تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 04:38 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
هامش یعنی حاشیه. اینجا هامش (حاشیه) میزنم. بر ایدهها، حادثهها، کتابها... هامش تصویری: @Hameshmedia@alisoltany2علی سلطانی
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 10 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-09 تا 2026-08-15 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
علوم انسانی و خطر نصفهنیمهدانیهای روشنفکرانهکار روشنفکری در زمین علوم انسانی است. شاهد بدیهیاش آنکه نسبت کار روشنفکری با علوم تجربی و پایه کمترست تا علوم انسانی. به این دلیل ساده که موضوع کار روشنفکری معمولاً انسان و جامعه است و حواشیاش. این همپوشانی و هممیدانی، خاصه در فضای ایران، بیش از آنکه به نفع علوم انسانی بوده باشد، به ضرر آن تمام شده. چگونه؟علوم انسانی آشناست، مصادیق و موضوعاتش ملموستر از علوم تجربی و علوم پایه است. اما هنوز «علم» است. به اعتبار علمبودن تخصصی است و شبیه به شاخهشاخهشدن علوم ریاضی و کامپیوتر و زیستشناسی و … در جهان جدید، شاخهشاخه است و در هر حوزهای متخصصی دارد. حال علوم انسانی با چنین صفاتی، دستمایهٔ کار روشنفکری در حوزهٔ عمومی است. چه میشود؟اینکه در جامعه و خاصه اجتماع ایرانی، جامعه مواجه با روشنفکران کنشگری است که در کثیری از حوزههای علوم انسانی سخن قاطع و جازم میرانند. به گونهای که مخاطب عام این روشنفکران، مفتون نام و عنوان سخنگو میشود و پروندهٔ موضوع را با مدعیات او میبندد. یا بدتر آنکه، با مواجههٔ مدام با آرای فلان روشنفکر محبوب و علامهپنداشتهشده، خود را در فلان شاخهٔ علوم انسانیِ مدنظر متخصص حس میکند. با لحاظ اینکه میدانیم علوم انسانی در ایران همچنان ناچیز انگاشته میشود و بنیادهای سواد عمومی در آنها نحیف و ابتدایی است. نتیجهٔ پایانی جهلستان مرکبی است. مهندسی که چیزکی از منطق شنیده است. زیستشناسی که اندکی از تاریخ فلسفه میداند. ریاضیدانی که خردکی از مطالعات دین و قرآن شناخته. متخصص کامپیوتری که سطرهایی از حقوق بینالملل میداند. ادبیاتخواندهای که پارههایی از علوم سیاسی را مدعی است. فلسفهخواندهای که با چند نظریهٔ روانشناسی آشناست. فیزیکدانی که خطوطی از تاریخ ادیان میداند. در عین حال آن خردکها و چیزکها و چند خطها و نظریهها، به کاستیِ خود واقف نیست و ادعاهای بزرگی دارد. همهٔ این دانستنهای نصفهونیمه و مدعی، به یمن کاروبار روشنفکرانه است. و میدانیم که خطرناکترست، نصفهونیمهدانستن از ندانستن. و میدانیم که نصفهونیمهدانی با خود ادعای نظر و جسارت عمل و قاطعیت داوری میآورد، اما ندانستن توأم با فروتنی و احتیاط است.دربارهٔ علوم انسانی:علوم انسانی و شجاعت مشاهدهبگذاریم عددها حرفشان را بزنندمشاهدهٔ علمی از دیروز تا امروزتربیت علمیِ دانشگاهیعلوم انسانی و تشنگی تببین بهترعلوم انسانی و شالودهشکنی از قصهٔ اسرائیلعلوم انسانی و نجات مفاهیمعلوم انسانی و تقوای ارجاععلوم انسانی و غنیمت دشمنداشتنعلوم انسانی و عینک روششناسیعلوم انسانی و پروندههای باز و بسته#یادداشت@Hamesh1
آینده در نگاه ما در ظرف انتظارست. آینده به شکلی درمیآید که ما «منتظریم». آینده آنی است که ما چشم به تحقق آن دوختهایم. حال اگر انتظار رخت بربندد، آینده چه شکلی خواهد داشت؟ به تبعش اکنون چه شکلی پیدا خواهد کرد؟ پاسخ آن است که تا حد زیادی هر دو فرو میریزند، ولو آنکه عقربهها همچنان بچرخند و ساعتها را همچنان کوک کنیم. فروغ آینده به انتظار است. نیروی آینده از انتظار مایه میگیرد. اگر انتظار نباشد، اگر دیگر منتظر نباشیم، آینده چیزی جز تلمبار لحظههای بیسامانِ اکنون نخواهد بود. در بیانتظاری/بیآیندگی، اکنونها تا دم مرگ، بینظم و قاعده بر هم تلمبار میشوند؛ تا مرگ که در سکوت خبری سر برسد و شوری درافکند در بیابان انتظار.#خردهنوشتها@Hamesh1
👆ادامه👆در ادامه، عبارت آشنای «وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» در آیات ۷ و ۹ سوره، در مطالعات نقد ادبی همیشه ترکیبی مدنی محسوب میشود. همچنین کسانی چون نولدکه معتقدند که توصیه به تبعیتنکردن از پدرومادر در صورت اجبار به شرک (در عین احسان به آنها) در آیهٔ ۸، پدیدهای مدنی است که ناظرست به غزوههایی چون بدر و احد که فرزندان برخلاف میل والدین به صف مجاهدت با پیامبر میشتافتند (History of, 126).حال خود آیهٔ ۱۰ و ۱۱ را از حیث احتمال مدنیبودن بررسی میکنیم. اول اینکه این دو آیه مشابهی در سورهٔ بقرهٔ مدنی (۸-۱۰) دارد که در آنجا نیز روی سخن متوجه خدعهگران و قلبهای مریض است: «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ ﴿٨﴾ ...». ضمناً دو آیهٔ عنکبوت حاوی اشاره به مفهوم «آزار در راه خدا» و «آمدن نصرت» اوست (أُوذِيَ فِي اللَّه/جَاءَ نَصْرٌ مِّن رَّبِّكَ)؛ زمینهای که فتنه (آزمون) برملاشدن نفاق در این دو آیه است. آیهای دیگر در قرآن که از حیث ساختاری و مضمون شباهت بسیاری به ایدهٔ مرکزی «فتنه» در این موقعیت در آیهٔ ۱۰ دارد، آیهٔ ۱۱ سورهٔ حج است. در آنجا نیز کسانی که خدا را بر حسب حرف (یعنی از سر دودلی و صرفاً زبانی) میپرستند، با سررسیدن فتنهٔ (آزمایش) خدا به سرعت روی برمیتابند: «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَىٰ حَرْفٍ ۖ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ ۖ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَىٰ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ.» نولدکه مدنیبودن این آیه را رد میکند (History of, 173)، اما دلیلش جز این نیست که آیه فقط در دوران مدینه قرائت شده است. در حالی که در سنت اسلامی این آیه را معرف قبایل دودل و سستایمانی دانستهاند که در دوران مدینه به خدمت پیامبر میرفتند (مجمعالبیان، ج۱۶، ۱۸۷). با استناد به آیهٔ سورهٔ حج، مدعیام که هر دو آیهٔ عنکبوت:۱۰،۱۱ و حج:۱۱، با اشاراتی مشابه به فتنه و ایمان سست و نفاق، بافتاری مدنی دارند.دیگر شاهد ادعای مدنیبودن دو آیهٔ سورهٔ عنکبوت بر حسب روش نقد ادبی، عبارت «جاء نصرُ من ربک» است. البته که اشاره به آمدن نصرت خدا محدود به شواهد سورههای مدنی نیست و در آیات مکی نیز یافت میشود (انعام:۳۴، یوسف:۱۱۰، روم:۴۷)، اما تمرکز این آیه بر مراجعههای پس از سررسیدن نصرتی واضح و قطعی، خاصه از جانب منافقان است. از این نظر جدای از افتتاحیه مشهور و مدنی سورهٔ فتح، آیات ۷۲ و ۷۳ سورهٔ النساء رهگشاست. آنجا که در اشاره واضح به فضای جهاد، از سستگام و سستدلهایی یاد میشود که تنها پس از رسیدن فضل قطعیِ خدا آرزو میکنند که کاش با مؤمنانِ پیروز بودند (وَلَئِنْ أَصَابَكُمْ فَضْلٌ مِّنَ اللَّهِ لَيَقُولَنَّ كَأَن لَّمْ تَكُن بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُ مَوَدَّةٌ يَا لَيْتَنِي كُنتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا) این قسمت را با این بخش سورهٔ عنکبوت مقایسه کنید: (وَلَئِن جَاءَ نَصْرٌ مِّن رَّبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ ۚ) آیهٔ سوره نساء با قطعیتی فراوان مدنی است و مشابهت آن با دو آیهٔ سورهٔ عنکبوت میتواند شاهدی دیگر بر مدنیبودن آیات ۱۰ و ۱۱ سورهٔ عنکبوت باشد.از منظر دیگر میتوان با احتمال بالایی گفت که آیهٔ ۱۰ و آیه همبستهٔ ۱۱، افزودهٔ مدنی است. میانگین طول آیات در سورهٔ عنکبوت حدود ۳۴ حرف است. دو آیه در سورهٔ عنکبوت با بیشترین طول، به ترتیب آیهٔ ۴۶ (۱۱۲ حرف) و آیهٔ ۱۰ (۱۱۰ حرف) هستند. از قضا آیهٔ ۴۶ نیز از گزینههای جدی مدنیبودن است. البته اگر آیهٔ ۱۱ را نیز متصل به آیهٔ ۱۰ بدانیم، طول این آیه بلندتر از آیهٔ ۴۶ خواهد شد. هرچند که گویا نه در مطالعات تحقیقی و نه در سنت اسلامی آیهٔ ۱۰ و ۱۱ را یک آیه نشمردهاند (البيان في عد آي القرآن، ج ۱، ۲۰۳). دو فاصلهٔ پایانیِ (العالمین/المنافقین) هم که وزنی مشابه دارند، یکیدانستن آیه را دشوار میکند. با این حال همان آیهٔ بلند ۱۰ به تنهایی کفایت میکند که یکی از شواهد متنیِ افزایش احتمال مدنیبودن باشد. در پایان، شاهدی دیگر میتواند احتمال مدنیبودن آیهٔ ۱۰ را افزون کند. این شاهد بیشتر توجیهی الهیاتیست و میگوید بیان آیهٔ ۱۰، اظهار پاداش الهی در آیهٔ ۹ را در زمان بعدتر تکمیل میکند. یعنی آنهایی را که ایمان و عمل صالح دارند در زمرهٔ صالحان وارد میکنیم (وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي الصَّالِحِينَ)، اما حالا بدانید که صرف ایمان زبانی شرط نجات نیست و آزمایشها مؤمنان راستین را از منافقین جدا میکند (آیهٔ ۱۰ و ۱۱) (Key Terms, 693). پس افزودهشدن این آیه در دوران مدینه، به سورهٔ مکیِ عنکبوت، تبیین الهیاتی دارد و مدعای مدنیبودن را تقویت میکند.#مطالعات_تاریخی_انتقادی_قرآن@Hamesh1
منافق در مکه؟نقد ادبی آیات ۱۰ و ۱۱ سورهٔ عنکبوتاز مطالعات تاریخیانتقادی قرآن (۵)مشهورست که مفهوم «نفاق» و «منافقین» و دیگر شقوق آن در قرآن، مفهومی مدنی است. شاهد درونقرآنیِ این تصور این است که این مفهوم یکسره در سورههای مدنی آمده است. در این میان یک شاهد خلافآمد است: آیات ۱۰ و ۱۱ سورهٔ عنکبوت، که سورهای از سورههای مکیِ متأخر است (هم در تریبت مشهور مأثور و هم در ترتیبهای تحقیقی نظیر ترتیب نولدکه) این دو آیه از نوعی دورویی و منفعتطلبی سخن میگوید و منافقین را در قیاس با مؤمنان به تصویر میکشد:وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللَّهِ وَلَئِن جَاءَ نَصْرٌ مِّن رَّبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ ۚ أَوَلَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِي صُدُورِ الْعَالَمِينَ ﴿١٠﴾ وَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْمُنَافِقِينَ ﴿١١﴾ حال پرسش این است: اگر سورهٔ عنکبوت سورهای مکی است، ولو در اواخر دوران مکه و نزدیک به مهاجرت به مدینه، چگونه از مفهوم «منافق» سخن میگوید؟ آیا برخلاف کلیشهٔ مشهور، دوران مکه نیز مواجه با نفاق و منافقان است؟ این یادداشت کوتاه مبتنی بر روش نقد ادبی، مدعی است که به احتمال فراوان این دو آیه افزودههای مدنی به سورهای مکی است. سورهٔ عنکبوت از نظر محتوایی و حتی فرمی، ساختاری خاص دارد. مفاهیم در این سوره، شبیه سورهٔ حج، آمیزهای از اشارات مکی و مدنی است و این نکته مکیشمردنِ کلیِ آن را دشوار میکند. به آیهٔ مدنظر برگردیم. اول اینکه کسی چون نولدکه به رأی «بسیاری نویسندگان» تمسک میجوید که بگوید ده آیهٔ اول سورهٔ عنکبوت را باید مدنی دانست (History of the Quran, 126). احتمالاً نولدکه برخلاف شمارش قرآن فعلی، آیهٔ یازدهم را جزئی از آیه ده حساب کرده است. جالب آنکه در خود سنت اسلامی نیز ۱۱ آیهٔ نخستین را مدنی ذکر کردهاند (محمود رامیار، تاریخ قرآن، ۶۹۶). نیکلای ساینای هم گرچه فقط بر افزودهبودن آیات ۱۰ و ۱۱ تأکید دارد، میگوید ممکن است که این آیه نخستین ظهور پیش از هجرت برای مفهوم سراسر مدنیِ «منافق» باشد (Key Terms of the Quran, 694).حال من میخواهم با جزئیات بیشتری بر حسب روش نقد ادبی احتمال بیشتر مدنیبودن آیه ۱۰ و ۱۱ را نشان دهم. اولاً افزودهبودنِ مدنیِ این آیه متکی بر افزودهشمردنِ مدنیِ آیات پیشین است. افتتاحیه سوره از فتنهای که مؤمنان را از غیرمؤمنان و صادقان را از کاذبان متمایز میکند، سخن میگوید (آیهٔ ۲ و ۳). در ادامه اشاره به مفهوم «جهاد» در آیه ۶ «وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ» تأملبرانگیز است. جز در چهار آیهٔ دیگر (فرقان:۵۲، عنکبوت:۸، ۶۹ و لقمان: ۱۵) همگی اشارهها به مفهوم «جهاد» در قرآن مطابق انتظار مدنیاند. جهاد در فرقان:۵۲ بیشتر به معنای مخالفت نظری و دینی است (Key Terms,198). دو آیه عنکبوت:۸ و لقمان:۱۵ هم ناظرست به فشار والدین بر فرزندان؛ یعنی هیچکدام به معنای جهاد در جنگ نیست. میماند آیهٔ پایانی همین سوره (وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا) که هم معنایی عام از جهاد به دست میدهد و هم همزمان از جهت حرف اضافهٔ (فی) مشابه بسیاری از آیات مدنی در بحث از جهاد است (Key Terms, 199). نتیجه آنکه دو آیهٔ دیگرِ باقیمانده (عنکبوت:۶،۶۹) تنها اشاراتی در سورهای مکیاند که نزدیک به مفهوم جهاد در جنگاند و از این نظر میتوانند افزودهای مدنی شمرده شوند. خاصه آنکه جایگاه آیهٔ ۶۹ در سورهٔ عنکبوت به منزلهٔ آخرین آیه، افزودهشدن آن در مراحل بعدی را محتملتر میکند.#مطالعات_تاریخی_انتقادی_قرآن @Hamesh1👇ادامه👇
«چه نباید»های حسین جنتیمناظرهٔ بدی نیست. بیشترین فایدهاش مصداقی تام و تمام برای یک جنس حضور اجتماعی است. به کار من میآید که با نشاندادن اینکه «چه نباید بود»، نشان دهم که «چه باید بود»!۱. کسی که مدعی است اگر حمله کردند، همهٔ راهها را رفته و همهٔ امتحانها را کرده بودیم. و حال یک شکستخوردهٔ مطلقیم. چه بخواهیم و چه نخواهیم، کار تمام است. دنیا شاهد باش که «خسته» مُردیم! این را میگوید که انفعالش در قبال حمله را پیشاپیش موجه کرده باشد. نمیگویم که صورت افراطیتر «همهٔ راهها را رفتیم»، حمایت و ذوق خجالتی از تهاجم بیگانه است. ۲. کسی که مشاهده را با کنشگری و موضعداشتن مختل میکند. کسی که تجمعات شبانه در شبهای پس از جنگ را از دور میبیند، نزدیکشان نمیشود، حتی از منظر خنثای مطلق به سروقت مشاهده نمیرود، مبادا که «یکی به این جمعیت اضافه شود.» شبیه اویی که تجمعهای اعتراضی را در قاب صداوسیما میبیند. در این دوری و دوستی هم، «تیپ»ها و کلیشهها از «دیگری» آمادهاند که با آنها ادعای شناخت جامعه را داشته باشد.۳. کسی که «هویت معکوس» دارد؛ در برابر هویت مستقیم. اولی هویتش نهگفتن به هر آن چیزی است که جمهوری اسلامی «آری» میگوید و دومی، آریگفتن به آن. هر دو هویت و جهت و منش و روششان از جمهوری اسلامی میآید، با این تفاوت که اولی دربست میگوید نه و دومی دربست میگوید آری! ۴. کسی که با گذشتهاش صادق نیست. به جای خودانتقادی یا اهل خودانتقامی است، یا گذشته و روایتهایش را چنان تحریف میکند که گویی همیشه همین مواضعِ امروز را داشته. ولی از قضا مواضع مواجش را نمیتوان با خودانتقامیِ خشمگینانهٔ امروز یا تحریف دیروز پوشاند. سخن از خودانتقادیِ بجا و تغییر موجه و مستدل نیست. سخن از شعبدهبازی با دیروز و امروز است.۵. کسی که از بازجویان مینالد، اما خودش آلوده به بازجوییگری است. بیدرنگ از موضع میپرسد. کدام سمت ایستادی؟ آنور یا اینور؟ اگر در اینها نمیگنجی، در بهترین حالت یا رمانتیکی یا سادهلوح. بدترینش را هم نمیگویم. که اگر این بدترین بودی، حتی همین پرسش بازجوییطور را هم نمیپرسیدم. ۶. کسی که مدعی است تاریخخوان است، اما تاریخپریشانه و سادهساز. کسی که تاریخ را میخواند، تا یک یکخطی از آن دربیاورد، برای برآوردن نیازهای سیاسیِ امروز. چه آگاهانه و چه ناآگاهانه. چه چپمآب چه راستمآب. مثلاً در تحلیل پدیداری پیچیده و چندبعدی مثل دینداریِ جامعه، روایت دینداری گذشته را ساده میکند در یک خطِ توصیفی یک مورخ. روایت دینداری امروز را هم ساده و خلاصه میکند در تأثیر یک عامل سیاسی در حد روایتهای داخل تاکسی.۷. کسی که بغضش از نظام سیاسی و ترسش از همصفشدن با هوادارانش، بیشتر از است از حُب ایران. حتی ایرانِ در معرض هجوم و تجاوز. چنان که سِربودن در برابر سقوط و تجاوز به خاک ایران را تئوریزه هم میکند. چنان که حتی مبصر «ایرانایران» گفتن دیگران هم میشود و به اویی که حتی جانش را وسط گذاشته، میگوید این «ایرانایران» گفتنت قبول نیست. چنانکه اگر کسی هم در بلبشوی هجوم و بمب، تلاشش چسبزدن تَرَکها و کاستن اندکی از گسلها و تجزیهها باشد، از دیدش مردود و مطرود است.۸. کسی که در هنگام فهم یک پدیدهٔ چندمیلیونیِ آیینی، نمیتواند دستهبندیها و شمارشها و حتی استفادههای قدرت سیاسی را لحظهای رها کند. و آن را از دورِ دور، از قاب رسانههای منفورش، و در هراس از اینکه حتی یک تماشاگر به تماشاگرانش اضافه شود، میشناسد. سپس آن را به زور در دستهبندیها میگنجاند و هر که را در آن شرکت کند به «تیپ»های ذهنیِ پیشینیاش تقلیل میدهد و واحیرتا، که مدعی شناخت آن پدیده هم باقی میماند.۹. کسی که ایران را از درون ایران یا «فقط» از درون میشناسد. و هیچ نیازی نمیبیند یا حتی تحقیر میکند، که نظر کسی را بداند که از بیرون آن را تماشا کند و بگوید فلانچیز و بمان کار، کمنظیر است در دنیا. یا دستکم در ردیف سطح اول دنیاست. کسی که میگوید هزاران نقد و فریاد بهحق هم، مانع این نیست که درجهیک بودن و گاهی منحصربفردبودن این کارها، واقعی نباشد. ولی او با خشم و انکار میگوید، یک چوب خشک هم میتوانست این کار را بکند. هنری نبوده، امتیازی نیست!۱۰. خلاصه؛ کسی که این جنگ و اتفاقاتش ذرهای منظومهٔ فکریِ او را در انتخابها و گزینههای «ممکن» و «مطلوب»ش دستکاری نکرده است. ذرهای مثلاً او را به این نتیجه نرسانده که اتفاقاً تمسخر اصلاحات با تقارن روز جهانی لاکپشت و دوم خرداد، پس از این جنگ ناکامِ براندازانه بیمزه شده. که شاید «تنشافزایی» و سرشاخشدن همیشگی با قدرت داخلی بیحاصل و پرهزینه باشد و شاید تلاش دوبارهای برای کنش مدنی و اصلاحی در شکل حزبی قانونی، مفیدتر.حسین جنتی در این مناظره مصداق «نباید بود»های بالاست.#یادداشت@Hamesh1
مرگ جمعی، مرگ نسلبا یاد اکبر عبدینوشتم که مرگ انفرادیترین تجربهٔ ماست. اما آنجا که یک نسل میمیرد، این انفرادیترین تجربه، میتواند جمعی هم شود. نسلها با هم میآیند و با هم میروند. درست است که تکتک میآیند و تکتک میروند، اما مرگهای تکتک در کنار هم، مفهوم مرگ نسلها را میسازند. هر نسل در آیینهٔ همنسلان خود، جوانی و پیری و مرگ را میبیند. حتی اگر سر سوزنی نشانههای پیری و نزدیکی مرگ را نداشته باشیم، مرگ همنسلان به نحوی تجربهٔ جمعی است و ما را تکان میدهد؛ خاصه سرآمدان و سرشناسان هر نسل، معیار اوج و فرود آن نسلاند. مرگ سرشناسان خبر مشهوری از محوشدن تدریجیِ آن نسل است.پیرانی را که از نسل خود تنها ماندهاند، در ذهن مجسم کنید؛ گویی خاطره و نسبت و پیوندی با جهان بیرون ندارند. آنها هنوز زندهاند، اما در یک معنا با نسل خود مردهاند. شادیها، غمها، قهرمانها، سرشناسها، حسرتها، خاطرهها، تروماها، شوخیها، شعرها، موسیقیها، فیلمها، استعدادها، تکهکلامها، عزمها، ترسها، امیدها، با نسل معنا پیدا میکند. چرخهٔ بسیاری از این مفاهیم با مرگ نسل، قطع میشود و تاریخ در هر یک از اینها پوسته میاندازد. آنگاه زیستجهان تازه میشود و برای نسل قبلی غریبه. چون گرد مرگ بر شانههای نسل سابق نشسته است و نوبت عرضاندام نسل تازهای است.#تأملات@Hamesh1
سنی از سنها وقت بازاندیشی بنیادین در میراثهای فکری و عقیدتی و سیاسی است. سنی از سنها نوبت به پرسش گرفتنِ با شهامت ایدههای کهنه و تبیینهای قطعی پنداشتهشده است. آنهایی که با آنها بزرگ شدهایم و با هویتمان یکی شدهاند و با آنها غیریتها را تعریف کردهایم. این بازاندیشیِ شجاعانه آسان نیست. گاهی به قیمت از دستدادن دوستیها، تنهاییها و مرارتها، کنارگذاشتن یا کنارگذاشتهشدن از گروههای همیشگی، یا انگها و تهمتها و حرف و حدیثهای بسیارست. قیمتی است، اما میارزد. هر ایدهٔ آبدیده پس از این فرایندست که بهراستی مال ماست. پیش از این بیشترینی از ایدهها و باورها را تنها تحویل گرفته بودیم؛ اما حالا نوبت ورز و الک است. نکتهٔ دشوار و درست پیشین، میتواند بسیار بد و منحرف فهمیده شود. به این معنا که ما هر چه از میراث فکری گرفتهایم، ناآزموده و نیندیشیده است. به بیان دیگر، همین که «میراث» است، «مردود» است. همین که «داده شده» باید پس داده شود. همین که کهنه است، کهتر است. اصلا و ابدا. اولاً ما چیزی جز زیستن در میراثها و با میراثها نیستیم. در ثانی، مردهریگها، برخلاف غرور پوچ انسان مدرن، از آدمیانی یکسره غیرعاقل سر نزده است؛ که هر چه از گذشته میرسد، ضرورتاً عقبتر از ما نیست. ثالثاً، بازاندیشی بنیادین نه بینیاز از گذشته است و نه جدا و بیرون از آن. عقلانیت ما از عقلانیتهای موجود مایه میگیرد. اگر هم افزودهای بر عقلانیتهای پیشین میگذارد، این به معنای استقلال مطلق از آنها نیست.این نیز نباید از خاطر پاک شود، که عمر ما محدود است و تواناییمان نیز. هیچ انسانی، حتی به سن نوح و به حکمت لقمان، این مجال را نمییابد که در همهچیز شک کند و خراب کند و دوباره از نو بسازد. ما میتوانیم دامنهٔ محدود و گزینششدهای از میراثها را الک کنیم. کنارگذاشتن یا تعلیق هر آنچه به ما رسیده، به نام عقلانیت، عقلانی نیست. همانطور که گفته شد، آنچه میراث فکری و فرهنگی در مشت ما میگذارد، برآیند فکر و عمل انسانهای بسیاری است. این میراث میتواند مجموعهای از حقیقت و ناحقیقتها باشد، اما در مقایسه با تعلیق و طردی که وقت بررسیاش به قد عمر و توان انسان نمیرسد، دست بالاتری دارد.#تأملات@Hamesh1
در معصومیت و لجاجت جوانتری، در واکنش دفعی و خام به تبلیغات افراطی جمهوری اسلامی، «نظام سلطه»، «امپریالیسم» و به قول دستگاههای رسانهای نظام «استکبار جهانی» را انتزاعی میدانستیم؛ دستاویزی مییافتیم برای سلب مسئولیتها و پروندهسازی برای مخالفان و منتقدان؛ واژهای تهی میدانستیم برای سخنرانیها و قافیهسازیها؛ نه واقعیتی از واقعیتهای این عالم. نه فاعلی مهم از فاعلیتهای جهان. نه بازیگری نقش اول و دوم در پردهٔ تاریخ خود و منطقه. پروندهٔ واکنش دفعی و کور بسته نشده است. اکنون هم میتوانیم به واسطهٔ فاجعههای مینابها و دناها و لارها که عامل بیلکنتش آمریکاست، از این سر بوم بیفتیم و خطاها و نقصها و بیمسئولیتیهای خود و داخلیها را در راه طیشده نبینیم و انگشت اشارهٔ همهٔ پدیدهها را یکسره به سوی «نظام سلطه» ببریم. این هم خطای شناختی است و مردود. این جنگ هزار بلا داشت، اما نعمت و شکرش هم کم نبود. چون تجربهٔ ملموس آن، شاهدی زنده را بر شواهد مطالعات «پسااستعمار»*مان افزود. مطالعه و تجربهای که ما را از جهالت واکنش دفعی و صغارت نهگفتن صرف به نظام سیاسی و ننگ ذهن استعمارزده و همیشه خودمقصردان بهدرآورد و «واقعیت» سهمگین نظام سلطه را بیشتر به ما شناساند و واقعیتی از واقعیتهای مهم این جهان را در دستگاه معرفتیِِ ما وارد کرد. همانی که پیشتر در واکنشی دفعی و سیاسیِ صرف آن را نمیدیدیم و خوار و فرعی و ذهنی میشمردیم. اما مواجههٔ متین و معتدلِ اکنون، یعنی اینکه در جای درستی از بام بایستیم! و با ظرافت و سختگیری، واقعیت استعمار را در جای مناسبی در ادراکمان از ایران و جهان بگنجانیم؛ نه از اینسو بیفتیم و نه از آن سو. * پسااستعمار ((Postcolonialism مطالعات دانشگاهیِ پیامدهای فرهنگی، سیاسی و اقتصادیِ استعمار و سلطهگری، با تمرکز بر تأثیر کنترل انسانی و استثمار مردم و سرزمینهای استعمارشده است. از دههٔ ۱۹۶۰ این رشتهٔ مطالعاتی در بسیاری از دانشگاههای مطرح جهان جان گرفته و امروزه در بسیاری از مطالعات بینرشتهای محل توجه جدی است. ایدهها و آرای کسانی چون ارنست رنان، فرانتس فانون و ادوارد سعید و بعد از آنها، افرادی دچون گایاتری چاکراورتی، هومی بابا، آر سیما کومار، دیپش چاکرابارتی، در ظهور و بسط این مطالعات نقش جدی داشته است. #خردهنوشتها@Hamesh1
مرگ انفرادیترین تجربهٔ ماست؛ بیشریکترین واقعهای که از سر خواهیم گذراند. اگر از زندگیِ مالامال شلوغی و هیاهو و اجتماع به سراغ مرگ برویم، دهشت و غربت مرگ ما را در خود خواهد کشید. اما اگر زندگی در شیبی ملایم، به سمت زندگیِ آرامتر و تنهاتر و بیهیاهوتر پیش رفته باشد، مرگ غریبه نخواهد بود. چون «انفراد مرگ» در زندگی آغاز شده. چون با مرگ فقط از تنهاییِ آشنا به تنهاییِ ژرفتر و از انفراد دیرین به انفراد محضتر خواهیم رفت. در زندگیِ شلوغ، مرگ ما را از دل جمع بیرون میکشد و به یکباره با خود تنها میگذارد. اما در زندگیِ تنها، ما زودتر به استقبال مرگ رفتهایم و مرگ را در زندگی آزمودهایم و زودتر یاد گرفتهایم که با خویشتن آرام بگیریم. از منظر تنهایی و انفراد دستکم، مرگ برای این زندگی، تجربهٔ تازهای جز دیدن ناب و مجردتر خویشتن ندارد.#خردهنوشتها@Hamesh1
«آری به دفاع»، به جای «نه به جنگِ» بیوقتشعار «نه به جنگ، نه به رنج مردم ایران» امروز در بین شماری از ایرانیان دست به دست میشود. بخش درخورتوجهی از ترویجدهندگان شعار نه به جنگ در این روزها، کسانیاند که دستکم در پنج ماه اخیر در برابر جنگ حتی همین «نه» را هم نگفته بودند. از زمرهٔ کسانی نیستم که معتقد باشم جنگ بیرونی به این وسعت را باید دستمایهٔ تنشهای بیپایان درونی کرد. از آن بالاتر، معتقدم اگر کسی واقعاً از زمرهٔ موافقان یا مدافعان خجالتیِ جنگ بوده و اکنون بهراستی به غلطبودن این راه فاجعهآمیز پی برده، باید ازو استقبال کرد. البته تکلیف کارگزاران فارسیزبان اسرائیل و سرشاخههای رسوای مشوق و مروج جنگ که آن را «دخالت بشردوستانه» مینامیدند و حال با مکری تازه و هماهنگ صاحبعزا شدهاند و میخواهند از این نمد کلاه تازهای برای گشودن جبههٔ جنگ داخلی ببافند، جداست. پرداختن به آن هم یادداشتی جداگانه میطلبد.مدعایم در این یادداشت روشن است. به جای شعار انتزاعی «نه به جنگ» باید با صدای بلند گفت «آری به دفاع». «نه به جنگ» بیشک شعاری انسانی، والا و آمال همهٔ فعالان ضدجنگ در تاریخ است؛ اما در این ساعتها و لحظههایی که پلها و برجها و اسکلهها و مردم ایران زیر بمباران آمریکاست، شعاری تماشاگرانه است و نه بازیگرانه. شعاری فارغدل است و نه درگیر. هر ایرانی در هر گوشهٔ دنیا امروز قربانی و بازیگر جنگ است و نه تماشاگرش. او وقتی در این ساعتها میگوید نه به جنگ، احتمالاً دو هدف دارد. یا با احتمال کمتر، هنوز تصور میکند نهاد بینالمللیای صدای او را میشنود و به یاریاش میآید. تکلیف باطلبودن این تصور بینیاز به استدلال است. یا با احتمال بالاتر، به در میگوید تا دیوارِ جمهوری اسلامی بشنود. این دومی هم در این مقطع (جنگ درگرفته) اگر نگویم بیمعنا که بیسود و بیوقت است. پیرو نکتهٔ اخیر، اینقدر متوجه هستم که شعار نه به جنگ در این برهه و از سوی بسیاری از مخالفان ساکت و یا حتی فعال این چندماه، در اصل ماهیتی سیاسی دارد و همان مخالفت با جمهوری اسلامی (به بهحق و نابحقش کار ندارم) در پوشش فعالشدن یکهو یا ادامهدار علیه جنگ است. به نظرم تداوم اپوزیسیونگری در قبال نظام سیاسی در پوشش فعالیت ضدجنگ هم در این مقطعِ خاص جنگِ شعلهورشده، بیوجه است. شاید توصیح بیشتر نکات پیشگفته با پاسخ به این پرسش معلوم شود: آیا «آری به دفاع» گفتن به معنای نفی نگاه انتقادی در قبال نقش ساختار سیاسی یا کمکردن نقش احتمالی او در شعلهورشدن دوبارهٔ جنگ است؟ پاسخم خیر است و معقولیت «آری به دفاع» گفتن را از همینجا استخراج میکنم. اولاً ربطدادن مطلق شروع دوبارهٔ جنگ به مشتی جنگطلب و ضدمذاکرهٔ داخلی، که در ساختار سیاسی هم نقششان کم و کمرنگترشده، فروکاستن و سادهسازی واقعیت و ندیدن عوامل بیرونی است. واضح است که از کسانی نیستم که نقش داخلیهای منافع ملی نشناس را انکار کنند یا فعالیت تخریبیِ در اصل سیاسیِ آنها را علیه مذاکره نبینند. اما تبیین جامعتر و درستتر، دیدن مجموعهٔ پیچیدهای از عوامل بیرونی و درونی است. پس گرفتن یقهٔ داخلیهای مغضوب و ایجاد کمپینِ فرستادنشان به جنوب، سرگرمیای کمسود است و مانع تداوم جنگ نخواهد شد. در ثانی، این جنگ مرحلهٔ چندم جنگی است که در نقطهٔ شروع اسفند و چهبسا خرداد و دی خود، فاعلی واضح و بیابهام داشته و آن دولت آمریکا و اسرائیل است. در آنجا برخلاف امتیازات بزرگی که ایران در مذاکرات داده بود (به گواه صریح میانجیگر عمانی)، دشمنان مذاکره را پوششی برای غافلگیریِ شروع اصل این جنگ کردند. پس این جنگ دستکمِ کم در نقطهٔ شروعِ اصلی مقصری واضح دارد و نام ایستادن در برابرش «دفاع» است و نه «جنگطلبی». ثالثاً حتی فرض میگیریم عاملان داخلیِ کارشکن و ضدمذاکره و جنگطلب یکسره علت تداوم جنگاند. یعنی آمریکا صلح بیمنت میخواست و چشم طمع به هیچ چیز ندارد و پس از امضای توافقنامهٔ آتشبس یک گام آن را نقض نکرد. بالاخره الان که جنگ درگرفته و تصاعد تنش که مدام بالاتر میرود. یعنی حتی اگر عالمان اصلی خیالی (جنگطلبان داخلی) هم بیخیال شوند، طرف مقابل بیخیال نیست و در حال بمباران ایران است. در این وضعیت شعار کنایی «نه به جنگ» چه معنایی دارد؟ حتی با این فرض سوم (که از نظر من پذیرفته نیست) باید گفت «آری به دفاع» و به جای تداوم نیشوکنایهٔ سیاسی، از نیروهای مسلح حمایت کرد؛ تا با دفاع به جایی از توازن قوا برسیم که بتوان جنگ را متوقف کرد. در جهان آشوبناکِ هابزیِ امروز، جنگ با زور و نه کلمه و بیانیه متوقف میشود. بعد از توقف میتوان دوباره گفت «نه به جنگ»! بعدش میتوان هزار دعوا کرد و هزار یقه گرفت.اما با حلوای بیوقت و سیاسی و کنایهآمیزِ «نه به جنگ» در این مقطع، دهان صلح شیرین نمیشود و ترامپ به خانهٔ خرابش برنمیگردد.#یادداشت@Hamesh1