با تو در دشتی پر از آفتابگردان قدم میزنمزمانی که هیچ سایهی روی زمین نباشدو عشق برای ما لالایی بخو…
انتشار: 2026/07/16 10:34 UTCدریافت: 2026/08/15 01:21 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:21 UTC
با تو در دشتی پر از آفتابگردان قدم میزنمزمانی که هیچ سایهی روی زمین نباشدو عشق برای ما لالایی بخواندزمانی که برای تو شاعر بشوم، قصه بنویسم و تو کودک بازی گوش داستانهایم باشییک لبخند به من هدیه بده، دستهای از گلهای وحشیِ خشک شده و قلبی پر از شادمانیدستانت را که میگیریم حال سربازی را دارم که وطنش را پس گرفته باشد و برآن بوسه میزندآرزو دارم یک خانهی کوچک را با وجود تو به دشت بزرگی از محبت تبدیل کنم، دیوارها را رنگ نور نقاشی میکنیم با مبلمان سیاه و دوباره به دشت آفتابگردان برمیگردیمجایی که اولین بار تمام زندگیام را دیدمیک ماه سفید، با لباسی پر از شکوفههای پرتقال آزادی یک فریب بزرگ میشود یک رویا، یک توهم بیمعنامن متعلق به تو میشوم و تو جای تمام آرزوهای نداشتهام را میگیریامیدم میشوی و درخت فرسودهی تنم دوباره جوانه میزند با تو سبز میشوم به مانند شالیزارهای باران زدهی برنجو درختان آزاد شدهی خیابان انقلابکتاب📚 شکوفهی پرتقال#سجاد_صابر@hafez_kamangir