آدم به بعضی نعمتها دیر میرسد!فرزندِ آخر بودن_حداقل از نظر من_ سهم عجیبی از زندگی است. آدم وقتی به…
انتشار: 2026/08/02 11:13 UTCدریافت: 2026/08/17 05:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 05:52 UTC
آدم به بعضی نعمتها دیر میرسد!فرزندِ آخر بودن_حداقل از نظر من_ سهم عجیبی از زندگی است. آدم وقتی به دنیا میآید که خیلی از قصهها تمام شدهاند، قصههایی که فقط از زبان دیگران میشنود، اما هیچوقت خودش زندگیشان نکرده است. میانِ من و آخرین خواهر_برادرم که بزرگتر از مناند، نزدیک به یازده سال فاصله سنی است. هر وقت از گذشته حرف میزنند، از پدرم میگویند که چهقدر پرتوان بود، از مادرم میگویند که چهقدر سرحال بود، از روزهایی میگویند که خانه پر از شور و رفتوآمد بود. من فقط مینشینم و گوش میدهم؛ مثل کسی که دارد خاطرات یک خانوادهی دیگر را میشنود، نه خاطرات خانوادهی خودش. گاهی دلم میخواهد یکروز از جوانی پدر و مادرم را ببینم. آنوقتهایکه که مادرم آرایش میکرد، جلدِ شفاف داشت، هنگام بلندشدن از زمین از دستهای خود کمک نمیگرفت و موقع جمعوجورکردن خانه، پشتش اینقدر قوز نمیکرد... پدرم را ببینم که موی و ریش اش هنوز از سیاهی میدرخشید، تندرست و سالم بود، دستوبازوی قوی داشت، چشمها و گوشهایش درست کار میکردند و از همه مهمتر، میخندید.سهم من، پدر و مادری بود که سالهای زیادی از عمرشان را پشت سر گذاشته بودند. وقتی کمکم بزرگ شدم و فهمیدم تکیهگاه یعنی چه، دیدم شانههای پدرم دیگر مثل گذشته توان ندارد. وقتی معنی مهر مادر را فهمیدم، دیدم دستهایی که همیشه برای همه کار میکرد، حالا زودتر از همیشه خسته میشود. چقدر سخت است که فهم آدم، درست همزمان با پیر شدن پدر و مادرش قد میکشد. با این حال، محبتشان هیچوقت پیر نشد. هنوز هم اگر لقمهای باشد، اول به من تعارف میکنند. اگر غمی باشد، پیش از خودشان، غم مرا میخورند. اگر دعایی باشد، نام مرا زودتر از نام خودشان بر زبان میآورند.سوشیان#یاداشت
