بجنب روزگار!ترس از سر و رویشان میبارد چیزی بیشتر از ترس شاید مرگ! آنقدر که هنوز ننشسته عکس ها رامی…
انتشار: 2026/07/29 09:26 UTCویرایش: 2026/08/01 00:08 UTCدریافت: 2026/08/15 03:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:05 UTC
بجنب روزگار!ترس از سر و رویشان میبارد چیزی بیشتر از ترس شاید مرگ! آنقدر که هنوز ننشسته عکس ها رامی ریزند روی میز ..-ببخشید دکتر میشه این عکسها رو ببینید!-بفرمایید بنشینید اول مشکلتون...-آخه مثل اینکه به چیزی توشه بله چشم چند روزه تب کردم گفتن عفونت ریه ست اسهال هم داشتم سابقه کیست هیداتیک هم دارم در کودکیخانمش میپرد وسط حرفش -دکتر سی تی اسکن نوشت انگار یه چیزی هست توی سرش.. حتی منم میبینمش ...چشمم می افتد به عکس های پخش شده ی آنطرف میز! آنقدر بزرگست که از این گوشه هم دیده میشود شبیه تومورست به روی خودم نمی آورم!-سردرد هم دارید؟راستش اول نداشتم!الان ولی.. دستانش می لرزد از او میخواهم چند قدم راه برود تلو تلو می خورد.میروم سراغ عکس ها سی ریه شکم و لگن...ذات الریه دارد در کبدش هم بقایای محل عمل کیست هیداتیک همان انگلی که آدمها از سگهای گله می گیرند .. ام آر مغزش را بالا و پایین می کنم خیلی شبیه کیست نیست.-خب این حتما باید جراحی بشه!خانمش صورتش را می گیرد -به نظرتون بدخیمه؟ -باید ام آر آی باتزریق بگیرید تا معلوم بشه چیه!-ولی دکتر اینها همه با تزریقند!-سی تی اسکن ها با تزریق ست ولی ام آر آی..-ببینم نسخه تون رو -بفرمایید-نسخه ی ام آر آی پس کو-همین بود..هر دو رو یک جا گرفتین؟- دکتر فقط بهمون گفته بودن سی تی! ولی مثل اینکه خود مرکز برامون یک ام آر آی مغز هم گرفته!.. مغزم جرقه میزند مگه میشود مرکزی برای رضای خدا یک ام آر آی اضافه هم بگیرد؟شیرجه میزنم روی عکس ام آر آی پیرچشمی اذیتم میکند به زور اسم مریض را روی کاغذ ام آر آی میخوانماز خانمش کمک میگیریم - ببینید نوشته ..اکبریشما که فامیلتون این نیست،۸۸ ساله شما چهل سالتونه!مرد که تا آن زمان زار و نزار به نظر میرسید مثل فرفره میپرد سر میز تا خودش هم چک کند!-مال من نیست! خانمش چنان نفس عمیقی میکشد که حس می کنم تمام اکسیژن اتاق را بلعیده است و دارم نفس کم می آورم- نمیدانید دکتر این سه روز چه کشیدیم تا پای عمل هم رفتیممرد دیگر نه دستانش می لرزد نه تلو تلو میخورد.-دکتر انگار دوباره زنده شدیم! خوب میدانم چه کشیده اندیاد هجده سال پیش می افتم تازه عروسی کرده بودیم رزیدنت بودم یرقان سختی گرفته بودم برای احتیاط در همان بیمارستانمان اول صبح یک آزمایش ساده گرفتم مریض های بخش که تمام شد،ظهر رفتم جواب آزمایش را بگیرم! پلاکت ۵۰۰۰ به یکی از فلوهای خون که دوستم بود نشان دادم!-باید بستری بشی ttp، لوسمی.. زردم که هستی!..سرم گیج رفت اصلا هیچ احتمال خوبی برای پلاکت ۵۰۰۰ وجود نداشت.یاد تازه عروسم افتادم!حالا تکلیفش چه میشود!؟ آن روز در پاویون وصیت نامه ام را چند بار در ذهنم مرور کردم در آینه به موهایم نگاه کردم و تصور کردم بعد شیمی درمانی چه شکلی خواهم شد؟ سه ساعت روی تخت پاویون در انتظار مرگ به همه چیز فکر کردم هنوز همه آن سه ساعت که به اندازه سه سال گذشت مثل روز جلوی چشمم رژه میروند حتی جمله های وصیت نامه ام را هم به خاطر دارم!به این فکر کردم که در این سی سال فقط درس خوانده امو کشیک داده ام و حالا سه هفته بعد از عروسی...تلفن پاویون زنگ میخورد ..-اینها دیگه چی از جونم میخوان؟ بله..بله خودم هستم چی؟-نمونه تون لخته بود دکترجان الان میتونین بیاین دوباره خون بدین؟مثل برق از جا میپرم خودم را نیشگون می گیرم پوستم کبود نمیشودانهم با پلاکت۵۰۰۰ !تا از پاویون برسم به ازمایشگاه، به لثه ام ناخن میکشم ! نه !خون نمی آید! دوباره خون ازم میگیرندجای سوزن هم خوننمی آید!چرا به عقلم نرسیده بود؟دو ساعت در برزخم تلفن زنگ میخوردپلاکت صد و هفتاد هزار!حتی آنقدر طول نکشید که تازه عروس را خبر کنم ولی گویی که چندسال با پلاکت ۵۰۰۰ زندگی کرده بودمبدبختی نیامده رفته بود حس عجیبی بود که هرگز فراموشش نمیکنم لابد این خانم و آقا هم همینطورند!کاش همه بدبختیها فقط یک اشتباه لپی بودند،یک نمونه خون لخته شده یا یک ام آر آی بُرخورده از دستهای یک منشی گیج!و روزهای و ساعتهای بد چه دیر میگذردباورتان میشود از زمانی که سپهر نیست یک سال هم نگذشته است؟هرچه سنم بالا رفت حس کردم چقدر زود عید میشود و بعدا جایی خواندم که هرچه پیرتر میشویم چون برای مغز اتفاقات کمتری می افتد و فریم های مغز کمتر میشود زمان برایمان سریعتر می گذرد درست برعکس این چند ماه!آنقدر اتفاق افتاده که فکر میکنیم بر ایران قرنی گذشته است.چرا آن موشک لعنتی چند متر آنور تر از مدرسه میناب نیفتاد و بدبختی های پدرمادرهایشان مثل من شروع نشده تمام نشد؟چه میشدخبر نابودی فولاد و پتروشیمی فقط اشتباه منشی یک خبرگزاری گیج بود؟کاش فیلم بابای سپهر را هوش مصنوعی جعل کرده بود!چرا این روزها نمی گذرد؟چرا زودتر پیر نمیشویم؟ چرا همه خبرهای بد،درستند؟پس کی عید میشود؟بجنب روزگار!کاش اشتباه باشی!https://t.me/draboutorab



