#فودوشین554 گوشی و کلیدهایم را برداشتم و سمت در سالن رفتم. هوا کمی سرد شده بود، کلید را توی قفل در…
انتشار: 2026/08/24 17:29 UTCدریافت: 2026/08/24 23:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 23:20 UTC
#فودوشین554 گوشی و کلیدهایم را برداشتم و سمت در سالن رفتم. هوا کمی سرد شده بود، کلید را توی قفل در چرخاندم و بعد سراندم توی جیب جلویی شلوار جینم. صدای سنگریزههایی که کف حیاط را پوشانده بود را زیر کفشهای اسپرتم میشنیدم. شبیه خرد کردن تکهای نانِ خشک زیر دندان آسیاب بود. در حیاط راهم قفل کردم وروی صندلی جلوی ماشین مصطفی نشستم، بدون اینکه به خاطر دیر رسیدنم غر بزند یا شکایتی کند ماشین را به حرکت درآورد. سرم را تکیه دادم به صندلی، مصطفی یک موزیک بی کلام گذاشت و سکوت کرد. چقدر دلم میخواست جزئی از دردم را به مصطفی نشان بدهم چون مطمئن بودم او مثل همیشه بهترین راهکارها را خواهد داشت، اما نمیشد! من هنوز در مورد آیندهام با آرامش تصمیمی نگرفته بودم و درحال حاضر فقط وظیفه ی من بود که برای او و زخمش تصمیم بگیرم و عمل کنم. هرزگاهی نگاهی به من میانداخت و بعد نگاهش را به جاده ی پیشرو میدوخت. _طوفان به خودم قول دادم فعلا هیچی بهت نگم بخصوص امشب رو که مهمونمون شدی، ولی میتونم که درباره ی خودت یه چیزی بگم؟ دیگر ناخودآگاه عصبی میشدم. _مصطفی باز میخوای شروع کنی؟ نمیبینی مثل سگ هار شدم و فقط پاچه میگیرم؟لبخندی زد. _واقعا خیلی بداخلاق شدی _میدونم پشت چراغ قرمز توقف کرد، امشب چه ترافیکی بود! _چرا؟ یک دستم را مشت کردم و محکم به کف دست دیگرم کوبیدم، من از وقتی که او رفته بود با هر چیزی و هرکسی و حتی خودم، دعوا داشتم. _نمیدونم! چراغ سبز شد، مصطفی قبل از اینکه حرکت کند نگاهم کرد و لبخندی زد. _دلتنگی... آدمیزاد هرچی دلتنگتر باشه بداخلاق تر میشهپوزخندی زدم. _چه ربطی داشت؟! جوابی نداد، او به حرفی که زده بود مطمئن بود و من داشتم دنبال نشانههای این تشخیصش توی وجودم میگشتم... و پیدایش هم کردم! _طوفان؟ انگشت اشارهام را توی گودی دستگیرهی در فرو کردم. _مصطفی حرفت رو بزن. جلوی در خانهاش توقف کرد، ماشین را خاموش کرد و روی صندلیاش سمت من چرخید. _یه جایی خوندم که “آدما مقابل رنج دو جورن. یه عده با هر رنجی که میبینن یه لایه پوست اضافه میشه بهشون، کرگدن میشن. یه عده با هر رنج، یه لایه از پوستشون کنده میشه، روحشون در معرض باد و بارون قرار میگیره، شکننده تر میشن”. برگشت سمت در ماشین و آن را باز کرد، قبل از اینکه پیاده شود حرفش راتمام کرد. _نمیدونم رنج بزرگی که داری میکشی چیه، ولی ایمان دارم که تو همون کرگدنی میشی که گفتم. پیاده شد و در را آهسته بست، آقا معلم چقدر به من اعتماد و باور داشت، درست مثل آرامش...! #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby