" انتقام زن "💎 هوم … حق این بود که نزد دندانپزشکش میرفت و مزاحم من نمیشد …این را گفت و اخم کرد. ح…
انتشار: 2026/08/04 13:02 UTCدریافت: 2026/08/15 02:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:13 UTC
" انتقام زن "💎 هوم … حق این بود که نزد دندانپزشکش میرفت و مزاحم من نمیشد …این را گفت و اخم کرد. حدود یک دقیقه در سکوت گذشت.ــ آقای دکتر از زحمتی که به شما دادیم و شما را تا اینجا کشاندیم عذر میخواهم … باور کنید اگر شوهرم میدانست که تشریف میآورید ، ممکن نبود پیش دندانساز برود … ببخشید …دقیقهای دیگر در سکوت گذشت. نادژدا پترونا پشت گردن خود را خاراند. دکتر زیر لب غرولندکنان گفت:ــ خانم محترم ، لطفاً مرخصم کنید! جایز نیست بیش از این معطل شوم. وقت ماها آنقدر ارزش دارد که …ــ یعنی … من که … من که معطلتان نکردهام …ــ ولی خانم محترم ، بنده که نمیتوانم بدون دریافت حقالقدم از خدمتتان مرخص شوم!نادژدا پترونا تا بناگوش سرخ شد و تته پته کنان گفت:ــ حق القدم ؟ آه ، بله ، حق با شماست … باید حق القدم داد ، درست میفرمایید … شما زحمت کشیدهاید ، تشریف آوردهاید اینجا … ولی آقای دکتر … باور بفرمایید شرمندهام … موقعی که شوهرم از منزل بیرون میرفت ، کیف پولمان را هم با خودش برد … متأسفانه یک پاپاسی در خانه ندارم …ــ هوم! … عجیب است! … پس میفرمایید تکلیف بنده چیست؟ من که نمیتوانم همین جا بنشینم و منتظر شوهرتان باشم. اتاقهایتان را بگردید شاید پولی پیدا کنید … حق القدم من، در واقع مبلغ قابلی نیست …ــ آقای دکتر باور بفرمایید شوهرم تمام پولمان را با خودش برده … من واقعاً شرمندهام … اگر پولی همراهم بود ممکن نبود بخاطر یک روبل ناقابل ، این وضع … وضع احمقانه را تحمل کنم …ــ مردم تلقی عجیبی از حق القدم پزشکها دارند … به خدا قسم که تلقیشان مایهی حیرت است! طوری رفتار میکنند که انگار ما آدم نیستیم. کار و زحمت ما را ، کار به حساب نمیآورند … فکر کنید اینهمه راه را آمدهام و زحمت کشیدهام … وقتم را تلف کردهام …ــ مشکل شما را میفهمم آقای دکتر، ولی قبول بفرمایید گاهی اوقات ممکن است در خانهی آدم حتی یک صناری پیدا نشود!ــ آه … من چه کار به این « گاهی اوقاتها » دارم؟ خانم محترم شما واقعاً که … ساده و غیر منطقی تشریف دارید.خودداری از پرداخت حق القدم یک پزشک … عملی است ــ حتی نمیتوانم بگویم ــ خلاف وجدان … از اینکه نمیتوانم از دست شما به پاسبان سر کوچه شکایت کنم، آشکارا سوءاستفاده میکنید … واقعاً که عجیب است!آنگاه اندکی این پا و آن پا کرد … بجای تمام بشریت، احساس شرمندگی میکرد … صورت نادژدا پترونا به قدری سرخ شد که گفتی لپهایش مشتعل شده بودند ؛ عضلات چهرهاش از شدت نفرت و انزجار ، تاب برداشته بودند ؛ بعد از سکوتی کوتاه ، با لحن تندی گفت:ــ بسیار خوب! یک دقیقه به من مهلت بدهید! … الان کسی را به دکان سر کوچهمان میفرستم ، شاید بتوانم از او قرض بگیرم … حق القدمتان را میپردازم ، نگران نباشید.سپس به اتاق مجاور رفت و یادداشتی برای کاسب سر گذر نوشت. دکتر پالتو پوست خود را در آورد ، به اتاق پذیرایی رفت و روی مبلی یله داد.هر دو خاموش و منتظر بودند. حدود پنج دقیقه بعد ، جواب آمد. نادژدا پترونا سر پاکت را باز کرد، از لای یادداشت جوابیهی کاسب، یک اسکناس یک روبلی در آورد و آن را به طرف دکتر دراز کرد. چشمهای پزشک از شدت خشم درخشیدند.اسکناس را روی میز گذاشت و گفت:ــ خانم محترم از قرار معلوم، بنده را دست انداختهاید … شاید نوکرم یک روبل بگیرد ولی … بنده هرگز! ببخشید …ــ پس چقدر میخواهید ؟!ــ معمولاً ده روبل میگیرم … البته اگر مایل باشید میتوانم از شما پنج روبل قبول کنم.ــ پنج روبلم کجا بود ؟ … من همان اول کار به شما گفتم: پول ندارم!- یادداشت دیگری برای کاسب سر گذر بفرستید.آدمی که بتواند به شما یک روبل قرض بدهد، چرا پنج روبل ندهد؟ مگر برایش فرق میکند؟ خانم محترم، لطفاً بیش از این معطلم نکنید. من آدم بیکاری نیستم ، وقت ندارم …ــ گوش کنید آقای دکتر، اگر اسمتان را « گستاخ » ندانم، دستکم باید بگویم که .. کم لطف و نامهربان تشریف دارید! نه! خشن و بیرحم! حالیتان شد؟ شما … نفرت انگیز هستید!نادژدا پترونا به طرف پنجره چرخید و لب به دندان گرفت ؛ قطرههای درشت اشک از چشمهایش فرو غلتیدند. با خود فکر کرد:« مردکهی پست فطرت! بی شرف! حیوان صفت! به خودش اجازه میدهد … جرأت میکند … آخر چرا نباید وضع وحشتناک و اسفناک مرا درک کند؟ … لعنتی! صبر کن تا حالیت کنم! »در این لحظه به سمت دکتر چرخید ؛ آثار رنج و التماس بر چهره اش نقش خورده بود. با صدایی آرام و لحنی ملتمسانه گفت:
