#فودوشین557 خدا بچہ هامون رو از این آدمهاے شیطان صفت دور نگہ دارہ. خالہ بلند گفت آمین و من آہ ڪشیدم…
انتشار: 2026/08/24 17:31 UTCدریافت: 2026/08/24 23:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 23:20 UTC
#فودوشین557 خدا بچہ هامون رو از این آدمهاے شیطان صفت دور نگہ دارہ. خالہ بلند گفت آمین و من آہ ڪشیدم. آهے ڪہ داغ بود. دستم را روے جیبم گذاشتم، جیبے ڪہ روے قلبم بود و یڪ تار موے آرامش لاے دستمالے داخلش. _من بہ جاے فرامرز باشم براے پیداڪردنش شهر رو زیر و رو میڪنم و بلاے سرش میارم ڪہ توے این دنیا درس عبرت بشہ و توے اون دنیا هم یادش نرہ. زهرا وحشت زدہ گفت: _واے داداش خدا نڪنہ تو جاے اون باشے. خیلے خیرو خوشے دیدے ڪہ حالا همچین حرفے در مورد خودت میزنے. حس ڪردم روے مبل نہ بلڪہ روے آتش نشستهام چون آرام و قرار نداشتم. چون آن آدمها ندیدہ و درست نشنیدہ یڪ دختر را محڪوم ڪردہ بودند و متجاوزش را آزاد. ڪاش نیامدہ بودم اینجا. مصطفے با لحنے عصبے گفت: _ول ڪنید این حرفا رو... بہ ما ربطے نداره... در مورد یہ چیز دیگہ صحبت ڪنید. زهرا پوست سیب را ڪند،آن را بہ چهار نصف تقسیم ڪرد و بلافاصلہ النا را صدا زد. _دخترم بیا سیبت رو ببر... خالہ حق با مصطفے ست داریم گناہ مردم رو میشوریم. خالہ چیزے زیرلب زمزمہ ڪرد ڪہ من نفهمیدمش و بعدگفت؛ _خدا همهے ما رو از شر وسوسہ هاے شیطان محفوظ ڪنه... اگر همین الان بلند میشدم، چند فریاد میڪشیدم و بعدش برمیگشتم خانهے خودم، زشت میشد؟ اتفاق بدے میافتاد؟! _داداش ڪاش آرامش هم بود. مصطفے بہ من نگاہ ڪرد و من هم بہ او. _ گفتم ڪہ! خونہ نبود وگرنہ میاومد. خالہ سرش را ڪمے عقب داد و خواست چیزے بگوید ڪہ با اخم مصطفے روبرو شد و همین از گفتن منصرفش ڪرد. من توے هر جمعے بہ یڪے مثل مصطفے احتیاج داشتم _خان داداش امسال پاییز زود نیومد؟ چند روز دیگہ هم تولد توئہ. من این فصل رو بہ خاطر همین دوست دارم چون تو رو بہ ما دادہ. فڪرم پیش حرفهاے چند دقیقہ پیش بود، این روزها برخلاف گذشتہ نسبت بہ هرچیزے ڪہ بہ آرامش وصل میشد حساس شدہ بودم. نمیدانم اگر از گذشتهے زنم خبر نداشتم امروز دختر فرامرز را چطورے قضاوت میڪردم، مثل بقیہ یا مثل مصطفے؟ ولے مطمئن بودم ڪہ مثل الان از او دفاع نمیڪردم. _زهرا امسال بیخیال من شو. فڪر تولد رو هم از سرت بیرون بنداز. زهرا دلخور شد، خبر نداشت از حال برادرش. _چرا آخہ؟ مصطفے سرش را سمت زهرا برگرداند. _زهرا وقتے داداشت یہ چیزے ازت میخواد بگو چشم و ازش دلیل نخواه. زهرا با لبهاے آویزان و نگاہ دلخورش بہ من چشم دوخت. من چقدر بدبخت بودم ڪہ باید شاهد دیدن ناراحتے عزیزانم باشم، یا مثل الان مسببش... _زهرا؟ یہ چند روزہ واسہ حجرہ یہ مشڪلے پیش اومدهدرگیر اونم. میدونم شام امشب، این حرفا و روزے سہ بار زنگ زدنت واسہ اینہ ڪہ نگرانمے و میخواے حالم روخوب ڪنی.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby