تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 03:05 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان[email protected]
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 5 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
«مخنویس پلاس» را از طاقچه دریافت کنیدhttps://taaghche.com/book/305692
«مخنویس» را از طاقچه دریافت کنیدhttps://taaghche.com/book/305691
«اگر پزشک نمی شدم» را از طاقچه دریافت کنیدhttps://taaghche.com/book/305694
بجنب روزگار!ترس از سر و رویشان میبارد چیزی بیشتر از ترس شاید مرگ! آنقدر که هنوز ننشسته عکس ها رامی ریزند روی میز ..-ببخشید دکتر میشه این عکسها رو ببینید!-بفرمایید بنشینید اول مشکلتون...-آخه مثل اینکه به چیزی توشه بله چشم چند روزه تب کردم گفتن عفونت ریه ست اسهال هم داشتم سابقه کیست هیداتیک هم دارم در کودکیخانمش میپرد وسط حرفش -دکتر سی تی اسکن نوشت انگار یه چیزی هست توی سرش.. حتی منم میبینمش ...چشمم می افتد به عکس های پخش شده ی آنطرف میز! آنقدر بزرگست که از این گوشه هم دیده میشود شبیه تومورست به روی خودم نمی آورم!-سردرد هم دارید؟راستش اول نداشتم!الان ولی.. دستانش می لرزد از او میخواهم چند قدم راه برود تلو تلو می خورد.میروم سراغ عکس ها سی ریه شکم و لگن...ذات الریه دارد در کبدش هم بقایای محل عمل کیست هیداتیک همان انگلی که آدمها از سگهای گله می گیرند .. ام آر مغزش را بالا و پایین می کنم خیلی شبیه کیست نیست.-خب این حتما باید جراحی بشه!خانمش صورتش را می گیرد -به نظرتون بدخیمه؟ -باید ام آر آی باتزریق بگیرید تا معلوم بشه چیه!-ولی دکتر اینها همه با تزریقند!-سی تی اسکن ها با تزریق ست ولی ام آر آی..-ببینم نسخه تون رو -بفرمایید-نسخه ی ام آر آی پس کو-همین بود..هر دو رو یک جا گرفتین؟- دکتر فقط بهمون گفته بودن سی تی! ولی مثل اینکه خود مرکز برامون یک ام آر آی مغز هم گرفته!.. مغزم جرقه میزند مگه میشود مرکزی برای رضای خدا یک ام آر آی اضافه هم بگیرد؟شیرجه میزنم روی عکس ام آر آی پیرچشمی اذیتم میکند به زور اسم مریض را روی کاغذ ام آر آی میخوانماز خانمش کمک میگیریم - ببینید نوشته ..اکبریشما که فامیلتون این نیست،۸۸ ساله شما چهل سالتونه!مرد که تا آن زمان زار و نزار به نظر میرسید مثل فرفره میپرد سر میز تا خودش هم چک کند!-مال من نیست! خانمش چنان نفس عمیقی میکشد که حس می کنم تمام اکسیژن اتاق را بلعیده است و دارم نفس کم می آورم- نمیدانید دکتر این سه روز چه کشیدیم تا پای عمل هم رفتیممرد دیگر نه دستانش می لرزد نه تلو تلو میخورد.-دکتر انگار دوباره زنده شدیم! خوب میدانم چه کشیده اندیاد هجده سال پیش می افتم تازه عروسی کرده بودیم رزیدنت بودم یرقان سختی گرفته بودم برای احتیاط در همان بیمارستانمان اول صبح یک آزمایش ساده گرفتم مریض های بخش که تمام شد،ظهر رفتم جواب آزمایش را بگیرم! پلاکت ۵۰۰۰ به یکی از فلوهای خون که دوستم بود نشان دادم!-باید بستری بشی ttp، لوسمی.. زردم که هستی!..سرم گیج رفت اصلا هیچ احتمال خوبی برای پلاکت ۵۰۰۰ وجود نداشت.یاد تازه عروسم افتادم!حالا تکلیفش چه میشود!؟ آن روز در پاویون وصیت نامه ام را چند بار در ذهنم مرور کردم در آینه به موهایم نگاه کردم و تصور کردم بعد شیمی درمانی چه شکلی خواهم شد؟ سه ساعت روی تخت پاویون در انتظار مرگ به همه چیز فکر کردم هنوز همه آن سه ساعت که به اندازه سه سال گذشت مثل روز جلوی چشمم رژه میروند حتی جمله های وصیت نامه ام را هم به خاطر دارم!به این فکر کردم که در این سی سال فقط درس خوانده امو کشیک داده ام و حالا سه هفته بعد از عروسی...تلفن پاویون زنگ میخورد ..-اینها دیگه چی از جونم میخوان؟ بله..بله خودم هستم چی؟-نمونه تون لخته بود دکترجان الان میتونین بیاین دوباره خون بدین؟مثل برق از جا میپرم خودم را نیشگون می گیرم پوستم کبود نمیشودانهم با پلاکت۵۰۰۰ !تا از پاویون برسم به ازمایشگاه، به لثه ام ناخن میکشم ! نه !خون نمی آید! دوباره خون ازم میگیرندجای سوزن هم خوننمی آید!چرا به عقلم نرسیده بود؟دو ساعت در برزخم تلفن زنگ میخوردپلاکت صد و هفتاد هزار!حتی آنقدر طول نکشید که تازه عروس را خبر کنم ولی گویی که چندسال با پلاکت ۵۰۰۰ زندگی کرده بودمبدبختی نیامده رفته بود حس عجیبی بود که هرگز فراموشش نمیکنم لابد این خانم و آقا هم همینطورند!کاش همه بدبختیها فقط یک اشتباه لپی بودند،یک نمونه خون لخته شده یا یک ام آر آی بُرخورده از دستهای یک منشی گیج!و روزهای و ساعتهای بد چه دیر میگذردباورتان میشود از زمانی که سپهر نیست یک سال هم نگذشته است؟هرچه سنم بالا رفت حس کردم چقدر زود عید میشود و بعدا جایی خواندم که هرچه پیرتر میشویم چون برای مغز اتفاقات کمتری می افتد و فریم های مغز کمتر میشود زمان برایمان سریعتر می گذرد درست برعکس این چند ماه!آنقدر اتفاق افتاده که فکر میکنیم بر ایران قرنی گذشته است.چرا آن موشک لعنتی چند متر آنور تر از مدرسه میناب نیفتاد و بدبختی های پدرمادرهایشان مثل من شروع نشده تمام نشد؟چه میشدخبر نابودی فولاد و پتروشیمی فقط اشتباه منشی یک خبرگزاری گیج بود؟کاش فیلم بابای سپهر را هوش مصنوعی جعل کرده بود!چرا این روزها نمی گذرد؟چرا زودتر پیر نمیشویم؟ چرا همه خبرهای بد،درستند؟پس کی عید میشود؟بجنب روزگار!کاش اشتباه باشی!https://t.me/draboutorab
مغز جنگیاواسط جنگ بود که دیدم ۴۸ ساعت است حمام نرفته ام! چطور ممکن بود؟ من سالها بود بدون حمام صبحگاهی از خانه خارج نشده بودم؟ با خودم گفتم چه ایرادی دارد ازین به بعد یک روز درمیان میروم حمام ! آب هم کمتر مصرف میشود عوضش سرم دیرتر چرب میشود.داشتیم به ضرب الاجل عصر حجر نزدیک میشدیم که دیدم هم صبحانه میخورم هم ناهار هم شام! سالهابود به فقط به یک وعده غذا خوردن ،خودم را عادت داده بودم.رسیدیم به آن شبهایی که آن دیوانه یا دیوانه نما قرار بود همه پل ها و نیروگاه ها را بزند همان شبهایی که هر چند ساعت یکبار از خواب میپریدم و چراغ نارنجی سیم رابط پایین تخت را چک میکردم که ببینم هنوز روشن است یا به عصر حجر رفته ایم! شب چهلم !قبل از خواب بعد از اینکه دختر کوچکم به رسم همیشگی اش دوبار یا چهار بار شب به خیر زوجش را گفت ناگهان فکر عجیبی به سرم زد! انگار دیوانه شده بودم درست چند ساعت مانده به ضرب الاجل عصر حجر شدن، دلم بچه ی سومی خواست!این فکر از کجا پریده بود توی سرم!هرچه به خودم میگفتم :دیوانه! باز از مغزم بیروننمیرفت تا چند روز بعد از آتش بس ،بعد ناگهان محو شد مثل خیلی فکرهای دیگر! دیگر نه بچه سوم میخواستم نه سه وعده غذا و باز مثل قبل هر روز دوش میگرفتم.جنگ چه بلایی سر مغزهای ما می آورد؟مطالعات زیادی درباره اثر جنگ و استرس بر روی مغز انجام شده است که نشان میدهد جنگ فعالیت هسته آمیگدال را افزایش میدهد و هیپوکامپ و حافظه را مختل میکند. این دوران چقدر جوان مطبم آمدند که از فراموشی و استرس شکایت داشتند ولی آخر بچه سوم، حذف حمام!یاد کتاب فقر احمق میکند افتادم که میگفت دخترهای پایین شهر به صورت میانگین هم زودتر بالغ میشوند هم زودتر ازدواج میکنند هم زودتر و بیشتر بچه دار میشوند.در جنگ و فقر آدمها برای رسیدن،رفتن،بچه دار و پولدار شدن و کلا زندگی کردن عجله دارند در جنگ باید زودتر و به هرقیمتی زندگی کنید!شعار این است:زود زندگی کن زود بمیر!چون مغز ما بیش از اینکه با گذشته تنظیم شود با انتظاری که از آینده دارد خودش را هماهنگ میکند وقتی بدن آب کم می اورد خیلی بیش از اینکه کار به جای باریک بکشد احساس تشنگی میکند و برای آب له له میزند و وقتی آب به دهان می رسد تشنگی خیلی زود فروکش میکند خیلی زودتر از رسیدن آب به معده و جذب آن حالا مغزی را تصور کنید که انتظار دارد ماه ها و سالها در وضعیت جنگی زندگی کند در خطر مرگ و قحطی! چه بلایی سرش می آید؟لازم نیست آن دیوانه ما را به عصر حجر ببرد؛ اگر منتظر عصر حجر باشیم مغز ما ممکن است خودش ما را به سوی آن اسکورت کند.و عصرحجر و قرون وسطی فقط جایی که آب و برق نباشد نیست جاییست که در آن شغل جلادی میتواند به یکی از پردرآمدترین مشاغل تبدیل شود و مراسم اعدام به یکی از محبوبترین کارناوال های مردم! جایی که برده داری شغل آبرومند و آدم کشی کاری مقدس شود! جاییست که آخر قصه سیندرلا در آن به جای بخشیدن خواهران بدجنسش بعد از ازدواج با شاهزاده خیالی با چاقو،انگشتان خواهران بدجنسش را میبرد و پاهایشان را به زور در آن کفش طلا جا میکند همان داستاناصلی سیندرلا که تا دویست سال پیش برای بچه ها تعریف میکردند در عصر حجر مردم به جای لذت بردن از فوتبال مسی از دیدن جنگ گلادیاتورها با شیرها کیف می کنند و پاپ ها به جای اینکه مثل امروز از صلح جهانی حرف بزنند مشغول جنگ های صلیبی هستند همان پاپ هایی که مسیحشان می گفت اگر سیلی خوردی آنطرف را هم جلو بیاور!عصر حجر جایی بود و هست که مغز مردمانش در آن هرروز منتظر جنگ و بدبختی جدیدی باشد.استیون پینکر معتقدست چیزی که دنیا را به جایی مدرن تبدیل کرد نه ماشین بخار و راه آهن و فناوری بلکه اهلی شدن آدمها یعنی همان کاهش خشونت و جنگ و در یککلمه صلح بود.در جنگ آمار خشونت های خانگی بالا میرود و حتی از آدمهای باکلاس و با اخلاق هم کارهایی سر میزند که باورش سختست نه فقط به این دلیل که اعصابشان از جنگ خرد است بلکه چون مغزشان به سیم کشی عصر حجر بازگشته است حتی اگر در آن عصر هنور برق و آب و اینترنت وجود داشته باشد.جنگ و خشونت بهترین راه هل دادن مغزهای ما به دره ی عصر حجرست.میگویند مجبوریم بجنگیم! باشد ولی برای هرگز دیگر نجنگیدن و برای صلحی که ایران سالها دوام آوردنش را باور کند.وقتی ایرج افشار در ژنو از جمالزاده میپرسد چطور اینجا گنجشکها روی شانه ات مینشینند و خرده نان از دستت میگیرند و نمیترسند جمالزاده میگوید:آخر اینها قرنهاست هیچ جنگی را ندیده اند!ما که با جنگ بزرگ شدیم و حالا داریم با آن پیر میشوینم آیا روزی مغز فرزندانمان مثل گنجشکهای سوییسی به نشستن روی شانه های ایران اعتماد خواهند کرد؟ما صلحی هزار ساله میخواهیم یا لااقل انتظار صلحی هزار ساله!حتی اگر این صلح فقط وعده ای سرخرمن یا آرزویی دور و دراز باشد. راستی جایی گنجشک سویسی میفروشند!https://t.me/draboutorab