تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-10 05:50 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
و اعتماد به خدا محکترین امید من است☝🏻🤍!لینک تیک تاک👇🏻www.tiktok.com/@hesse.kh0b
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 15 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
در شمارش روزهایم تو را گم کردهامو در هر قدم خاطرات تو را جستوجو میکنمدر ازدحام این همه رفتن و رسیدنهنوز رد نگاهت رادر گوشههای فراموششدهی زندگیام میجویمانگار بخشی از منهمان روزی که رفتیکنار تو جا ماندگاهی خیال میکنماگر چشمهایم را ببندمدوباره صدایت را خواهم شنیددوباره دستهایتآرامش را به قلب خستهام بازمیگرداننداما هر بارتنها سکوت استکه میان من و خاطراتت قد میکشدمن هنوزدر میان فصلهایی که بیتو گذشتهاندبه دنبال نشانی تو میگردمدر کوچههای خاطرهدر لبخندهای نیمهکارهو در تمام رویاهایی کهقرار بود با تو زندگی شوندشاید زمان گذشته باشداما بعضی آدمهااز تقویم دل پاک نمیشوندتو از همانهاییکه هرچه دورتر میشویجایت در قلبم عمیقتر میشود.
رابطه های واقعی دعوا دارناشک دارن، درد دارن، بحث دارن، سکوت دارن، حسادت دارن...ولی اعتماد هم دارن، اعتقاد هم دارن، صبر هم دارن،عشق هم دارن...
با چه آب و تاب دارد سوی مکتب میرود مثل یک ارباب دارد سوی مکتب میرود کولهباری از کتاب و دفتر و چندین قلمنانِ رود و آب دارد، سوی مکتب میرودشانه در شانه کنار همکلاسیهای خودیک رقم شاداب دارد سوی مکتب میرود...پیش ذوق تابش او آسمان شرمنده است گوییا مهتاب دارد سوی مکتب میرود چشمهایش پیشتر از او به راه افتاده است آن دو شعر ناب دارد سوی مکتب میرود بازهم شاید بگرید موقع بیداری اش دختری در خواب دارد سوی مکتب میرود
چه مرگ غریبیست، مرگِ انسان افغانستانی، در اوج جوانی در دشتهای سوزان، بر مرزهای کشورهای بیگانه، یا در خانه، از فقر و خشونت. مرگ انسان افغانستانی، کمتر رنگ طبیعی بودن دارد و این غمگین کننده است.
انسان میتواند از خیلی چیزها دل بکند، خیلی از آدمها را فراموش کند و از خیلی آدمها هم فرار کند! حتی چیزهایی که زمانی فکر میکرد تمام زندگیاش به آنها گره خورده است را هم در گردوغبار روزگار، گم خواهد کرد. اما انسان هیچوقت نمیتواند از خودش فاصله بگیرد، هیچوقت نمیتواند از خودش فرار کند. هر جا برود، باید خودش را با خودش ببرد، با تمام خاطرهها، تصمیمها، اشتباهها و چیزهایی که هنوز در درونش حل نشدهاند. شاید به همین دلیل است که آدم، دیر یا زود، باید با خودش کنار بیاید، چون هیچ رابطهای در زندگی، طولانیتر و جدیتر از رابطهی انسان با خودش، نخواهد بود.دست نوشتههای من - جلیل ارباب
آدم به بعضی نعمتها دیر میرسد!فرزندِ آخر بودن_حداقل از نظر من_ سهم عجیبی از زندگی است. آدم وقتی به دنیا میآید که خیلی از قصهها تمام شدهاند، قصههایی که فقط از زبان دیگران میشنود، اما هیچوقت خودش زندگیشان نکرده است. میانِ من و آخرین خواهر_برادرم که بزرگتر از مناند، نزدیک به یازده سال فاصله سنی است. هر وقت از گذشته حرف میزنند، از پدرم میگویند که چهقدر پرتوان بود، از مادرم میگویند که چهقدر سرحال بود، از روزهایی میگویند که خانه پر از شور و رفتوآمد بود. من فقط مینشینم و گوش میدهم؛ مثل کسی که دارد خاطرات یک خانوادهی دیگر را میشنود، نه خاطرات خانوادهی خودش. گاهی دلم میخواهد یکروز از جوانی پدر و مادرم را ببینم. آنوقتهایکه که مادرم آرایش میکرد، جلدِ شفاف داشت، هنگام بلندشدن از زمین از دستهای خود کمک نمیگرفت و موقع جمعوجورکردن خانه، پشتش اینقدر قوز نمیکرد... پدرم را ببینم که موی و ریش اش هنوز از سیاهی میدرخشید، تندرست و سالم بود، دستوبازوی قوی داشت، چشمها و گوشهایش درست کار میکردند و از همه مهمتر، میخندید.سهم من، پدر و مادری بود که سالهای زیادی از عمرشان را پشت سر گذاشته بودند. وقتی کمکم بزرگ شدم و فهمیدم تکیهگاه یعنی چه، دیدم شانههای پدرم دیگر مثل گذشته توان ندارد. وقتی معنی مهر مادر را فهمیدم، دیدم دستهایی که همیشه برای همه کار میکرد، حالا زودتر از همیشه خسته میشود. چقدر سخت است که فهم آدم، درست همزمان با پیر شدن پدر و مادرش قد میکشد. با این حال، محبتشان هیچوقت پیر نشد. هنوز هم اگر لقمهای باشد، اول به من تعارف میکنند. اگر غمی باشد، پیش از خودشان، غم مرا میخورند. اگر دعایی باشد، نام مرا زودتر از نام خودشان بر زبان میآورند.سوشیان#یاداشت
من دونفر بودم، یکی به زندگیاش میرسید و دیگری در گوشهی اتاقش کز کرده بود و برای آنچه از سر گذرانده بود، میگریست.
یک نویسنده هیچوقت به تعطیلات نمیرود. برای یک نویسنده زندگی یعنی نوشتن یا فکر کردن به نوشتن.-اوژن یونسکو
Channel photo updated
Channel photo removed
کسی که امروز از دیروز آگاهتر نباشدانسان خردمندی نیست.
کودک که بودم غلط مینوشتمپنجاه سال گذشت تا توانستم دوباره غلط بنویسم-حسین رسولزاده، یادداشتهای بیسرانجام
Channel name was changed to «جغرافیایی اندوه🖤»