▫️عبدالله مبارک گوید: وقتی در شهر مصر بودم، به جایی میرفتم، در بیمارستان رسیدم، غلامکی دیدم سیاه ب…
انتشار: 2026/07/29 08:48 UTCدریافت: 2026/08/04 18:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 18:27 UTC
▫️عبدالله مبارک گوید: وقتی در شهر مصر بودم، به جایی میرفتم، در بیمارستان رسیدم، غلامکی دیدم سیاه بند بر پای نهاده، دستها در زنجیر بسته،غل بر گردن نهادهاز دور که چشم او بر من افتادآواز داد که: «ای خراسانی، تعال»فراز رفتم...گفت: «ای عبدالله مبارک»در تعجب بماندم که این مرا چه دانست!گفتم: «چیست؟» گفت: شب، سحرگاه که برخیزی، پیغامکی از من به دوست رسان، بگو که: این غلامک سیاه میگوید که مرا از خان و مان برکَندی و از خویش و اقربا و زن و فرزند دور افگندی و ذل بندگی در من کشیدی و نام دیوانگی بر من نهادی، دست و پای و گردنام در غُل کشیدی. این همه با من کردی، بدان کردی که روزی بر زبان من رفت که: تو را دوست دارمای بیخبر از دو دیدهی پُر نم دوستپر خون کردی دلی که مهر تو در اوستبا دوست بگو: کسی چنین کار کندکز غم بکُشی هر که تو را دارد دوست؟به عزت تو که اگر هفت آسمان غُل کنی و در گردن من نهی، هر ساعت و هر لحظه تو را دوست تر دارم هزار چندان که داشتهام📚مانند دلهای پیغمبران : پند پیران / مولف ناشناس ، تصحیح شهابالدین عباسی@dawatilaallah | تماشاگه راز

