شکوفه جان، امروز تصور کردم برای من شدهای؛ زیبا بود. مانند اولین برف زمستانی که بر ایوان خانه مین…
انتشار: 2026/07/20 10:31 UTCدریافت: 2026/08/15 01:21 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:21 UTC
شکوفه جان، امروز تصور کردم برای من شدهای؛ زیبا بود. مانند اولین برف زمستانی که بر ایوان خانه مینشیند. پنجره را باز کردم. دانههای برف، زمین سفید پوش را سفیدتر میکرد و هر صدایی را به خاموشی عادت میداد. انگار تمام روستا به شوق دیدن عزیزی سالها به انتظار نشسته بودن و درست بعد از دیدنش، زبانشان توان حرف زدن را از دست داده باشد. داشتنت؛ این تمام آرزوی من از زندگی بود. نمیدانستم در خیالم باید چه کاری انجام دهم. صدایت کنم، دستانت را بگیرم یا که جرات بوسیدنت را به خودم بدم. چندبار خواستم از ته قلبم فریاد بزنم: شکوفه جان، مال من شدی، همسرم شدی، اما ترسیدم صدای من را بشنوی. ساکت، روی زمین و چهار زانو به نگاه کردنت نشستم؛ چقدر زیبا بودی.کتاب📚 شکوفهی پرتقال#سجاد_صابر@hafez_kamangir