سلامصبح تون معطر به ذکرصلوات برمحمدوآل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم)🌷🍃🌼 اللَّـهُمَّ 🌼🍃 🍃🌷 صَلِّ 🌷🍃…
انتشار: 2026/08/23 00:56 UTCدریافت: 2026/08/23 02:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 02:15 UTC
سلامصبح تون معطر به ذکرصلوات برمحمدوآل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم)🌷🍃🌼 اللَّـهُمَّ 🌼🍃 🍃🌷 صَلِّ 🌷🍃 🍃🌼 عَلَى 🌼🍃 🍃🌷 مُحَمَّد 🌷🍃 🍃🌼و آلِ 🌼🍃 🍃🌷 مُحَمَّد 🌷🍃 🍃🌼وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ🌼🍃 به رسم ادب هرصبح: السلام علی رسول الله وآل رسول الله❤️السلام علیک یااباعبدالله الحسین❤️السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا❤️السلام علیک یابقیة الله فی ارضه(عج)❤️السلام علیکم جمیعاو رحمت الله و برکاته..💚
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ، · تطابق دقیق — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۲:۱۵
- آسمانی ، ملکوتی ، روحانی ، شهدایی ، داستانی ، عرفانی، مذهبی ، انقلابی، قرآنی ، خانوادگی ، خدایی، معن · تطابق دقیق — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۳:۰۰
- آسمانی ، ملکوتی ، روحانی ، شهدایی ، داستانی ، عرفانی، مذهبی ، انقلابی، قرآنی ، خانوادگی ، خدایی، معن · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۲:۴۰
- ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ، · تطابق دقیق — ۴ شهریور ۱۴۰۵، ۲:۰۵
- آسمانی ، ملکوتی ، روحانی ، شهدایی ، داستانی ، عرفانی، مذهبی ، انقلابی، قرآنی ، خانوادگی ، خدایی، معن · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۲:۱۰
- ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ، · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۶:۳۵
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ،
#فودوشین577 دیگر نمیخواستم بہ گذشتہ یا آیندہ فڪر ڪنم بہ اینڪہ بعد از رسیدن بہ هدفم قرار است چہ شود و چہ ڪارے ڪنم. الان فقط یڪ چیز مهم بود، مهرداد! ولے چرا هنوز هم باورم نمیشد ڪہ این من بودم ڪہ در برابر لیلا ایستادم و آن حرفها را بہ او زدم...! آرامش: جزوههاے الهام را هم توے ڪولہ ام و ڪنار ڪتابهایم گذاشتم، بندش را روے شانهام انداختم، بہ قدرے سنگین شدہ بود ڪہ یڪ طرف شانهام سمت پایین متمایل شد براے ڪوثر ڪہ همراہ با دوتا از همڪلاسیهایم داشتند بہ سمت بوفہ میرفتند دستے بہ نشانهے خداحافظے تڪان دادم و مسیر خروجے دانشگاہ را درپیش گرفتم. از صبح تا الان ڪہ نزدیڪ بہ غروب بود ڪلاس داشتم و از شدت گرسنگے احساس ضعف زیادے میڪردم. دستهایم را توے جیب مانتویم فرو بردم و سمت خیابان پیشِ رو قدم برداشتم. برگهاے خشڪے ڪہ ڪف زمین ریختہ بود را لگد ڪردم، صداے خشڪ، اما دلنشینے داشتند. نرسیدہ بہ خیابان، ایستادم. مدتے بود ڪہ مدام حس میڪردم تحت نظر هستم. نگاهم در اطراف بہ جستجو مشغول شد. این روزها هر مردے را از فاصلهے دور از خودم میدیدم، بہ او مظنون میشدم. میترسیدم ڪہ شاید مهرداد باشد. چیزے ڪہ در این میان زیادے برایم وحشتناڪ بود، تصور گیر افتادن با او در جایے خلوت یا تاریڪ بود. درز مقنعهام تنگ بود و امروز خیلے اذیتم ڪردہ بود. با انگشت اشارهام آن را ڪمے سمت پایین ڪشیدم و براے گرفتن تاڪسے عجلہ بہ خرج دادم. اما چند متر ماندہ بہ مسیر موردنظرم، ماشین شاسے بلندے جلویم پیچید و طولے نڪشید ڪہ رانندهاش پیادہ شد و براے رسیدن بہ من ماشینش را دور زد. مهرداد بود! حسم اشتباہ نڪردہ بود. ناخودآگاہ چند قدم عقب رفتم. _سلام خستہ نباشے نگاہ حیرانم بہ هر طرف دوید. میخواستم بادیدن آدمهاے توے خیابان و جلوے دانشگاہ بہ خودم ثابت ڪنم ڪہ تنها نیستم، ڪہ خیابان مثل اتاق خوابم در و دیوار ندارد، تنها شدن با او حبس شدن و خفہ شدن صدایم را درپے ندارد. _تو اینجا چیڪار میڪنے؟ ها؟ لبخندے زد و بہ ڪاپوت ماشینش تڪیہ داد. _یہ بارم با من تلخ نباش! بہ خاطر تو سہ ساعتہ اینجا علاف شدم و با چشمام ڪشیڪ اومدنت رو ڪشیدم، دلم برات تنگ شدہ! چشمانم را بستم، نفسے عمیق ڪشیدم و بے ارادہ بہ طوفان فڪر ڪردم، در این موقعیت فڪر ڪردن بہ او، تنها سلاحے بود ڪہ بہ من شجاعت ایستادن در برابر این متجاوز عوضے را میداد. _الان بہ شوهرم زنگ میزنم، میدونے بفهمہ چیڪارت میڪنہ؟ دفعهے قبل آدم نشدے. لبخندش عمیقتر شد، این لبخندش همانے بود ڪہ هر بار با دیدنش مرا بہ سوے مرگ سوق میداد. _شوهرت؟ منظورت همونہ ڪہ دیگہ نمیخوادت؟ برایم مهم نبود ڪہ توے خیابان هستم و صدایم را بالا بردم، اصلا همین ڪہ توے خانہ نبودم بہ من شهامت میداد. _خفہ شو عوضے. چرا دست از سر من و زندگیم برنمیدارے؟ شوهرم منو میخواد منم عاشقشم.#ادامه_دارد📚@fazayeadaby
#فودوشین576 من نمیخوام تو رو بہ جاے زنم بہ زندگیم برگردونم. آرامش خیلے با تو متفاوتہ و من این تفاوت رو میخوام. دلم دیگہ سمت ڪسے ڪہ مثل تو باشہ نمیره. بلند شدم و با اولین قدمے ڪہ برداشتم یڪ تڪہ ڪیڪ نرم زیر ڪفشم لہ شد. حجرهام را ڪثیف ڪردہ بود دختر آقا. _انتقام خودت رو گرفتی... امروز نشونم دادے ڪہ واسہ همیشہ از دستت دادم. ایستادم و سمتش برگشتم. دلم میخواست بہ اتاق برگردم و مثل صبح براے خوابیدن تقلا ڪنم. _من دنبال انتقام نیستم، فقط دنبال آرامشم. یادتہ روز آخرے ڪہ دیدمت چے بهم گفتے؟ گفتے من خوبم، اما لایق زندگے با تو نیستم. حالا حرف اون موقع تو حرف الان منہ. تو خیلے خوبے، اما لایق من نیستے. امیدوارم در آیندہ با هر ڪسے ڪہ ازدواج ڪردے خوشبخت بشے. ڪیفش را از روے صندلے چنگ زد و بلند شد، در مقابلم ایستاد و براے زل زدن توے صورتم سرش را بالا گرفت. _این آرزو بود واسهم ڪردے یا نفرین؟بجز تو ڪے میتونہ منو خوشبخت ڪنہ؟ دستم روے جیب سمت چپ سینهام نشست. توے این جیب چہ خبر بود ڪہ دستم مدام سراغش را میگرفت؟ _گاهے رها ڪردن از بہ دست آوردن قشنگرته.. پلڪ روے هم خواباند، نفسے گرفت و بعد با لحن خیسے گفت: _چہ جورے میتونے اینقدر راحت بعد از هر دردے سر پا بشے؟ توے دلم بہ این حرفش خندیدم، نمیدید شانههاے آویزانم ر ا؟ نمیدانست ڪہ روحم هر لحظہ داشت شلاق میخورد بخاطر دخترے ڪہ زن من بود، اما یڪ ڪثافت سالها بہ تنش تجاوز ڪردہ بود. جسمش از من ڪہ شوهرش بودم فرارے بود چون دستان یڪ حیوانِ ڪثیف بارها و بارها بہ آن خوردہ بود. من قامتم راست بود، اما قلبم هزار ترڪ داشت و روحم مثل عصا خم شدہ بود. _آدمے ڪہ چندین بار مزہ ے از دست دادن رو چشیدہ باشہ دوام آوردن و سرپا شدن رو یاد میگیره. خواست حرفے بزند، از گفتنش منصرف شد و سمت پلہ ها رفت. _لیلا؟ سمتم برگشت. _وایسا اینم با خودت ببر رفتم و جعبهے باز نشدہ را از روے میز برداشتم. _اینو یادت رفت. طول ڪشید تا جعبہ را از دستم بگیرد. _بخدا راضے بہ این حالت نیستم. هیچوقت نخواستم زندگیت خراب بشہ و اینطورے با حال خراب از پیش من برے، تو گذشتهے منے، اما باید امروز یہ بار براے همیشہ تڪلیفت رو مشخص میڪردم تا علاف من نشے. تا بدونے من درحال حاضر تمام زندگیم درگیر زنمہ. اون بہ من احتیاج دارہ و من در برابر زنم مسئولم نہ تو... اینم فراموش نڪن ڪہ آدمها درخت نیستن تا همونجایے ڪہ ولشون ڪردے منتظرت بمونن. نگاهم دنبال لیلا تا پایین رفت... روزے ڪہ رفت خیلے برایم مهم بود، حالا ڪہ برگشت دیگر مهم نبود...! بہ محض رفتنش برگشتم توے اتاق و روے زمین نشستم. ڪمرم و استخوان پاهایم درد میڪرد، قلبم تیر میڪشید. چہ روز بدے بود امروز. اگر جاے لیلا تا ابدتوے زندگیام خالے میماند و آرامش وارد زندگیام نمیشد، حرف امروزم بہ لیلا همین بود؟ قطعا نہ! آرامش خیلے چیزها نشانم داد، چیزهایے ڪہ هیچوقت ندیدہ بودمش چون عشق لیلا ڪورم ڪردہ بود#ادامه_دارد📚@fazayeadaby
#فودوشین575 _دروغ میگے تو دارے لذت میبرے وقتے میبینے دارم ازت خواهش میڪنم ڪہ بازم دوستم داشتہ باشے. تو عوض شدے، تا بہ جایے رسیدے گذشتهت رو فراموش ڪردے. پاهایم روے زمین ضرب گرفتہ بود و ضربان قلبم بالا رفتہ بود. من هیچ وقت راضے بہ رنج دادن ڪسے نبودم. بخصوص لیلا ڪہ دختر آقا بود. _آرہ من عوض شدم، ولے نہ بہ خاطر پول! اولین ڪسے ڪہ وادارم بہ عوض شدن ڪرد خوِد تو بودی.وقتے دیدم عشق خیلے زیادے ڪہ بهت داشتم رو بہ پول خیلے زیادهرمز فروختے یہ چیزایے از این دنیا دستگیرم شد. وقتے تو رو از خدا خواستم، خدا بہ جاے قبول ڪردن دعام با پشت دست ڪوبید توے دهنم و گفت پسر جان بشین سرجات این بندهے من بہ درد تو نمیخورہ. اون موقع بخاطر اینڪہ تو رو بہ من نداد ناشڪریش رو ڪردم حتے ڪفر ڪردم و با خودم گفتم ڪارم تمومہ. اما حالا همون خدا بهم یہ چیزے نشون داد. نشونم داد اون لحظهاے ڪہ میگے اگہ این آرزوم برآوردہ نشہ میمیرم، نمیمیرے و یہ مدت بعدش خدا میگہ ببین! اگہ اون موقع آرزویے ڪہ میگفتے رو برآوردہ میڪردم میمردے. چون من نمیتونستم تحمل ڪنم زنم ولم ڪنہ برہ. نمیتونستم مثل هرمز ڪڪم نگزہ ڪہ بچهم قرار ہ زیر دست ڪدوم ناپدرے بزرگ بشہدستانم میلرزید. روے زمین اطرافم پر از تڪہ هاے ڪیڪ و خامہ بود. لیلا با این ڪارش براے مورچہ هاے حجرہ جشن بزرگے ترتیب دادہ بود. هق زد و بعد اسمم را صدا زد. _طوفان؟ طوفان جانم منو ببین؟ من امیدم فقط تویے. من عوض شدم. بزرگ شدم. دیگہ پول و موقعیت واسهم همہ چیز نیست. من میخوام تو واسہ پسرم پدرے ڪنے. چون هیچڪس مثل تو نمیتونہ خوب از من و بچهم مراقبت ڪنہ. پلڪ چپ چشمم پرید. علاوہ بر برگشتن لیلا، آمدن آرامش و مقایسههایے ڪہ بین رفتارهاے یڪ همجنس توے ذهنم صورت میگرفت باعث شدہ بود درسهاے بیشترے از این دنیا یاد بگیرم._لیلا من نمیتونم! بخدا دیگہ خستهم از پدرے ڪردن. از وقتے چشم باز ڪردم و یہ وجب قد ڪشیدم پدرے ڪردم. دیگہ ظرفیت پسر تو رو ندارم. دیگہ قدرت قبول ڪردن مسئولیت ڪس دیگهاے رو توے زندگیم ندارم. میخوام اگہ قرار در آیندہ براے یڪے دیگہ پدرے ڪنم اون ڪس بچهم باشہ، از خون و گوشت خودم باشہ. منم آدمم! ڪلے آرزو دارم دلم میخواد خیلے حسها رو تجربہ ڪنم. لبهایش میلرزید، حا ِل باطنش توے ظاهرش پیدا بود. این اصرار بہ خواستن را باید آن موقع میڪرد نہ الان ڪہ ڪار از ڪار گذشتہ بود و تمام زندگے من درگیر زنم شدہ بود. _چہ جورے میتونے نسبت بہ من اینقدر ظالم و بے تفاوت باشے؟ اینقدر بے انصاف بودے و من نفهمیدم.خندهام گرفت. من ظالم بودم؟ این حرفش خیلے بہ غرور و شخصیتم برخورد. از ڪورہ دررفتم و فریاد زدم. _حالا تو شدے مظلوم و من شدم ظالم؟ این تو بودے ڪہ همیشہ بے انصاف بودے. وقتے تو شب عروسیت داشتے با شوهرت عشقبازے میڪردے من توے بهشت زهرا داشتم روے گورعزیزام ضجہ میزدم. وقتے تو با هرمز ماہ عسل رفتے فرانسہ، من توے همین میدون مثل الاغ باربر شدہ بودم و واسہ رسیدن بہ موقعیت الانم شب و روز ڪار میڪردم. چون نمیخواستم خواهر و برادرمم مثل من بخاطر پول بخورہ توے ذوقشون. نخواستم سینا مثل من، بخاطر نداشتن پول غرور و شخصیتش لہ بشہ. لیلا تو براے من همیشہ عزیز و قابل احترام بودے و هستے اما دیگہ نہ بہ عنوان زنے ڪہ یہ روزے عاشقش بودم بلڪہ بہ عنوان دختر مردے ڪہ واسهم پدرے ڪرد..#ادامه_دارد📚@fazayeadaby
#فودوشین574 چرا نمیخواے یہ فرصت دوبارہ بہ هردوتامون بدے؟ من فقط پیش توئہ ڪہ اینقدر خودم رو خرد میڪنم و اینطورے التماس میڪنم. اگہ میدونستم با زنت خوشبختے یا خوشحالے هیچوقت ازت همچین انتظارے نداشتم. صندلے را عقب دادم و از پشت میز بلند شدم، روے صندلے مقابل او نشستم وتوے چشمانش زل زدم. حالا ڪہ خوب نگاهش میڪنم میبینم فرقے با بقیهے زنهایے دیگر ندارد، دیگر خاص نبود، دیگر صورت و نگاهے ڪہ سالها من را دنبال خودش ڪشیدہ بود برایم جذاب نبود. دیگر مثل قبلا بہ چشمم تنها زنِ روے این ڪرہ خاڪے نبود.عادے بود، یڪ زن عادے و جاہ طلب. _فرصت بدم ڪہ چے بشہ؟ هرمز بهت خیانت ڪردہ پس حال منے ڪہ خیانت دیدم رو میدونے. حسهایے ڪہ بهت داشتم بہ مرور و با مقایسہ ڪردنت با یہ دختر دیگہ خاموش شد. تو الانشم منو نمیخواے، موقعیت منو میخواے. از میان دندانهایے ڪہ روے هم میفشرد با لحنے حریصانہ گفت: _نہ من فقط خودت رو میخوام. انگشتانم دور دستهے صندلے گرہ خورد و حرفهاے آمادہ توے ذهنم روے زبانم ردیف شد. حرفهایے ڪہ یڪ روزے زیر بار قبول ڪردنش منیرفتم، اما از آن روزے ڪہ لیلا برگشتہ بود با رفتارها و حرفهایش واقعیتشان را بہ خورد عقل و قلبم دادہ بود. _پس چرا طوفان چندسال پیش رو نخواستے؟ تازہ طوفان اون موقع خیلے بهتر از طوفان الان بود. طوفان چند سال پیش اینقدر عصبے نبود، زود جوش نمے آورد، بہ جاے داد زدن حرف میزد، دلخوشیش بیشتر بود، دردش اینقدر زیاد نبود، طوفان الان رو ڪسے تحمل نمیڪنہ جز... نفس بلندے در وسط حرفهایم ڪشیدم. _طوفان اون موقع موقعیت الان رو نداشت پس واسہ همینہ الان منو میخواے. آقا حرف قشنگے میزد میگفت پسر، آدم عاقل از یہ فنجون ترڪ خوردہ دوبار استفادہ نمیڪنہ. اعتماد دوبارہ بهت حڪایت خوردن چاے داغ با همون فنجان ترڪ خوردهست. بہ لبم نرسیدہ میشڪنہ و میریزہ روم اونوقتہ ڪہ باز میسوزم. خیلے هم میسوزم چون ریسڪ ڪردم، چون حماقت ڪردم و باز بہ فنجونے اعتماد ڪردم ڪہ ترڪ داشتہ و ظرفیت نداشته... من امروز وضعم خوبہ ولے فردا پس فردا ممڪنہ ورشڪست بشم. قانون ڪار آزاد همینہ نمیشہ روے همیشگے بودنش حساب باز ڪرد. اونے ڪہ حقوق بگیر دولتہ خیالش از بابت ثابت بودن مقرریش راحتہ اما مردے ڪہ ڪاسبہ هر روز نگران دخل و خرجشہ. مدام دنبال حساب و ڪتابہ سرمایهش ڪم نشہ و سودش بیشتر از ضررش باشہ. من آخر همین ماہ سہ تا چڪ دارم ڪہ اگہ حسابم پر نباشہ مجبورم ماشین زیرپام رو بفروشم و پولش رو بریزم بہ حساب صاحب چڪ. الان فقط نگرانیم پاس ڪردن اون چڪہ اما اگہ با تو ازدواج میڪردم باید بیشتر از ڪار و ڪاسبیم نگران تو بودم. باید همش میترسیدم ڪہ اگہ نشہ ڪہ اگہ فروشم همینطورے بر وفق مراد نباشہ و بے پول بشم زمنم دست بچهم رو میگیرہ و میرہ. تو تا وقتے منو میخواستے ڪہ داشتم، وقتے نداشتم نمیخواستی... مگہ نہ لیلا؟ ڪیڪ را برداشت و پرت ڪرد سمت دیوار روبروے خودش و پشت سر من. اشڪهایش هم با آرایش چشمانش قاطے شدہ و صورتش را سیاہ ڪردہ بود. _تو حق ندارے اینطورے در موردم فڪر ڪنے. اینا حرف دلت نیست. حرف بقیہ ست. حرف سینا و مصطفیست. صورتم از خشم مچالہ شد. _لیلا آروم باش و واقعیت رو قبول ڪن. دیدن اشڪ و ناراحتیت اذیتم میڪنہ. جیغ زد#ادامه_دارد📚@fazayeadaby
☘در این ویدیو دکتر روانشناس علی بابایی زاد در رابطه با افسردگی و ناامیدی در روابط خانوادگی و همسران سخن می گوید.🍃راه حل او برای این مسئله بهبود نحوه ی گفتگوی افراد خانواده و توجه آن ها به دیدگاه ذهنی طرف مقابل است.#همسرانه📖🪴@fazayeadaby
🏚در دل کهگیلویه و بویراحمد، غار ده شیخ با قدمتی ۱۳۵ میلیون ساله، رازهایی از حضور انسان در اعماق تاریخ را در دل خود پنهان کرده .⛰⛰برای تجربه غار ده شیخ، باید اول به شهر یاسوج بری، سپس مسیر حدود ۵۰ کیلومتر به سمت شهرستان دنا و بخش پاتاوه رو دنبال کنی.از روستای ده شیخ فقط ۲ کیلومتر راهداره تا به دهانه غار تنگ و اسرارآمیز برسی.حتماً تجهیزات مناسب همراه داشته باشین #ایران_جان 📖🪴@fazayeadaby