
درين زمانه، رفيقى كه خالى از خلل استصُراحىِ مِىِ ناب و سفينهى غزل استبر اساس ديوان قزويني-غني@jazire_masnavi@erfanian_ali
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 10 نمونه پست · پوشش داده: 2026/08/07 تا 2026/08/13
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
غزل ۱۵۵من و انکارِ شراب! این چه حکایت باشد؟غالباً این قَدَرَم عقل و کِفایت باشدتا به غایت رهِ میخانه نمیدانستمور نه مستوری ما تا به چه غایت باشدزاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیازتا تو را خود ز میان با که عنایت باشدزاهد ار راه به رندی نَبَرَد معذور استعشق کاریست که موقوف هدایت باشدمن که شبها رهِ تقوا زدهام با دف و چنگاین زمان سر به ره آرَم؟ چه حکایت باشد! بندهٔ پیرِ مغانم که ز جهلم بِرَهانْدپیرِ ما هر چه کُنَد عینِ عنایت باشددوش از این غصه نَخُفتَم که رفیقی میگفت«حافظ ار مست بُوَد جایِ شکایت باشد»@Hafez_GoharSokhan
غزل ۱۵۴هر که را با خطِ سبزت سرِ سودا باشدپای از این دایره بیرون نَنِهَد تا باشدمن چو از خاکِ لحد لالهصفت برخیزمداغِ سودای توام سِرِّ سُویدا باشدتو خود ای گوهرِ یکدانه کجایی آخِرکز غمت دیدهٔ مردم همه دریا باشداز بُنِ هر مژهام آب روان است بیااگرت میلِ لبِ جوی و تماشا باشدچون گل و مِی دمی از پرده برون آی و درآکه دگرباره ملاقات نه پیدا باشدظِلِّ مَمدودِ خَمِ زلفِ توام بر سر بادکاندر این سایه قرارِ دلِ شیدا باشدچشمت از ناز به حافظ نکند میل آریسرگرانی صفتِ نرگسِ رعنا باشد@Hafez_GoharSokhan
غزل ۱۵۳به حسن و خُلق و وفا کس به یارِ ما نرسدتو را در این سخن، انکارِ کارِ ما نرسداگرچه حُسنفروشان به جلوه آمدهاندکسی به حُسن و ملاحت به یارِ ما نرسدبه حق صحبت دیرین که هیچ محرمِ رازبه یارِ یک جهت حقگزارِ ما نرسدهزار نقش برآید ز کِلکِ صُنع و یکیبه دلپذیری نقشِ نگارِ ما نرسدهزار نقد به بازارِ کائنات آرندیکی به سکهٔ صاحب عیارِ ما نرسددریغ قافله عمر کآنچنان رفتندکه گَردشان به هوایِ دیارِ ما نرسددلا ز رنجِ حسودان مرنج و واثق باشکه بد به خاطرِ امیدوارِ ما نرسدچنان بِزی که اگر خاکِ ره شوی کس راغبارِ خاطری از رهگذارِ ما نرسدبسوخت حافظ و ترسم که شرحِ قصهٔ اوبه سمعِ پادشهِ کامگارِ ما نرسد@Hafez_GoharSokhan
غزل ۱۵۲اگر روم ز پِیاش فتنهها برانگیزدور از طلب بنشینم به کینه برخیزدو گر به رهگذری یک دَم از وفاداریچو گَرد در پِیاش افتم چو باد بُگْریزدو گر کنم طلبِ نیم بوسه صد افسوسز حُقِّهٔ دهنش چون شکر فرو ریزدمن آن فریب که در نرگسِ تو میبینمبس آبروی که با خاک ره برآمیزدفراز و شیب بیابان عشق، دامِ بلاستکجاست شیردلی کز بلا نپرهیزدتو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبده بازهزار بازی از این طُرفهتر برانگیزدبر آستانهٔ تسلیم سر بِنِه حافظکه گر ستیزه کنی، روزگار بستیزد@Hafez_GoharSokhan
..غزل ۱۵۱راهی بزن که آهی بر سازِ آن توان زدشعری بخوان که با او رَطلِ گران توان زدبر آستانِ جانان گر سر توان نهادنگلبانگِ سربلندی بر آسمان توان زدقَدِّ خمیدهٔ ما سهلت نماید امابر چشمِ دشمنان تیر، از این کمان توان زددر خانقه نگنجد اسرارِ عشقبازیجامِ میِ مُغانه هم با مُغان توان زددرویش را نباشد برگِ سرایِ سلطانماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زداهلِ نظر دو عالم در یک نظر ببازندعشق است و داوِ اول بر نقدِ جان توان زدگر دولتِ وصالت خواهد دری گشودنسرها بدین تَخَیُّل بر آستان توان زدعشق و شباب و رندی مجموعهٔ مراد استچون جمع شد معانی گویِ بیان توان زدشد رهزنِ سلامت زلفِ تو وین عجب نیستگر راهزن تو باشی صد کاروان توان زدحافظ به حَقِّ قرآن کز شِید و زرق بازآیباشد که گویِ عیشی در این جهان توان زد@Hafez_GoharSokhan