکی از پرتگاهها در نقد فیلم این است که فیلمهای پیچیده را زیادی جدی بگیریم چون تلاش میکنند ما را متقاعد کنند دشوار و دیرفهماند و در آنسو فیلم ساده را دست کم بگیریم چون متواضع است و جلوهنمایی نمیکند.سانشوی مباشر و اوگتسو دو تا از برترینهایرمیزوگوچی هستند و مورد توجه بسیار منتقدین سینماییمیزوگوچی را یکی از مهمترین فیلمسازان متخصص پرداختن به مسئلهی زن میدانند و اوگتسو درامی است بر اساس رنجی که با حیات زن قرین است، محنتی که گویا تقدیر تاریخی زن است.مونوگاتاری در زبان ژاپنی به معنای حکایت افسانهای است که معمولاً تاریخی است و از دوران پیشین روایت میکند.اوگتسو کلمهی پیچیدهای است که ترجمهاش دشوار است و گاهی به همان شکل خود حفظ شده است.اوگتسو در زبان ژاپنی توصیفی است از یک تصویر خاص ماه: زمانی که بارندگی به پایان رسیده، بقایای ابرهای بارانی هنوز در آسمان است، هوا مهآلود است، ماه پنهان است اما میشود گاهی آن را در پس ابرها دید.شکلی از ماه که کموبیش محو و رنگپریده است، درخشندگی معمول را ندارد.برای همین گاهی به "افسانهی ماه رنگپریده پس از باران" ترجمه شده است.این تصویر، توصیف دقیق همهی معنا و ساختار فیلم است، فیلم اوگتسو تلاشی است برای اینکه همین تصویر را به عنوان استعارهای از کل زندگی برای ما مجسم کند.کارگردانی اوگتسو متکی است بر شیوهی موردعلاقهی میزوگوچی؛ برداشتهای بلند با حرکتهای دوربین به دقت طراحیشده، استفاده از میزانسن به جای برش پیدرپی.از سکانس دریاچه است که مسیر گشوده میشود برای ورود اشباح به دنیای واقعی، واقعیت همان جا ترک برمیدارد.اوگتسو دربارهی این است که جاهطلبی آدمیزاد را به تباهی میکشاند.شخصیتهای فیلم بعد از تقلا برای بهچنگ آوردن آرزوهایشان بازمیگردند به همانجا که بودند با این تفاوت که مهمترین چیزی را که داشتهاند از دست دادهاند.🔘@Jouissance_me
#سینما#معرفی_فیلماوگتسو مونوگاتاری🔘@Jouissance_me
#فلسفهفلسفه چیست؟گفتگو با آیزایا برلین🔘@Jouissance_me
#فلسفه#مشاهیر#برایان_مگیتصویر برایان مگی بیش از هر تصویر دیگری از او، با گفتوگوهایش با اهالی فکر و اندیشه، با متفکرانی چون آیزایا برلین، هربرت مارکوزه و چارلز تیلور در ذهن مخاطب حک شده.با برنامهای تحت عنوان مردان اندیشه که سعی میکرد مفاهیم ثقیل فلسفه را با گپ و گفت با اهل فن برای اذهان ساده کند، او مسائل فلسفی را انضمامی میکرد و به افراد شجاعت نزدیکشدن به فلسفه را میبخشید.او تاریخ خوانده بود، اما جواب سوالاتش در فلسفه بود.فیلسوف محبوب خودش کارل پوپر بود، که کتابی هم در موردش نوشت.در گفتگویی با رامین جهانبگلو گفته است: "من تلاش کردم تا فلسفه را از طریق رسانههای جمعی گسترش دهم، از طریق رادیو، تلویزیون، روزنامه، کتاب، آموزش و سخنرانی."او سعی کرد فلسفه را با زبانی همهفهم به مخاطبان نزدیک کند، هدفش آشناکردن مخاطبانی جدیدتر و وسیعتر برای فلسفه بود.قدرت او در بازگفتن اندیشههای غامض به زبانی روان و دلانگیز بود چنانکه آیزایا برلین هم بدان معترف بود: "شما مطالب را به مراتب بهتر از من بیان کردید، بسیار بسیار روشنتر."صحنهی گفتوگوهای او را " دو مخ روی یک کاناپه" توصیف کردهبودند.در "پرسشهای غایی" درمورد اینکه در لحظهی مرگ چه حسی خواهد داشت مینویسد: "فقط میتوانم امیدوار باشم که وقتی نوبتم سر برسد، کنجکاویام بر ترسم غلبه کند، اگرچه آنموقع مثل آدمی باشم که درست در لحظهای که فکر میکرده بالاخره دارد چیزی را که دنبالش بوده پیدا میکند، شمعش خاموش شود و در تاریکی فرو رود."🔘@Jouissance_me
#فلسفه#هربرت_مارکوزهفلسفه اگر انتقادی نباشد فلسفه نیست.🔘@Jouissance_me
#ادبیات#اسطورهحماسهی گیلگمشیکسوم گیلگمش آدمی است و دو سوم او خداست.شهریان با ترس و آفرین در نقش پیکر او مینگرند. در زیبایی و قدرت هرگز مانند او دیده نشده.او شیر را از پناه بیرون میرماند، یال او را میگیرد و با زخم کارد میکشد.در شهر سخن و کلام او قانون است.متن معیاری که بیشترین ترجمههای مدرن از روی آن انجام گرفته است، به سدهی هفتم پیش از میلاد مسیح برمیگردد؛ این متن در کتابخانهی آشوربانیپال کشف شد.اما خود شعر بسیار کهنتر از آن است و به ۲۸۰۰ سال پیش از میلاد مسیح برمیگردد، آنگاه که احتمالاً پادشاهی تاریخی به نام گیلگمش بر شهری سومری به نام اوروک در نزدیکی خلیج فارس ( در منطقهی بینالنهرین) حکمرانی میکرد.🔘@Jouissance_me
#تاریخ_جنگ#عملیات_مرصادسال ۶۷ بود، منافقین در حال طراحی عملیاتی بزرگ در سالگرد آغاز جنگ (۳۱ شهریور) بودند تا به تهران برسند.پذیرش قطعنامه آنها را غافلگیر کرد و تصمیم گرفتند عملیات را جلو بیندازند.رجوی در ۳۱ تیر در سخنرانی مفصلی گفت: "مگر ما نگفته بودیم اول مهران، بعد تهران؟ دیگر وقت آن رسیده که به ایران برویم.با عنایت به نام پیامبر اسلام عملیات را "فروغ جاویدان" نامیدهایم.اگر بین ایران و عراق صلح شود ما در اینجا قفل میشویم و دیگر نمیتوانیم کاری انجام دهیم و از لحاظ سیاسی تبدیل به فسیل میشویم.ما پیروزیم، من از هم اکنون این پیروزی را به شما و خلق قهرمان ایران تبریک میگویم."طرح پنج مرحله داشت و در آن چهار شهر اسلامآباد، کرمانشاه، همدان و قزوین فتح میشد، در این شهرها مخالفان را هم با خود همراه میکردند.ساعت ۴ بعدازظهر سوم مرداد، منافقین از مرز خسروی میگذرند، در پناه ارتش عراق تا سرپل ذهاب میآیند و سمت کرمانشاه پیشروی میکنند.منافقین در چندساعت اولیه بیشتر از قدری پیش آمدند که عراق در تمام روزهای جنگ پیش آمد.خبر به آقای هاشمی میرسد، هنوز نمیدانند منافقین حمله کردهاند و پیشروی عراق تا اسلامآباد هم باورنکردنی است.منافقین مستقیم روی جاده جلو میآمدند، چریکهای ورزیدهای هستند و مدام تیراندازی میکنند. اسلام آباد را گرفتند، در بیمارستان محروحین زخمی را تیر خلاص زدند و هر کس را مقاومت کرد سوزاندند.در گردنهی حسنآباد گروهی سپاهی را به رگبار میبندند، یک نفر نجات پیدا میکند و میگریزد.در راه برگشت به سه اتوبوس از لشکر بدر برمیخورد و ماجرا را میگوید، اینها نخستین رزمندههای سازماندهی شدهای هستند که با منافقین درگیر میشوند، عراقیها با دشمنان ایرانی ما میجنگند و جز چند نفر همه شهید میشوند، مجاهدین خلق ایران را متوقف میکنند تا نیروهای دیگر برسند.هوانیروز مامور میشود تا رسیدن نیروهای کمکی ستون منافقین را بمباران کند.به فرمان هاشمی در چهارزبر خط دفاعی مستحکم تشکیل میشود، ماموریت مشخص است منافقین به هیچوجه از آنجا نباید بگذرند، مردم در درگیریها نباید آسیب ببینند.صبح پنج مرداد محاصرهی منافقین کامل شد، بمباران منافقین شروع شد.روی ارتفاعات پر از نیروهای مردمی شد تا منافقین فرار نکنند، مردم آنان را در پادگان شهید شهبازی تحویل دادگاه صحرایی میدادند.🔘@Jouissance_me
#ادبیاتبار هستیمیلان کوندرا میلان کوندرا در بارهی رمان بار هستی چنین مینویسد:شخصیتهای رمانی که نوشتهام، امکانات خود من هستند که تحقق نیافتهاند. بدین سبب تمام آنان را هم دوست دارم و هم هراسانم میکنند.آنها هر کدام از مرزی گذر کردهاند که من فقط آن را دور زدهام، آنچه مرا مجذوب میکند مرزی است که از آن گذشتهام، مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد.🔘@Jouissance_me
#سینما#معرفی_فیلمGett: The trial of Viviane Amsalemفایل فیلم با زیرنویس فارسیکیفیت ۷۲۰🔘@Jouissance_me
#سینما#معرفی_فیلمGett: The Trial of Viviane Amsalem2014گِت در زبان عبری به سند طلاقی گفته میشود که از مرد به دست زن داده میشود و برای تحققیافتن گت، این جملهی کلیدی باید در حین تقدیم سند طلاق بر زبان مرد خطاب به زن جاری شود: "بدینوسیله هر مردی بر تو آزاد است."شکی نیست که گفتن چنین جملهای برای هر مردی به هنگام پایان زندگی مشترک، گران تمام میشود.ویویان زنی یهودی است که سالها با همسر متدین و متمولش الیشا زندگی کرده، او دیگر همسرش را دوست ندارد؛ در طول فیلم که تماماً در دادگاه طلاق اسراییل میگذرد دلیل مشخصی برای از بینرفتن این عاطفه ذکر نمیشود و واضح است که این عدم شفافیت تعمدی است.از نظر دادگاه الیشا مردی نمونه است و دلیلی برای طلاق وجود ندارد، ویویان میگوید همسرش را دوست ندارد و همین دلیل باید برای طلاق کافی باشد. دادگاه مذهبی بهوضوح طرفدار مرد است، گت نمایش این دادگاه فرساینده است، نبرد ویویان برای رهایی از زندگی با یک مرد، در جامعهای که به شدت متعصب است و زیر یوغ احکام خشک یهودی است.فیلم اولین بار در کن ۲۰۱۴ به نمایش درآمد، جایزهی گلدنگلوب بهترین فیلم خارجیزبان شد.در سایت Rotten Tomatoes از امتیاز حیرتانگیز ۱۰۰ درصد نقد مثبت برخوردار است، به عبارتی از منتقدانی که فیلم را مرور کردهاند حتی یکنفر از فیلم به بدی یاد نکرده است.🔘@Jouissance_me
#سینما#معرفی_فیلمگت: محاکمهی ویویان امسالم🔘@Jouissance_me
#معرفی_کتاببیماریهوی کرل"زندانی بدنم بودم، همانطور که بدنم تواناییاش را از دست میدهد آرامآرام دنیای منهم آب میرود.بدنم به من خیانت کرده و با او بیگانه شدهام، بدنی که واسطهی ماست برای اینکه دنیایی داشته باشیم."••چون فلسفه خوانده بود تجربیاتش و مطالعاتش او را بر آن داشت که دست به تاملی انتزاعی درمورد تندرستی و بیماری بزند.پدیدارشناسی بیماری را رویکردی کارآمد دانسته و سعی میکند از بیماری آنگونه که فرد بیمار تجربهاش میکند و با آن زندگی میکند صحبت کند.بیماری راز کوچکی است که فقط بین بیماران ردوبدل میشود، توانایی فرد در بودن و هستشدن به شدت کم میشود.در این راز چه چیزی نهفته است؟ بیماربودن چه حس و حالی دارد؟جامعه فرد بیمار را چطور می بیند؟ فقط جنبهی بیولوژیک بیماری را می بیند، محدودیتهای بیمار برای جامعه اهمیتی ندارد.جغرافیای بیماری را بررسی میکند، در هنگام بیماری دنیای پیرامون و طرز تعامل با آن چطور تغییر میکند. عاملیت فرد به دلیل محدودیتهای جسمانیاش تا چه حد دگرگون میشود."همدلی، اگر قرار بود از بین احساسات انسانی از یک احساس نام ببرم که کمبودش بیش از همه است، از همدلی نام میبردم.کمبود این حس هیچجا مثل وقت بیماری بارز و عیان نیست."🔘@Jouissance_me
#ادبیات#سبک_شناسی#کلاسیسیسماز نظر پیروان این سبک، منافع اجتماع مافوق منافع افراد قرار داشت. زندهکردن عواطف و احساسات جمعی و تاکید بر وجود وظایف اجتماعی در صدر اهداف این سبک واقع شده بود.خدمتی که این نگرش به رشد و ترقی اجتماع میکرد در برخی موارد خصلت انقلابی به این سبک میبخشید.دیدرو و روسو متفکران انقلاب کبیر فرانسه از این دست بودند، آنان منافع فرد را تحت انقیاد منافع اجتماعی میخواستند.در آثار کلاسیک عواطف و احساسات زیربنای شخصیت را تشکیل میداد. عواطف از نظر آنها نه پدیدهای در حال تحول، بلکه ایستا بود که از ازل تا به ابد کیفیتی یکسان داشت.فردیت کاراکترهای این سبک ضعیف بود، به گونهای که هر کاراکتر میتوانست نمایندهی نوع بشر باشد.در اوایل قرن نوزدهم با آشکار شدن ناتوانی آن در رفع ازخودبیگانگی بشر و نیز عمیقترشدن شکاف میان طبقات مختلف مردم، کلاسیسیسم نیز از پاسخگویی دشواریهای زندگی بشر ناتوان شد و به انحطاط گرایید.🔘@Jouissance_me
Sonata in G minore (Il trillo del diavolo), Tartini🔘@Jouissance_me
#هنر#نقاشی#موسیقیرویای تارتینی(Le Songe de Tartini)، ۱۸۲۴اثر لویی-لئوپولد بویی (Louis-Léopold Boilly)این نقاشی یکی از مشهورترین روایتهای تصویری از افسانهای است که پیرامون زندگی آهنگساز و ویولونیست ایتالیایی Giuseppe Tartini شکل گرفته است.بر اساس این روایت، تارتینی شبی در خواب دید که شیطان کنار تختش ایستاده است. او ویولن خود را به شیطان سپرد و شیطان قطعهای چنان شگفتانگیز، پیچیده و پرشور نواخت که تارتینی پس از بیدار شدن، با تمام توان کوشید آن موسیقی را به خاطر بیاورد و روی کاغذ بیاورد. حاصل این تلاش، سونات مشهور "تریل شیطان" (Devil's Trill Sonata) شد.هرچند خود تارتینی گفته بود نسخهای که نوشت، تنها سایهای از موسیقیای بود که در خواب شنیده بود.در این تابلو، بویی لحظهی الهام را به شکلی نمایشی به تصویر کشیده است. تارتینی در بستر خوابیده، در حالی که شیطان با حالتی آرام اما مرموز ویولن را مینوازد. نور ملایمی که بر چهرهی تارتینی افتاده، در تضاد با تیرگی فضای اطراف و حضور شیطان قرار میگیرد. این تضاد، مرز میان خواب و بیداری، الهام و وسوسه، و نبوغ و امر فراطبیعی را برجسته میکند.آنچه این اثر را جذاب میکند، صرفاً روایت یک خواب نیست؛ بلکه بازتاب یکی از باورهای رمانتیک قرن نوزدهم است: این ایده که سرچشمهی نبوغ هنری گاه از قلمرویی ناشناخته، تاریک و رازآلود میآید. شیطان در اینجا بیش از آنکه نماد شر باشد، به استعارهای از نیروی خلاقهای تبدیل میشود که از کنترل آگاهانهی هنرمند فراتر است.بویی که بیشتر به خاطر صحنههای زندگی روزمره و دقتش در ثبت حالات انسانی شناخته میشود، در این اثر از فضای واقعگرای همیشگی خود فاصله میگیرد و به جهانی رؤیایی و نمادین قدم میگذارد؛ جهانی که در آن مرز میان واقعیت و خیال از میان میرود و خودِ رؤیا به سرچشمهی آفرینش هنری بدل میشود.🔘@Jouissance_me
#art#paintingTartini’s Dream by Louis-Léopold Boilly 1824🔘@Jouissance_me
#ادبیات#ولادیمیر_مایاکوفسکینثرش مقطع بود چرا که میگفت فقط به نقل موضوعات اصلی پرداخته و از جملهپردازی چشم پوشیده است.در اتوبیوگرافیاش مینویسد:شعر من فقط برای خوانندهای که با ساختمان کلی زبان روسی آشناست روح و مفهوم دارد، ترجمهی شعر من بازی کلمات است، یعنی تقریباً غیرممکن.من شاعرم و شعر ارزش من است، دراینباره مینویسم ولی فقط وقتی که واژهها روی ام تلمبار شده باشند.همانطور که کسی برای مستشدن عرق بخورد من کتاب میخواندم.شیفتهی قدرت سوسیالیستها در حل و فصل وقایع و تنظیم جهان شدم.فقط میخواندم و میخواندم، نظرات دیگران را.اگر آن چیزهایی را که خوانده بودم از من میگرفتند چه چیزی برایم باقی میماند؟تصمیم گرفتم یک هنر سوسیالیستی بهوجود آورم. به خستهکنندهبودن کلاسیکها رسیده بودم.بدینشکل بود که فوتوریسم روسی زاده شد.اعلامیهای صادر کردیم با عنوان "سیلی بر خواستهی عوامالناس.به دیدار گورکی میروم، قطعاتی از ابر را میخوانم، از شدت تاثر گریه میکند و احساس غرور میکنم.شعر ابر مثلهمثله چاپ میشود، شش صفحهاش فقط نقطهچین است. از آن موقع از نقطهها متنفرم، از ویرگولها هم متنفرم.اتوبیوگرافی مایاکوفسکی تا سال ۱۹۲۸ را شامل میشود، در ۱۹۳۰ با شلیک گلولهای به قلب خود زندگیاش را پایان داد.در نامهای که در کنارش پیدا شد چنین نوشته بود:هیچکس مقصر نیست و شایعات الکی راه نیندازید.اینجانب مرحوم از شایعات بدش میآید.این روش خوبی نیست و به هیچکس توصیه نمیکنم ولی من چارهی دیگری نداشتم.همانطور که میگویندپرونده بسته شدو قایق عشق بر صخرهی زندگی روزمره شکستبا زندگی بیحساب شدمبیجهتدردها رافاجعهها رادوره نکنیدو یا آزارها راشاد باشید.🔘@Jouissance_me
#تروما#گبور_متهترومای زندگی هر روزه به راحتی این احساس را به ما میدهد که فرزندی بیمادر هستیم.پیتر لوین : تروما از دست رفتن ارتباط است، ارتباط با خودمان، خانوادههایمان و جهان اطرافمان.بازشناسی این از دسترفتن کار دشواری است، چرا که به آرامی و در طول زمان رخ میدهد.ما با این تغییرات ظریف همسان میشویم؛ چیزیست که گاهی متوجهش نمیشویم.هر کدام از ما زخمهایی به سبک و سیاق خودمان داریم؛ نه معنا دارد و نه ارزش که آنها را برای ارزیابی خودمان در مقایسه با دیگران استفاده کنیم.🔘@Jouissance_me
🎥 فیلم " شکستن امواج 1996" 💬 #زیرنویس_چسبیده_فارسی 📤 کیفیت 720p ✂️ بدون سانسور و حذفیات 🆔
#سینما#معرفی_فیلمشکستن امواجلارس فونتریرفونتریه در سهگانهی "قلب طلایی" خود از ملودرام به عنوان مواد خام لازم برای ساختار قصه و شیوهی رواییاش استفاده میکند، درواقع فونتریه قالب اصلی ملودرام را میگیرد، آنرا درهم میریزد و پیچیدهاش میکند، با ترکیب آن با سبکهای دیگر مانند مستند، کمدی و موزیکال سبک ترکیبی تازهای میآفریند تا واکنش ما را نسبت به آن بسنجد.در شکستن امواج که یک "ملودرام ازلی" خوانده شده، شخصیت اصلی قصه، زن جوانی است به نام بثو طرح قصهی فیلم با تمرکز بر عشق انکارناپذیر او به شوهر در حال مرگش، به بررسی ایمان مذهبی و میل جنسی او میپردازد.بث میپرسد: "چگونه میتوان عاشق یک کلمه بود؟ نمیتوانی به کلمات عشق بورزی. میتوانی عاشق انسان دیگری باشی، این کمال است."درواقع آیا با نگاهی مذهبی میتوان عشق را فهمید و آیا عشق میتواند بیشتر ناشی از یک میل نفسانی باشد؟شکنندگی از مضامین اصلی فیلم است و عدم تعادل ذهنی بث به عنوان یک نشانهی روایی کلیدی برای این مضمون عمل میکند.شکستن امواج از هفت فصل و یک پیتصویر تشکیل شده.هر فصل با یک پیشپرده آغاز میگردد که شامل یک نقاشی دیجیتال است که به آرامی تبدیل به تصویری متحرک در یک نمای ثابت و ایستا میشود و تداعیکنندهی تابلوهای ملودرام کلاسیک هستند.در پایان بث با خشونتی مرگبار مورد تجاوز قرار میگیرد و بزرگان کلیسا از اجرای مراسم مذهبی در خاکسپاریاش خودداری میکنند.جان پس از دزدیدن جسد بث، آن را به روی سکوی نفتی میبرد تا در اعماق دریا دفتش کند.فیلم با یک پیتصویر فوقالعاده اعجابانگیز به پایان میرسد که در آن ناقوسهای خیالی بسیار بزرگی در آسمان بالای سکوی نفتی به صدا در میآیند.کیفیت این پیتصویر خیالانگیز به تماشاگر اجازه میدهد از زیر فشار تقریباً تحملناپذیر مرگ بث و یکی از تلخترین پایانهای فیلمی رهایی یابد.🔘@Jouissance_me
#سینما#معرفی_فیلمشکستن امواجلارس فونتریر🔘@Jouissance_me
#ادبیات#سبکشناسی#گروتسکدر ادبیات فارسی میتوان نمونههای متعدد گروتسک را مشاهده کرد.آنچه به عنوان داستانهای گروتسک در ادبیات فارسی میشناسیم دارای دو ویژگی ترس و نابهنجاری است.مثلاً وقایع بوف کور صادق هدایت از پیداشدن لکاته تا قتل او تشکیل یک فضای عجیب داده است.هوشنگ گلشیری در "معصوم اول" به ترسیم روستایی میپردازد که اهالی آن مترسکی در قبرستان ساختهاند و این مترسک باعث ترس و وحشت اهالی شده است.غلامحسین ساعدی یکی دیگر از نویسندگان ایرانی است که ترس و وحشت در آثارش دیده میشود. اکثر شخصیتهای او دچار بیماری روانی، هرای و وسواساند.در مکانهایی دورافتاده، قلعههایی متروک و فضاهایی رمزآلود زندگی میکنند.سه عامل ایجاد هراس در داستانهای گروتیک زمان، مکان و حوادثی است که در بطن زمان و مکان اتفاق میافتد.هدایت و گلشیری به زیبایی توانستهاند این سه عامل را در داستانهای خویش به کار گیرند و بر میزان ترس ناشی از وقایع بیفزایند.ویژگیهای اصلی گروتسک :"ناهماهنگی، موقعیت کمیک و وحشتزا، اغراقگویی، نابهنجاری."گروتسک به دنبال ایجاد نوعی تضاد و دوگانگی است که دو حالت خنده و ترس را در کنار هم قرار میدهد و ما شاهد دو عنصر کاملاً متضاد هستیم؛ ترس و چندش و خندهی تهی از عشق.گروتسک در عین خندهداربودن، وحشتآفرین است. گروتسک تلفیقی از این دوتاست.داستان معصوم اول گلشیری مثال خوبی است.بوف کور هم نمونهای مسلم از این سبک است.مشخصهی مهم دیگر گروتسک عنصر ناهماهنگی است، چه مصداق آن تضاد و تعارض امور ناهمگون باشد چه امتزاج اجزای نامتجانس.گروتسک دنیایی خلق میکند که اجزای آن با یکدیگر یا با فضای پیرامون خود در ارتباط و هماهنگ نیست.در رمان گهوارهی گربه اثر کورت ونهگات شاهد دنیای تناقضآمیز گروتسک هستیم.گروتسک نابههنجار است زیرا حقیقت را تحریف کرده و از شکل میاندازد تا محتوای آن را هیولاگونه سازد، گروتسک وارونهساز و بیگانهساز است.باختین میگوید گروتسک بهذاته جسمانی است و همواره با تن و زیادهرویهای تنانه و بزرگداشت این زیادهرویها به گونهای فارغ از قید و بند و اهانتبار سروکار دارد.از دیگر عواملی که باعث ایجاد صحنههای گروتسک در داستان ایرانی میشود توصیف آدمهای تنها، منزوی، عجیب و غریب و ناقصالخلقه است.نمونهای از این آدمها در آثار چوبک دیده میشور.یکی دیگر از ویژگیهای گروتسک اغراق و زیادهگویی است.گاهی تشخیص فانتزی از گروتسک مشخص نیست؛ هر دو دارای خصوصیات انحراف از قوانین طبیعیاند، با این تفاوت که فانتزی در دنیای خیال اتفاق میافتد و گروتسک در مرز بین خیال و واقعیت.جهان گروتسک هرقدر هم غریب، باز جهان خود ماست.🔘@Jouissance_me
#ادبیات#سبک_شناسی#گروتسکادبیات پر از ژانرهای مختلف و دارای خصیصههای ناهمگن است.در عین حال در جهانی زیست میکنیم که سرشار از موقعیتهای سیال است که ایجاب میکند ادبیات روایتگر این ناهمگونی باشد.یکی از این سبکها گروتسک است.در غرب این شیوهی هنری از اوایل مسیحیت در فرهنگ روم وجود داشته است و در آن عناصر انسانی، جانوری و گیاهی در یک تابلو با ظرافت تمام تلفیق شدند.اغراق، ناهماهنگی و خوفناکی و دلهره از ویژگیهای آن است.گروتسک چیزی را توصیف میکند که هم خندهدار و وحشتناک و هم مشمئزکننده است.از آنجا که این سبک از عنصر اغراق، نابهنجاری و طبیعی جلوهدادن رخدادهای غیرطبیعی استفاده میکند به سوررئالیسم نزدیک میشود به حدی که گاه تشخیص اینکه یک داستان سوررئال است یا گروتسک کار سادهای نیست.این اصطلاح به دلیل ماهیت آن از گنجیدن در تعریفی جامع و مانع سرباز میزند چرا که مقولهای چندوجهی است.بالدیک برای تعریف آن میگوید اشکال عجیب و غریب، مسخشده و تغییر شکل یافته و تغییرات عجیب و غریبی که در اجزای بدن و چهرهی انسان دیده میشود.هم میرماند، هم میخنداند و هم میهراساند.گروتسک چیزی را توصیف میکند که نابههنجار و ناهماهنگ با طبیعت باشد.کایزر: "گروتسک تجلی دنیای پریشان و ازخودبیگانهی روزگار ماست."داستانهای گروتسک دو دستهاند:با محتوای خنده و ترسبا محتوای وحشت و تنفر🔘@Jouissance_me
#معرفی_کتابگروتسکفیلیپ تامسنفرزانهی طاهری