#فودوشین576 من نمیخوام تو رو بہ جاے زنم بہ زندگیم برگردونم. آرامش خیلے با تو متفاوتہ و من این تفاوت…
انتشار: 2026/08/27 04:57 UTCدریافت: 2026/08/27 06:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 06:35 UTC
#فودوشین576 من نمیخوام تو رو بہ جاے زنم بہ زندگیم برگردونم. آرامش خیلے با تو متفاوتہ و من این تفاوت رو میخوام. دلم دیگہ سمت ڪسے ڪہ مثل تو باشہ نمیره. بلند شدم و با اولین قدمے ڪہ برداشتم یڪ تڪہ ڪیڪ نرم زیر ڪفشم لہ شد. حجرهام را ڪثیف ڪردہ بود دختر آقا. _انتقام خودت رو گرفتی... امروز نشونم دادے ڪہ واسہ همیشہ از دستت دادم. ایستادم و سمتش برگشتم. دلم میخواست بہ اتاق برگردم و مثل صبح براے خوابیدن تقلا ڪنم. _من دنبال انتقام نیستم، فقط دنبال آرامشم. یادتہ روز آخرے ڪہ دیدمت چے بهم گفتے؟ گفتے من خوبم، اما لایق زندگے با تو نیستم. حالا حرف اون موقع تو حرف الان منہ. تو خیلے خوبے، اما لایق من نیستے. امیدوارم در آیندہ با هر ڪسے ڪہ ازدواج ڪردے خوشبخت بشے. ڪیفش را از روے صندلے چنگ زد و بلند شد، در مقابلم ایستاد و براے زل زدن توے صورتم سرش را بالا گرفت. _این آرزو بود واسهم ڪردے یا نفرین؟بجز تو ڪے میتونہ منو خوشبخت ڪنہ؟ دستم روے جیب سمت چپ سینهام نشست. توے این جیب چہ خبر بود ڪہ دستم مدام سراغش را میگرفت؟ _گاهے رها ڪردن از بہ دست آوردن قشنگرته.. پلڪ روے هم خواباند، نفسے گرفت و بعد با لحن خیسے گفت: _چہ جورے میتونے اینقدر راحت بعد از هر دردے سر پا بشے؟ توے دلم بہ این حرفش خندیدم، نمیدید شانههاے آویزانم ر ا؟ نمیدانست ڪہ روحم هر لحظہ داشت شلاق میخورد بخاطر دخترے ڪہ زن من بود، اما یڪ ڪثافت سالها بہ تنش تجاوز ڪردہ بود. جسمش از من ڪہ شوهرش بودم فرارے بود چون دستان یڪ حیوانِ ڪثیف بارها و بارها بہ آن خوردہ بود. من قامتم راست بود، اما قلبم هزار ترڪ داشت و روحم مثل عصا خم شدہ بود. _آدمے ڪہ چندین بار مزہ ے از دست دادن رو چشیدہ باشہ دوام آوردن و سرپا شدن رو یاد میگیره. خواست حرفے بزند، از گفتنش منصرف شد و سمت پلہ ها رفت. _لیلا؟ سمتم برگشت. _وایسا اینم با خودت ببر رفتم و جعبهے باز نشدہ را از روے میز برداشتم. _اینو یادت رفت. طول ڪشید تا جعبہ را از دستم بگیرد. _بخدا راضے بہ این حالت نیستم. هیچوقت نخواستم زندگیت خراب بشہ و اینطورے با حال خراب از پیش من برے، تو گذشتهے منے، اما باید امروز یہ بار براے همیشہ تڪلیفت رو مشخص میڪردم تا علاف من نشے. تا بدونے من درحال حاضر تمام زندگیم درگیر زنمہ. اون بہ من احتیاج دارہ و من در برابر زنم مسئولم نہ تو... اینم فراموش نڪن ڪہ آدمها درخت نیستن تا همونجایے ڪہ ولشون ڪردے منتظرت بمونن. نگاهم دنبال لیلا تا پایین رفت... روزے ڪہ رفت خیلے برایم مهم بود، حالا ڪہ برگشت دیگر مهم نبود...! بہ محض رفتنش برگشتم توے اتاق و روے زمین نشستم. ڪمرم و استخوان پاهایم درد میڪرد، قلبم تیر میڪشید. چہ روز بدے بود امروز. اگر جاے لیلا تا ابدتوے زندگیام خالے میماند و آرامش وارد زندگیام نمیشد، حرف امروزم بہ لیلا همین بود؟ قطعا نہ! آرامش خیلے چیزها نشانم داد، چیزهایے ڪہ هیچوقت ندیدہ بودمش چون عشق لیلا ڪورم ڪردہ بود#ادامه_دارد📚@fazayeadaby