و خداحافظیاشآنچنان چلچله سان است که من میخواهم،دائماً باز بگوید که "خداحافظ"اما نرودرضا براهنی▪️ش…
انتشار: 2026/08/13 07:01 UTCدریافت: 2026/08/14 08:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 08:31 UTC
و خداحافظیاشآنچنان چلچله سان است که من میخواهم،دائماً باز بگوید که "خداحافظ"اما نرودرضا براهنی▪️شاعران ایران▫️@iranian_poets_mag
پستهای تلگرام — شاعران ایران
تنم را بسوزان در آغوشِ خویشکه فردا نیابند خاکسترم...فریدون مشیری#استوریInstagram.com/iranian_poets_mag▪️شاعران ایران ▫️@iranian_poets_mag
#استوریInstagram.com/iranian_poets_mag▪️شاعران ایران ▫️@iranian_poets_mag
میدانستمتنت خداحافظی بود...#احمدرضا_احمدی#استوریInstagram.com/iranian_poets_mag▪️شاعران ایران ▫️@iranian_poets_mag
اینجامزار گمشدهی بوسههای توست.#نادر_نادرپور▪️شاعران ایران ▫️@iranian_poets_mag
دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با منگر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟کجا روم که راهی به گلشنی ندارمکه دیده برگشودم به کنجِ تنگنا مننه بستهام به کس دل، نه بسته دل به من کسچو تختهپاره بر موج، رها رها رها منز من هر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیکبه من هر آن که نزدیک، ازو جدا جدا مننه چشمِ دل به سویی نه باده در سبوییکه تر کنم گلویی به یادِ آشنا منز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟که گویدم به پاسخ که زندهام چرا من؟ستارهها نهفتم در آسمانِ ابریدلم گرفته، ای دوست هوای گریه با من...۱۳۶۱#سیمین_بهبهانی #استوریInstagram.com/iranian_poets_mag▪️شاعران ایران ▫️@iranian_poets_mag
"گرگِ هار"گرگِ هاری شدهام!هرزهپوی و دَلهدوشب درین دشتِ زمستان زدهی بیهمهچیزمیدوم، بُرده ز هر بادْ گِروچشمهایم چو دو کانونِ شرارصفِ تاریکیِ شب را شکندهمه بیرحمی و فرمانِ فرارگرگِ هاری شدهام!خونِ مرا ظلمتِ زهرکرده چون شعلهی چشمِ تو سیاهتو چه آسوده و بیباک خرامی به برمآه، میترسم، آه...آه، میترسم از آن لحظهی پُر لذت و شوقکه تو خود را نگریمانده نومید ز هرگونه دفاعزیرِ چنگِ خشنِ وحشی و خونخوارِ منی...پوپکم! آهوکم!چه نشستی غافل؟کز گزندم نرهی،گرچه پرستارِ منی.. پس ازین درهی ژرفجای خمیازهی جادو شدهی غارِ سیاهپشتِ آن قُلهی پوشیده ز برفنیست چیزی، خبریور تو را گفتم چیزِ دگری هست، نبودجز فریبِ دگری...من ازین غفلتِ معصومِ تو، ای شعلهی پاک!بیشتر سوزم و دندان به جگر میفشرم...منشین با من، با من منشینتو چه دانی که چه افسونگر و بیپا و سرم؟تو چه دانی که پسِ هر نگهِ سادهی منچه جنونی،چه نیازی،چه غمیست؟یا نگاهِ تو، که پُر عصمت و نازبر من افتد،چه عذاب و ستمیست؟دردم این نیست ولی...دردم این است که من بیتو دگراز جهان دورم و بیخویشتنم!پوپکم! آهوکمتا جنون فاصلهای نیستاز اینجا که منم!مگرم سوی تو راهی باشدچون فروغِ نگهتورنه دیگر به چه کار آیم من؟بیتو، چون مردهی چشمِ سیهت...منشین اما با من، منشینتکیه بر من مکن،ای پردهی طناز حریر!که شراری شدهامپوپکم! آهوکمگرگِ هاری شدهام!مهدی اخوانثالثاز دفتر: زمستان▪️شاعران ایران ▫️@iranian_poets_mag





