شکوفه جان، امروز تصور کردم برای من شدهای؛ زیبا بود. مانند اولین برف زمستانی که بر ایوان خانه مینشیند. پنجره را باز کردم. دانههای برف، زمین سفید پوش را سفیدتر میکرد و هر صدایی را به خاموشی عادت میداد. انگار تمام روستا به شوق دیدن عزیزی سالها به انتظار نشسته بودن و درست بعد از دیدنش، زبانشان توان حرف زدن را از دست داده باشد. داشتنت؛ این تمام آرزوی من از زندگی بود. نمیدانستم در خیالم باید چه کاری انجام دهم. صدایت کنم، دستانت را بگیرم یا که جرات بوسیدنت را به خودم بدم. چندبار خواستم از ته قلبم فریاد بزنم: شکوفه جان، مال من شدی، همسرم شدی، اما ترسیدم صدای من را بشنوی. ساکت، روی زمین و چهار زانو به نگاه کردنت نشستم؛ چقدر زیبا بودی.کتاب📚 شکوفهی پرتقال#سجاد_صابر@hafez_kamangir
شکوفه جان، شاهدخت تمام قصههایم، آرزوی نشسته بر جانم، حال دلم درست مانند آن پسر بچهای است که عاشق معلمش شده و برای او تمام گلهای سرخ باغچه را چیده. بچهی دبستانی را چه به قصهی لیلی و مجنون او ته دوست داشتنش باید چهارضلعی زمین بازی باشد، به توپ لگد بزند و برای گل نشدن پنالتی تیمش حسرت بخورد. نه آنکه با دیدن یک چهرهی مهربان در کنج چشمانش، دل و دستش بلرزد و به خاطر ریختن ظرف ماستی که از مغازه خریده، از مادرش سیلی بخورد. بیچاره نمیداند حتی چه برسرش آمده، حتی اسم این حس را بلد نیست. همه فکر میکنند که او لای دفتر و کتابش را باز نمیکند. اما نمیدانند هربار که از او سوال شفاهی میشود، به لکنت میافتد و میترسد بگوید دوستت دارم. میترسد تا همه چیز لو برود و بگوید خانم فلانی ما نمیدانیم چرا هر موقع شما را میبینیم یک چیزمان میشود. لکنت میگیریم، قلبمان به تپش میافتد، از مادرمان کتک میخوریم و باز به یاد لبخند مهربانتان میفتیم. پس سکوت میکند و ترجیح میدهد درسها را با نمرهی پایینتری قبول شود تا آنکه حس عجیبش پیش کسی برملا شود. تصور اینکه یک روز خانم معلم از رازش مطلع بشود یا نه طعم شیرینی ندارد اما یک اتفاق مهمتر افتاده او برای اولین بار از پسر بودنش خوشحال است. خوشحال است که میتواند در درون روح و قلبش یک شاهدخت داشته باشد.کتاب📚 شکوفهی پرتقال#سجاد_صابر@hafez_kamangir
با تو در دشتی پر از آفتابگردان قدم میزنمزمانی که هیچ سایهی روی زمین نباشدو عشق برای ما لالایی بخواندزمانی که برای تو شاعر بشوم، قصه بنویسم و تو کودک بازی گوش داستانهایم باشییک لبخند به من هدیه بده، دستهای از گلهای وحشیِ خشک شده و قلبی پر از شادمانیدستانت را که میگیریم حال سربازی را دارم که وطنش را پس گرفته باشد و برآن بوسه میزندآرزو دارم یک خانهی کوچک را با وجود تو به دشت بزرگی از محبت تبدیل کنم، دیوارها را رنگ نور نقاشی میکنیم با مبلمان سیاه و دوباره به دشت آفتابگردان برمیگردیمجایی که اولین بار تمام زندگیام را دیدمیک ماه سفید، با لباسی پر از شکوفههای پرتقال آزادی یک فریب بزرگ میشود یک رویا، یک توهم بیمعنامن متعلق به تو میشوم و تو جای تمام آرزوهای نداشتهام را میگیریامیدم میشوی و درخت فرسودهی تنم دوباره جوانه میزند با تو سبز میشوم به مانند شالیزارهای باران زدهی برنجو درختان آزاد شدهی خیابان انقلابکتاب📚 شکوفهی پرتقال#سجاد_صابر@hafez_kamangir