سر در کتابخانه عمومی حبیب یغمایی 🖋@IRAJMIRZA_OFFICIALتکههایی از سرگذشت و سرنوشت دردناک کتابخانۀ ع…
انتشار: 2026/07/22 08:53 UTC
سر در کتابخانه عمومی حبیب یغمایی 🖋@IRAJMIRZA_OFFICIALتکههایی از سرگذشت و سرنوشت دردناک کتابخانۀ عمومی حبیب یغمایی در خور و بیابانک را به قلم برادرزادۀ او آقای علی آلداوود بخوانید:«حبیب یغمایی این کتابخانه را در سال ۱۳۴۹ در خور و بیابانک درست کرد. او حدود چهار پنج هزار جلد از کتابهای بسیار خوب خود را هم به این کتابخانه بخشید و دو سالن بزرگ نیز برای آن درست کرد. یغمایی اساسنامهای هم برای آن نوشت و طبق آن، سه نفر امین برای کتابخانه تعیین کرد. حبیب یغمایی حتی در همان یکی دو سال اولِ تأسیس کتابخانه، هزینههای کتابخانه را هم خود پرداخت میکرد؛ هم حقوقِ کتابداری که برای کتابخانه گماشته شده بود و هم حقوق خدمتگزار یا همان مستخدمِ آنجا را خودش میپرداخت....مرحوم یغمایی از همان سال ۱۳۴۹ تا سال ۱۳۵۷ که انقلاب شد، همواره از طریق مجلۀ یغما از خیلی جاها درخواست میکرد که به کتابخانۀ حبیب یغمایی در خور و بیابانک کتاب اهدا کنند. به همین دلیل بسیاری از نهادهای دولتی و غیردولتی که ناشر کتب بودند، به این کتابخانه کتاب اهدا کردند؛ نهادهایی چون بنیاد فرهنگ ایران، دانشگاه تهران و بنیاد ترجمه و نشر کتاب از جملۀ این اهداکنندگان کتاب بودند. همچنین اشخاص مختلفی هم به اعتبار حبیب یغمایی کتابهای گوناگونی را به این کتابخانه اهدا کردند؛ کتابهایی که در میان آنها گاه آثار ارزشمندی دیده میشد که در بسیاری از کتابخانههای مهم کشور نیز یافت نمیشد. حتی از بعضی کشورهای اروپایی و نیز از کشورهایی چون تاجیکستان کتابهایی به این کتابخانه اهدا شد و همۀ اینها سبب شد که کتابخانه رونق بسیار خوبی بگیرد. من نیز با کمک دو تن از دبیران محلی، در دو تابستان، مشغول فهرست کردن کتابهای کتابخانه شدیم. حبیب یغمایی هم دو مُهر برای کتابخانه درست کرده بود؛ یکی مُهرِ «کتابخانۀ حبیب یغمایی» و دیگری مُهر «اهدایی به کتابخانۀ حبیب یغمایی» که ما این مُهرها را به روی کتابها میزدیم.این کتابخانه یک کتابداری هم داشت که من خودم شاهد بودم که مرحوم حبیب یغمایی برای اینکه وی استخدامِ رسمی شود، بارها به وزارت فرهنگ و هنر میرفت و عاقبت با زحمت فراوان توانست او را استخدام کند. این را هم در نظر داشته باشید که راهِ دسترسی به کتابخانه، کمی از خودِ شهر خور و بیابانک دور بود، یعنی در یک کیلومتری یا دو کیلومتری شهر واقع شده بود و البته این دوری، دلیل هم داشت؛ حبیب یغمایی ساختمان این کتابخانه را کنار آرامگاهی که برای خود در نظر گرفته بود، ساخته بود و میخواست که کتابخانه کنار آرامگاه او باشد. به هر ترتیب، بعد از انقلاب همان کتابدار برای اینکه راهِ رفت و آمدِ هر روزهاش به کتابخانه نزدیکتر شود، محل کتابخانه را از موقعیتِ اصلی آن تغییر داد و آن را به دو تا حجره در مسجدی در نزدیکی خانهاش انتقال داد. بنابراین کتابخانهای را که دو سالن بزرگ داشت، به دو حجرۀ کوچک در یک مسجد انتقال دادند. افزون بر این، تابلوِ نام کتابخانه را هم کَند و اسم حبیب یغمایی را از عنوانِ آن برداشت! این در حالی بود که در اساسنامۀ کتابخانه که به وزارت فرهنگ و هنر تسلیم شده بود، یغمایی آورده بود که من این دو ساختمان (یعنی همان دو سالن بزرگ به اضافۀ یک محوطه) را بخشیدم به وزارت فرهنگ و هنر. یکی دیگر از مواد اساسنامۀ آن نیز همین است که اسم کتابخانه در هیچ زمانی نباید تغییر کند. هر یک از دو سالنِ کتابخانه حدود دویست تا سیصد متر وسعت داشت و با دیوارهای سنگی و بتنی ساخته شده بود؛ آن محوطه هم دارای باغچهای بود. این آقای کتابدار با آن کارش، همۀ این امکانات را از کتابخانه گرفت.این ماجرا سبب شده بود که حبیب یغمایی در آن سالهای پایانی عمرش بسیار ناراحت باشد. او نامهای به مرحوم دکتر مهدی برکشلی که در آن زمان معاون فرهنگی وزارت فرهنگ و آموزش عالی بود، نوشت. برکشلی پاسخی هم داد اما قدرتِ این را نداشت که کاری بکند.... به هر ترتیب یغمایی هم مدام به جاهای مختلف نامه مینوشت؛ حتی به مراجع تقلید نامه نوشت و از آنان پرسید که آیا کتابخانهای را که با پولِ خودم ساختهام و برایش ساختمان درست کردهام و کتابهای خود و دیگران را به آن اهدا کردهام، صحیح است که به جای دیگر منتقل شود؟ همۀ مراجع هم فتوا دادند که اگر نیت واقف اینگونه بوده، این جابهجایی صحیح نیست. با این حال، این فتاویِ مراجع نیز راه به جایی نبرد. من نیز به رییس هیات امنای کتابخانههای عمومی، که فکر کنم در آن زمان، دکتر لاری مسئول آن بود، مراجعه کردم تا شاید گشایشی شود.


