
سعی میکنیم روزانه داستان های کوتاه و آموزنده حکایات و بریده هایی از کتاب ها و سخنان ناب و ارزشمند را برای شما عزیزان ارسال کنیم.
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 12 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/27 تا 2026/08/09
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 12 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
هنر داستاننویسی؛ از رویا تا واقعیت با «مؤسسه فرهنگی و هنری برسام» ✨آیا میخواهید داستانهای خود را از سطحی ساده به دنیایی عمیق و تأثیرگذار تبدیل کنید؟ ✍️ما در مؤسسه فرهنگی و هنری برسام، با تکیه بر تجربهی موفق و نتایج ملموس، مسیر نویسندگی را برای شما هموار میکنیم. اعتبار ما، رضایت هنرجویان ماست:✅ ۵ دوره جامع آموزش داستاننویسی با نرخ رضایت ۱۰۰٪✅ ۷ ورکشاپ تخصصی و تعاملی با تمرکز بر مهارتهای عملی✅ آموزش خصوصی برای بیش از ۴۰ هنرجو با تضمین کیفیت و رضایت کاملدر این دورهها، شما تنها تکنیک نمیآموزید؛ بلکه با ساختار ذهنی یک نویسنده حرفهای آشنا میشوید. 🧠📖📍 برای دریافت مشاوره رایگان و ثبتنام، به ما پیام دهید:[آیدی تلگرام یا لینک تماس شما]@shahinbahrami2019@moOzH43210912470723309125685619
💎 آن هایی که در جیب سکه داشتند، از باران لذت بردند؛ آنهایی که در جیب اسکناس داشتند، مشغول یافتن سرپناه برای گریز از باران بودند. (نویسنده: ماناسوی باترا [Manasvi Batra])دوباره با هم غریبه شدهایم، اما این بار از هم خاطره داریم. (نویسنده: وراج پاتل [Vraj Patel])به پسرک معصوم و گرسنه حتی تکهای نان ندادند، اما بابت خرید عکسی که در آن غم همان پسر نمایان بود، مبلغی چند میلیونی پرداخت کردند. (نویسنده: جای میشرا [Jai Mishra])ازدواج من 6700 دلار برایم آب خورد و طلاقم 16425 دلار؛ هم ازدواج و هم طلاق، هر دو ارزش مبالغ پرداخت شده را داشتند. (نویسنده: اش ویاس [Ash Vyas])در طول 20 سالی که از عمرش سپری شده بود، دائماً از این بابت ناراحت بود که چرا قدش از سایر پسرهای هم سن و سالش بسیار بلندتر است؛ ظرف 2 ماه، عاشق دختری شد که ویلچرنشین بود. (نویسنده: جای میشرا [Jai Mishra])خیلی وقت ها برای خودم آرزوی مرگ کرده.ام، ولی بلافاصله یک فکر ترسناک مرا از این آرزو منصرف کرده است: «اگر تو در آن دنیا منتظر من نباشی چه؟» (نویسنده: آنانگشا آلَمیان [Anangsha Alammyan])«شماره رو اشتباه گرفتید» این را صدایی آشنا از پشت خط گفت. (نویسنده: آبهیناو تیاگی [Abhinav Tyagi])آنقدر به آن خیره ماند که بالاخره آهسته آهسته انگشتانش را سوزاند؛ ولی قبل از سوزاندن انگشتان، مدتها پیش، ازدواج، آینده و ریه های مرد را سوزانده بود. (نویسنده: نیشانت چاوهان [Nishant Chauhan])«چرا به من اعتماد نداری؟» دختر جوان این پیام را تایپ کرد و همزمان برای دو پسر فرستاد. (نویسنده: نیشانت چاوهان [Nishant Chauhan])نکند لحظاتی بعد از مرگ، خدا از ما بپرسد: «خُب، بهشتی که تا الان درونش بودی چگونه بود؟» (نویسنده: ویشال لاهسیو [Vishal Lahsiv])قهوه ی روی میز در حال سرد شدن بود، ولی دختر کماکان چشم انتظار خبری از جانب پسر بود. منتظر بود پسر به نحوی دلتنگی خود را نسبت به او ابراز کند. اما در همان لحظه، در جایی دیگر، پسر داشت سیگار پشت سیگار روشن میکرد تا بتواند دختر را به طور کل فراموش کند. (نویسنده: سوناندا چاودهاری [Sunanda Chaudhary])#book #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
آموزش خصوصی داستاننویسی با شاهین بهرامیفقط برای ۹ نفر اول:۳ نفر اول: رایگان۳ نفر بعدی: ۶۰٪ تخفیف۳ نفر بعدی: ۳۰٪ تخفیفملاک تخفیف، زمان پیام دادن و تکمیل ثبتنام است.برای اعلام آمادگی لطفا از طریق زیر هر چه سریعتر پیام دهید:@shahinbahrami2019@moOzH43210912568561909124707233
" زورگیری با قمه "💎 زن جوان که فرحناز نام داشت در حالی که پشت فرمان ماشین مدل بالایش مشغول گاز زدن چیزبرگش بود از پنجره بیرون را تماشا میکرداو عینک آفتابیش را کمی بالا داد و با لذت مشغول خوردن و تماشای خیابان شدبعضی از رهگذران آهسته و بیخیال و برخی دیگر با سرعت مشغول راه رفتن بودند، اتوموبیلها هم در جهتهای مختلف به همین ترتیب حرکت میکردند. زن داشت به این فکر میکرد که هر کدام از این آدمها چه داستانهایی میتوانند داشته باشند که جز خودشان هیچ کس دیگری از آنها خبر ندارد.فرحناز از صبح با نامزدش به خرید و تفریح رفته بودند و حالا نامزدش برای خرید دارو به داروخانه رفته بود و او انتظار برگشتش را میکشید.در همین حین درب جلوی اتوموبیل باز شد و فرحناز با شنیدن صدای درب به سمت راست چرخید و گفت:اومدی عزی...؟که ناگهان از شدت ترس جیغی کشید و ته ساندویچش از دستش رها شد و به زیر پایش افتاد.فرحناز چیزی را که در مقابلش میدید باور نمیکرد، چشمهایش از ترس و وحشت گرد شده بود و میخواست از حدقه بیرون بپردنم اشکی چشمانش را پُر کردو در همان حال در تصویری مات قمهی تیز و بلندی را دید که نوکش زیر گردنش بود و امتداد آن در دست مرد قوی هیکلی بود که صورتش را با یک شال مشکی کاملا پوشانده بود و فقط یک جفت چشم ترسناک دیده میشد که به او خیره شده- یالا بدون حرف اضافه ماشینو روشن کنه راه بیفت زودباشفرحناز که دچار شوک بزرگی شده بود لحظهای احساس کرد که تمام بدنش قفل کرده و قادر به هیچ حرکتی نیست.او حتی نمی توانست آب دهانش را قورت بدهد.-پس چرا معطلی؟ اگه به جونت علاقمندی و میخوای زنده بمونی زودباش راه بیفت احمق!فرحناز فشار بیشتر قمه را که زیر گلویش احساس کرد انگار بدنش از قفل بودن خارج شد و هر طور بود بر خودش مسلط گشت و ماشین را روشن کرد و به راه افتاد.-اولین خروجی برو بیرون، یالا زودباش فرحناز دستپاچه مشغول رانندگی بود و حالا تیزی قمه را نه زیر گلویش که در پهلویش احساس میکرد.فرحناز نگران دزیده شدن اتوموبیلش نبود و با خود میگفت به جهنم، بلایی سر خودم نیاد، او از این میترسید که دزد بیرحم به دزدیدن اتوموبیلش اکتفا نکند و در جای پرت و دور افتادهای او را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار دهد و حتی او را بکشد!فرحناز از شدت ترس نمیتوانست درست نفس بکشد و احساس میکرد ریتم ضربان قلبش به هم ریخته و در تنفس هم سینهاش میسوخت و خسخس میکرد.کمتر از دو ماه دیگر موعد جشن عروساش با نامزدش شهروز بود و حالا همه چی در دقایقی کوتاهی داشت به فنا میرفت و برای همیشه نابود میشد.چقدر به خودش لعنت فرستاد که چرا دربهای ماشین را قفل نکرده در همین لحظات فوق حساس و قبل از این که از شهر خارج شوندناگهان فرحناز به یاد کلیپی در اینستاگرام افتاد که به مردم یاد میداد زمانی که در اتوموبیلشان دچار خفتگیری شدند در اولین فرصت به اتوموبیل در حال حرکتی بکوبند تا هر دو متوقف شوند و در آن شرایط حتما راننده اتوموبیل صدمه دیده و سرنشینان از آن پیاده و به سمت آنان خواهند آمد و به این شکل شانس بزرگی برای نجات وجود دارد.فرحناز دو رو برش را با دقت نگاه کرد و متوجه شد زورگیر به جلو نگاه میکند و حواسش به او نیست پنجاه متر جلوتر هم یک اتوموبیل پژو دویست و هفت سفید در حال حرکت بود.فرحناز نفس عمیقی به آهستگی کشید و ناگهان سرعتش را بیشتر کرد و از پشت به اتوموبیلی که نشان کرده بود کوبید.خودش و زورگیر ناگهان به جلو پرتاپ شدند ولی هر دو به هر شکلی بود تعادل خود را حفظ کردند.زورگیر اما با صدای بلندی فریاد زد:-چکار میکنی احمقِ بیپدر... به حسابت میرسم، زندهات نمیذارم مادر ...حالا فرحناز چشم به اتوموبیلی که با آن تصادف کرده بود دوخته و منتظر رسیدن کمک بود.اما در اتوموبیل پژو دویست هفت که دو سرنشین داشت آن مردی که در صندلی جلو نشسته بود و با ماسک و کلاه چهرهی خود را پوشانده بود سر راننده داد زد که :- هیس، هیچی نشده، صدات درنیاد عوضی و اصلا پیاده نشو، وگرنه این قمه رو میکنم تو قلبت، راه بیفت زودتر...پایان#شاهين_بهرامی#book #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
" آیا میخواهید دنیا را مثل یک داستاننویس ببینید؟ "به این صحنه دقت کنید:💎 صف طولانی سینما به کندی پیش میرفت. مردی با بارانی بلند و کلاه تیرهرنگ، در میانهی صف ایستاده بود و با دقت اطرافش را رصد میکرد.کمی جلوتر، عشاق در حال شماره رد و بدل کردن بودند؛ کمی عقبتر، درگیری و دعوا بالا گرفته بود؛ یکی هذیان میگفت، یکی جیبِ دیگری را میزد و در انتهای صف، صدای آواز بلند بود. در میانهی این همه آشفتگی، کسی غش کرد…سرانجام، مرد به باجه رسید. کلاهش را کمی بالاتر داد، بلیت خرید، همانجا آن را پاره کرد و مستقیم در پیادهرو به راه خود ادامه داد…»چرا بلیت را پاره کرد؟چون او، یک فیلم را در میانهی صف تماشا کرده بود! و دیگر نیازی به سینما رفتن نداشت!✍️ نوشتهی: شاهین بهرامیاین داستانِ یک مردِ معمولی نیست؛ این داستانِ یک «نویسنده» است.یک نویسنده، نیازی به تماشای پردهی نقرهای ندارد؛ او سینما را در نگاهِ آدمها میبیند، در تضادِ یک دعوا و یک لبخند، و در هیاهویِ زندگیِ روزمره پیدا میکند. او میداند که داستان، در جایی نهفته است که دیگران فقط «عبور» میکنند.آیا شما هم میخواهید یاد بگیرید که چطور از دلِ اتفاقاتِ عادی، داستانهای خارقالعاده بیرون بکشید؟ چطور نگاهتان را از یک «بیننده» به یک «روایتگر» تغییر دهید؟✨ دوره خصوصی و آنلاین داستاننویسی (هنرِ مشاهده و روایت) ✨مدرس: شاهین بهرامیما در این دوره، فقط تکنیک نمیآموزیم؛ ما «چشمِ نویسنده» را در شما بیدار میکنیم.آنچه در این مسیر با هم طی میکنیم:👁️ هنرِ مشاهده (The Art of Observation): چطور جزئیاتِ پنهانِ جهان را شکار کنیم.🎞️ تبدیلِ واقعیت به روایت: چطور اتفاقاتِ روزمره را به صحنههایی دراماتیک تبدیل کنیم.✍️ ساختِ اتمسفر و معنا: چطور پشتِ هر اتفاق، معنایی عمیق و تأملبرانگیز قرار دهیم.🚀 تسلط بر تکنیکهای مدرن نوشتار: از ساختار پیرنگ تا خلق شخصیتهای زنده.اگر میخواهید یاد بگیرید که چطور از زندگی، داستان بسازید، جای شما در این کلاس است.📥 همین حالا و از طرق زیر پیام بده و یاد بگیر چطور دنیا را دوباره ببینیم:@shahinbahrami2019@moOzH43210912470723309125685619
ــ آقای دکتر! آقای دکتر کاش قلبی در سینهتان میتپید، کاش میخواستید درک کنید … هرگز راضی نمیشدید بخاطر پول … اینقدر رنج و عذابم بدهید … خیال میکنید درد و غصهی خودم کم است؟ …در این لحظه دست برد و شقیقههای خود را فشرد ؛ خرمن گیسوانش در یک چشم به هم زدن ــ گفتی فنری را فشرده بود، نه شقیقه هایش را ــ بر شانه هایش فرو ریخت …ــ از دست شوهر نادانم عذاب میکشم … این بیغولهی گند و نفرت انگیز را تحمل میکنم … و حالا یک مرد تحصیل کرده به خودش اجازه میدهد ملامتم کند ، سرکوفتم بزند. خدای من! تا کی باید عذاب بکشم؟ــ ولی خانم محترم، قبول کنید که موقعیت خاص صنف ما …اما دکتر ناچار شد خطابهای را که آغاز کرده بود قطع کند.نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دکتر که به طرف او دراز شده بود، در آویخت و از هوش رفت … سر او به سمت شانهی دکتر خم شد و روی آن آرمید.دقیقه ای بعد، زمزمه کنان گفت:ــ بیایید از این طرف … جلو شومینه دکتر … جلوتر … همه چیز را برایتان تعریف میکنم … همه چیز …ساعتی بعد دکتر ، آپارتمان نادژدا پترونا را ترک گفتهم دلخور بود ؛ هم شرمنده ؛ هم سرخوش … در حالی که سوار سورتمهی خود میشد ، زیر لب گفت:« انسان وقتی صبحها از خانهاش بیرون میرود ، نباید پول زیاد با خودش بردارد! یک وقت ناچار میشود پولش را بسلفد! »پایاننویسنده: #آنتوان_چخوف#book #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
" انتقام زن "💎 هوم … حق این بود که نزد دندانپزشکش میرفت و مزاحم من نمیشد …این را گفت و اخم کرد. حدود یک دقیقه در سکوت گذشت.ــ آقای دکتر از زحمتی که به شما دادیم و شما را تا اینجا کشاندیم عذر میخواهم … باور کنید اگر شوهرم میدانست که تشریف میآورید ، ممکن نبود پیش دندانساز برود … ببخشید …دقیقهای دیگر در سکوت گذشت. نادژدا پترونا پشت گردن خود را خاراند. دکتر زیر لب غرولندکنان گفت:ــ خانم محترم ، لطفاً مرخصم کنید! جایز نیست بیش از این معطل شوم. وقت ماها آنقدر ارزش دارد که …ــ یعنی … من که … من که معطلتان نکردهام …ــ ولی خانم محترم ، بنده که نمیتوانم بدون دریافت حقالقدم از خدمتتان مرخص شوم!نادژدا پترونا تا بناگوش سرخ شد و تته پته کنان گفت:ــ حق القدم ؟ آه ، بله ، حق با شماست … باید حق القدم داد ، درست میفرمایید … شما زحمت کشیدهاید ، تشریف آوردهاید اینجا … ولی آقای دکتر … باور بفرمایید شرمندهام … موقعی که شوهرم از منزل بیرون میرفت ، کیف پولمان را هم با خودش برد … متأسفانه یک پاپاسی در خانه ندارم …ــ هوم! … عجیب است! … پس میفرمایید تکلیف بنده چیست؟ من که نمیتوانم همین جا بنشینم و منتظر شوهرتان باشم. اتاقهایتان را بگردید شاید پولی پیدا کنید … حق القدم من، در واقع مبلغ قابلی نیست …ــ آقای دکتر باور بفرمایید شوهرم تمام پولمان را با خودش برده … من واقعاً شرمندهام … اگر پولی همراهم بود ممکن نبود بخاطر یک روبل ناقابل ، این وضع … وضع احمقانه را تحمل کنم …ــ مردم تلقی عجیبی از حق القدم پزشکها دارند … به خدا قسم که تلقیشان مایهی حیرت است! طوری رفتار میکنند که انگار ما آدم نیستیم. کار و زحمت ما را ، کار به حساب نمیآورند … فکر کنید اینهمه راه را آمدهام و زحمت کشیدهام … وقتم را تلف کردهام …ــ مشکل شما را میفهمم آقای دکتر، ولی قبول بفرمایید گاهی اوقات ممکن است در خانهی آدم حتی یک صناری پیدا نشود!ــ آه … من چه کار به این « گاهی اوقاتها » دارم؟ خانم محترم شما واقعاً که … ساده و غیر منطقی تشریف دارید.خودداری از پرداخت حق القدم یک پزشک … عملی است ــ حتی نمیتوانم بگویم ــ خلاف وجدان … از اینکه نمیتوانم از دست شما به پاسبان سر کوچه شکایت کنم، آشکارا سوءاستفاده میکنید … واقعاً که عجیب است!آنگاه اندکی این پا و آن پا کرد … بجای تمام بشریت، احساس شرمندگی میکرد … صورت نادژدا پترونا به قدری سرخ شد که گفتی لپهایش مشتعل شده بودند ؛ عضلات چهرهاش از شدت نفرت و انزجار ، تاب برداشته بودند ؛ بعد از سکوتی کوتاه ، با لحن تندی گفت:ــ بسیار خوب! یک دقیقه به من مهلت بدهید! … الان کسی را به دکان سر کوچهمان میفرستم ، شاید بتوانم از او قرض بگیرم … حق القدمتان را میپردازم ، نگران نباشید.سپس به اتاق مجاور رفت و یادداشتی برای کاسب سر گذر نوشت. دکتر پالتو پوست خود را در آورد ، به اتاق پذیرایی رفت و روی مبلی یله داد.هر دو خاموش و منتظر بودند. حدود پنج دقیقه بعد ، جواب آمد. نادژدا پترونا سر پاکت را باز کرد، از لای یادداشت جوابیهی کاسب، یک اسکناس یک روبلی در آورد و آن را به طرف دکتر دراز کرد. چشمهای پزشک از شدت خشم درخشیدند.اسکناس را روی میز گذاشت و گفت:ــ خانم محترم از قرار معلوم، بنده را دست انداختهاید … شاید نوکرم یک روبل بگیرد ولی … بنده هرگز! ببخشید …ــ پس چقدر میخواهید ؟!ــ معمولاً ده روبل میگیرم … البته اگر مایل باشید میتوانم از شما پنج روبل قبول کنم.ــ پنج روبلم کجا بود ؟ … من همان اول کار به شما گفتم: پول ندارم!- یادداشت دیگری برای کاسب سر گذر بفرستید.آدمی که بتواند به شما یک روبل قرض بدهد، چرا پنج روبل ندهد؟ مگر برایش فرق میکند؟ خانم محترم، لطفاً بیش از این معطلم نکنید. من آدم بیکاری نیستم ، وقت ندارم …ــ گوش کنید آقای دکتر، اگر اسمتان را « گستاخ » ندانم، دستکم باید بگویم که .. کم لطف و نامهربان تشریف دارید! نه! خشن و بیرحم! حالیتان شد؟ شما … نفرت انگیز هستید!نادژدا پترونا به طرف پنجره چرخید و لب به دندان گرفت ؛ قطرههای درشت اشک از چشمهایش فرو غلتیدند. با خود فکر کرد:« مردکهی پست فطرت! بی شرف! حیوان صفت! به خودش اجازه میدهد … جرأت میکند … آخر چرا نباید وضع وحشتناک و اسفناک مرا درک کند؟ … لعنتی! صبر کن تا حالیت کنم! »در این لحظه به سمت دکتر چرخید ؛ آثار رنج و التماس بر چهره اش نقش خورده بود. با صدایی آرام و لحنی ملتمسانه گفت:
✨ دوره آموزش آنلاین و خصوصی داستاننویسی ✨ مدرس: شاهین بهرامیدر این کلاسها، ما از سطحِ «توصیف ساده» عبور میکنیم و وارد دنیای «روایتگری حرفهای» میشویم.آنچه در این آموزش خصوصی در انتظار شماست:🔹 تسلط بر تکنیک Show, Don’t Tell (نمایش دادن به جای بیان کردن)🔹 یادگیری ساختار اصولی پیرنگ (Plot) و مدیریت گرههای داستانی🔹 خلق شخصیتهای زنده و چندبعدی که در ذهن خواننده میمانند🔹 تحلیلِ شخصی نوشتههای شما و رفع اشکال مستقیم (تکبهتک)🚀 فرصت را از دست ندهید. داستانهای شما منتظرِ تولد شدن هستند.📩 برای دریافت جزئیات دوره و رزرو وقت مشاوره، همین حالا اقدام نمایید:@shahinbahrami2019@moOzH43210912568561909124707233
در میان تاریکی💎 مرد نابینا روز خوشی را در خانه دوستش گذراند. شب هنگام که میخواست به خانه برگردد از دوستش تقاضای فانوس کرد. دوستش با تعجب پرسید:«فانوس؟ فانوس که در دیدن تو تأثیری ندارد؟»مرد نابینا جواب داد: «فانوس را برای خودم نمیخواهم، برای مردم میخواهم که مرا ببینند و به من برخورد نکنند.»مرد فانوس را از دوستش گرفت و به راه افتاد. هنوز مسافت زیادی را نرفته بود که مردی باشدت با او برخورد کرد.مرد نابینا فریاد زد:«نمی توانی حواست را جمع کنی؟ مگر فانوس مرا نمیبینی؟»مرد بسیار مؤدبانه جواب داد: «متاسفانه خیرآقا، من نابینا هستم.»نویسنده: #استفان_لاکنرترجمه: #اسدالله_امرایی#book #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
🖊برگزاری دورههای کلاس خصوصی آموزش تکنیکهای داستان نویسیبا شاهین بهرامی●در این دوره شما با اصول درست داستان نویسی از پایه آشنا خواهید شد و داستانهای شما به طور کامل مورد نقد و بررسی قرار خواهد گرفت.●اگر تا ۷ مردادماه ثبت نام بفرمایید از ۵۰٪ تخفیف این دوره برخوردار خواهید شد یعنی به جای ساعتی ۳۰۰ هزار تومان فقط ساعتی ۱۵۰ هزار تومان پرداخت خواهید کرد.قیمتی کمتر از دورههای عمومیراههای کسب اطلاعات و ثبت نام:@shahinbahrami2019@moOzH43210912568561909124707233
هنگام شب دوباره باران سختی شروع به باریدن گرفت و باد شدیدی وزید که صدای آن را میشد از پشت پنجره شنید.جانسی آن روز خواهشکنان گفت: «کرکره را بالا بکش!»آن برگ هنوز بر سر جایش بود.مریض آن را با دقتی تمام نگاه کرد و آنگاه گفت:«سو!چیزی این برگ را به دیوار نگه داشته است تا به من ثابت کند که من چه نیت سویی داشتهام.این خود گناه است که آدم مرگ خودش را بخواهد.لطفا برای من کمی سوپ و یک استکان شیر بیاور! نه اول یک آیینهی دستی برایم بیاور و بعد چند تا بالش به پشت من بگذار تا بتوانم بنشینم و تو را هنگام آشپزی تماشا کنم».مریض درحالیکه با اشتهای تمام همهی آنچه را دوستش آورده بود قورت میداد،متکی به نفس گفت:«من حتما روزی خواهم توانست خلیج ناپل را نقاشی کنم».بعد از ظهر آن روز که دکتر برای معاینه آمده بود، گفت:«حالا دیگر شانس سلامتی شما زیاد است،با یک پرستاری خوب شما موفق خواهید شد.من باید اکنون مریض دیگری در این ساختمان ویزیت کنم.آقای برمن را،شما حتما ایشان را میشناسید.مریضی ایشان خیلی جدیست،از این جهت من ایشان را به بیمارستان حواله دادم».روز بعد دیگر خطری جانسی را تهدید نمیکرد و آن برگ هنوز بر سر جایش قرار داشت.برمن پیر در بیمارستان جان سپرد.او هنگامی که در پرتو یک چراغ دستی،روی نردبان ایستاده بود و با قلم مو و تخته رنگ، شاهکارش را تکمیل میکرد،به سینهپهلوی سختی گرفتار شده بود.وقتی که آخرین برگ افتاده بود،او یک برگ مو روی دیوار نقاشی کرد.نویسنده: #اُ_ هِنری(o.Henry)#book #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
💎 آخرین برگ ترجمهی دکتر جهانبخش گیاهی-آلمانگرینویچ،یکی از بخشهای شهر نیویورک،جایی که انبوه نقاشان آن را ناحیهی هنری قرار داده بودند،یک قسمت بسیار غمانگیز شهر بوده است. در زیر سقف یک خانهی سه طبقه،اتاقی با پنجرهیی به سوی شمال که هیچ سایهیی را به داخل آن راه نبود،به خاطر مناسببودن اجارهی آن،کارگاه نقاشی سو sue ،که مخفف سوزان است و جانسی که نام اصلیاش یوهانا بوده است،تشکیل شده است.سو و جانسی یکدیگر را در ماه نوامبر بهطور تصادفی در یک رستوران دیده بودند و در نگاه اول نسبت به یکدیگر علاقهمند شده و با هم شروع به یک زندگی مشترک کردند.هنگامی که در ماه نوامبر بادهای بسیار سرد شمالی شروع به وزیدن کردند،جانسی دچار سینه پهلو شد که دیری نپایید او را بستری کرد.موطن اصلی او که کالیفرنیای معتدل باشد،در بدنش ایجاد مقاومت زیادی نکرده بود. دکتر در راهرو به سو گفت:«امید به سلامتی ایشان تقریبا یک در ده است،این شانس باید ایشان را امید به زندگی کند با این که ایشان خیلی جوانند،به سرشان زده است،دیگر امیدی به زندگی ندارند،آیا چیزی وجود دارد که ایشان را تحت تاثیر قرار بدهد؟»«ایشان میخواستند یکبار خلیج ناپل را نقاشی کنند...»«نقاشی؟چه به معنی!آیا کسی در زندگیشان وجود دارد تا ایشان به او متکی باشد؟بهطور مثال یک مرد».«آیا یک مرد ارزشی دارد؟نه،آقای دکتر!»دکتر سرانجام گفت:«بسیار خوب،من وظیفهی طبی خودم را انجام خواهم داد،اما وقتی که ایشان شروع به شمارش تشیعکنندگان جنازشان کردند، آن وقت است که دیگر داروهای طبی اثر علاجکنندهشان را از دست میدهند». اشکهای سو یک دستمال کاغذی ژاپونی را به صورت خمیر درآورده بود. آنگاه قامت خود را راست کرد و دفتر نقاشیاش را زیر بغل گرفت و با اوقاتی به ظاهر خوش شروع کرد آهنگی را در اتاق جانسی با سوت نواختن،ناگهان از سوت زدن خودداری کرد،زیرا متوجه شد که دوستش خوابیده است.سو تازه شروع کرده بود برای داستان یک مجلهی مصور،قلم به دست بگیرد که دوستش حرکتی کرد.«دوازده...یازده...ده...»بیمار شروع به شمارش کرد. سو نظری به دیوار بیرمق خانهی روبهرو انداخت که یک درخت رز مثل یک اسکلت درهم پیچیده به طرف بالا میخزید.بادهای پاییزی،تقریبا تمام برگهای آن را ریخته بودند،سو غمگنانه پرسید:«عزیزم،چهات است؟»مریض نجواکنان گفت:«شش،پریروز تقریبا صد تا بودند،حالا میشود آنها را به سادگی شمرد.باز هم یکی افتاد.دیگر فقط پنج تا مانده است». «عزیزم از چه حرف میزنی؟»«از برگهای آن موی وحشی،وقتی که آخرین برگ آن بیفتد،من هم خواهم رفت،آیا دکتر دراینباره با تو حرفی نزد؟»سو با خشم داد زد:«چنین اراجیفی را من هرگز نشنیدهام،سعی کن کمی سوپ بخوری تا جان بگیری و من دوباره بتوانم به نقاشیام ادامه بدهم».جانسی سرش را به معنی امتناع تکان داد و کنجکاوانه از پنجره به بیرون نظر افکند.آنگاه بدون اینکه حرکتی بکند،گفت:«دوباره یکی افتاد،حالا فقظ چهارتا مانده است».وقتی که مریض خوابش برد،سو رفت تا همسایهاش،آقای برمن Bermann را بیاورد که برای او به عنوان کوهنورد منزوی مدل میایستاد. آقای برمن که خودش یک نقاش ناموفق بود،ریشی داشت موسیوار که میکل آنژلو آن را ترسیم کرده بود.با وجودی که شصت سال از عمر این نقاش گدشته بود،هنوز نتوانسته بود شاهکاری به وجود بیاورد،تا نام ایشان را جاویدان کند.آقای برمن با نهایت بیعلاقگی به گفتههای سو دربارهی هزیان جانسی گوش میداد.سرانجام فریاد کشید:«چهگونه میتوان این قدر بیشعور بود و مرگ را آرزو کرد،آن هم به این دلیل که برگهای یک درخت موی لعنتی خزان میکنند؟»هر دوی آنها از پشت پنجره به درخت مو که دیگر سه برگ بیشتر نداشت،نظر افکندند.برمن گفت:«من امروز حالش را ندارم برای کوهنورد احمقتان مدل بایستم»و رفت.در بیرون برف باران سردی میبارید.فردای آن روز وقتی که سو بیدار شد،جانسی را دید با دیدگانی ناامید و بیفروغ به کرکرهی سبز پنجره چشم دوخته است.جانسی زیر لب گفت:«لطفا آن را بالا بکش!میخواهم بیرون را تماشا کنم.نگاه کن با وجود باران سنگین و باد شدید،هنوز یک برگ مو خودش را در شیار دیوار حفظ کرده است.دمش سبز و دندانههایش زرد است.سه چهار متر از زمین فاصله دارد و شجاعانه خودش را روی یک شاخه نگه داشته است». جانسی ادمه داد:«این آخرینش است،امروز این آخرین برگ هم میافتد و من هم با او».سو به تشویش افتاد،اما نزدیکیهای غروب آنها دیدند که آن برگ منزوی هنوز خودش را به دیوار خانهی روبرو نگه داشته است.