#فودوشین555 وقتی وارد خانه شدم و با عزیزترین آدمهای زندگیام روبرو شدم، تازه فهمیدم که چقدر دلتنگشان…
انتشار: 2026/08/24 17:30 UTCدریافت: 2026/08/24 23:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 23:20 UTC
#فودوشین555 وقتی وارد خانه شدم و با عزیزترین آدمهای زندگیام روبرو شدم، تازه فهمیدم که چقدر دلتنگشان بودم انگار که آرامش مثل پاک کن به جان ذهن و قلبم افتاده بود و اسم همه کس و همه چیز را از توی ذهنم پاک کرده بود و فقط اسم خودش را نوشته بود! تمام زندگیام درگیر فکری شده است که مربوط به خودش بود. _خان داداش آرامش نمیاد؟ خاله سودی کنارم نشسته بود، زهرا این سوال را از توی آشپزخانه اش پرسید، بوی غذایش توی خانهی گرمش پیچیده بود. _با سحر رفتن بیرون شام هم خونهی سینا میمونه. خاله سودی چشم از روی نیمرخم برنمیداشت. _خوبی مادر؟ خوب بودم؟ این مسخره ترین سوالی هست که این روزها مجبور هستم به آن جواب بدهم. _خوبم... خودت چطوری؟ _خدا رو شکر منم خوبم. شام دلتون خوش باشه و خوشبخت باشین منم خوبم. اِلنا را که باعروسک توی بغلش داشت از کنار ما رد میشد غافلگیرانه ازپشت بغل کردم و روی پاهایم نشاندم. آنقدری ضعیف و شکننده بود که حلقهی دستم را دور تنش شل کردم تا صدمهای نبیند... آن حرامزاده چطوری توانسته بود در حق یک کودک چنین جنایتی کند؟ من همیشه از بغل کردن بچهها توی این سن میترسیدم آنقدر که کوچک و حساس بودند. آنوقت او با دختر بچهای که... همین فکرها بود که مرا از درون پوک میکرد. _دایی امسال میرم پیش دبستانی... توی شکاف بازویم فرو رفت و با دستانش گونه هایم را گرفت و کشید. _هنوز هیچی نخریدم... مامان میگه فعلا زوده وقت داریم... آرامشی که کودک بود چطوری طاقت آورده بود؟ _خودم میگیرم برات. هر چی دوست داری برات میخرم جونِ دایی النا چانه ام را بوسید. زهرا با سینی چای آمد توی ِسالن. مصطفی هم از داخل اتاق بیرون آمد و به جمع ما اضافه شد. پوست دستش به خاطر وضویش خیس شده و موهایش به آن چسبیده بود. _نه داداش خودمون میگیریم. پارسالم تو خریدی. گونهاش را محکم بوسیدم. بچه ها همیشه برای من پاکترین موجودات روی زمین بودند، مثل فرشته ها... دیگر تنها یکنفر بود که میتوانست جلوی تصمیم مرا بگیرد، آن هم عزرائیل بود. _خرج تحصیلش رو تا وقتی که دانشگاهش رو تموم کنه با منه... اینو از همون روز اول گفتم پس باز شروع نکن آبجی. حتی به ذهن خانوادهام نمیرسید که این طوفانی که کنارشان نشسته است، چه دردی دارد و با چه رازی توی وجودش کشتی میگیرد. حال ظاهرم عادی بودو حال باطنم زار _مادر شنیدی چی به سر فرامرز اومده؟ سوال خاله حواسم را به جمع باز گرداند. _فرامرز؟ کدوم فرامرز؟ خاله چند دانه توت خشک توی دهانش انداخت، با حوصله آنها را جوید و بعد با کمی چایی قورتش داد. _پسر دایی پدر مصطفی رو میگم. بااینکه اصلا فرامرز را به خاطر نمیآوردم، تظاهر کردم میدانم کی را میگوید. اِلناهم ازتوی بغلم بیرون آمد و سمت تلویزیون دوید، برنامه کودک موردعلاقه اش پخش میشد#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby