" زورگیری با قمه "💎 زن جوان که فرحناز نام داشت در حالی که پشت فرمان ماشین مدل بالایش مشغول گاز زدن چیزبرگش بود از پنجره بیرون را تماشا میکرداو عینک آفتابیش را کمی بالا داد و با لذت مشغول خوردن و تماشای خیابان شدبعضی از رهگذران آهسته و بیخیال و برخی دیگر با سرعت مشغول راه رفتن بودند، اتوموبیلها هم در جهتهای مختلف به همین ترتیب حرکت میکردند. زن داشت به این فکر میکرد که هر کدام از این آدمها چه داستانهایی میتوانند داشته باشند که جز خودشان هیچ کس دیگری از آنها خبر ندارد.فرحناز از صبح با نامزدش به خرید و تفریح رفته بودند و حالا نامزدش برای خرید دارو به داروخانه رفته بود و او انتظار برگشتش را میکشید.در همین حین درب جلوی اتوموبیل باز شد و فرحناز با شنیدن صدای درب به سمت راست چرخید و گفت:اومدی عزی...؟که ناگهان از شدت ترس جیغی کشید و ته ساندویچش از دستش رها شد و به زیر پایش افتاد.فرحناز چیزی را که در مقابلش میدید باور نمیکرد، چشمهایش از ترس و وحشت گرد شده بود و میخواست از حدقه بیرون بپردنم اشکی چشمانش را پُر کردو در همان حال در تصویری مات قمهی تیز و بلندی را دید که نوکش زیر گردنش بود و امتداد آن در دست مرد قوی هیکلی بود که صورتش را با یک شال مشکی کاملا پوشانده بود و فقط یک جفت چشم ترسناک دیده میشد که به او خیره شده- یالا بدون حرف اضافه ماشینو روشن کنه راه بیفت زودباشفرحناز که دچار شوک بزرگی شده بود لحظهای احساس کرد که تمام بدنش قفل کرده و قادر به هیچ حرکتی نیست.او حتی نمی توانست آب دهانش را قورت بدهد.-پس چرا معطلی؟ اگه به جونت علاقمندی و میخوای زنده بمونی زودباش راه بیفت احمق!فرحناز فشار بیشتر قمه را که زیر گلویش احساس کرد انگار بدنش از قفل بودن خارج شد و هر طور بود بر خودش مسلط گشت و ماشین را روشن کرد و به راه افتاد.-اولین خروجی برو بیرون، یالا زودباش فرحناز دستپاچه مشغول رانندگی بود و حالا تیزی قمه را نه زیر گلویش که در پهلویش احساس میکرد.فرحناز نگران دزیده شدن اتوموبیلش نبود و با خود میگفت به جهنم، بلایی سر خودم نیاد، او از این میترسید که دزد بیرحم به دزدیدن اتوموبیلش اکتفا نکند و در جای پرت و دور افتادهای او را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار دهد و حتی او را بکشد!فرحناز از شدت ترس نمیتوانست درست نفس بکشد و احساس میکرد ریتم ضربان قلبش به هم ریخته و در تنفس هم سینهاش میسوخت و خسخس میکرد.کمتر از دو ماه دیگر موعد جشن عروساش با نامزدش شهروز بود و حالا همه چی در دقایقی کوتاهی داشت به فنا میرفت و برای همیشه نابود میشد.چقدر به خودش لعنت فرستاد که چرا دربهای ماشین را قفل نکرده در همین لحظات فوق حساس و قبل از این که از شهر خارج شوندناگهان فرحناز به یاد کلیپی در اینستاگرام افتاد که به مردم یاد میداد زمانی که در اتوموبیلشان دچار خفتگیری شدند در اولین فرصت به اتوموبیل در حال حرکتی بکوبند تا هر دو متوقف شوند و در آن شرایط حتما راننده اتوموبیل صدمه دیده و سرنشینان از آن پیاده و به سمت آنان خواهند آمد و به این شکل شانس بزرگی برای نجات وجود دارد.فرحناز دو رو برش را با دقت نگاه کرد و متوجه شد زورگیر به جلو نگاه میکند و حواسش به او نیست پنجاه متر جلوتر هم یک اتوموبیل پژو دویست و هفت سفید در حال حرکت بود.فرحناز نفس عمیقی به آهستگی کشید و ناگهان سرعتش را بیشتر کرد و از پشت به اتوموبیلی که نشان کرده بود کوبید.خودش و زورگیر ناگهان به جلو پرتاپ شدند ولی هر دو به هر شکلی بود تعادل خود را حفظ کردند.زورگیر اما با صدای بلندی فریاد زد:-چکار میکنی احمقِ بیپدر... به حسابت میرسم، زندهات نمیذارم مادر ...حالا فرحناز چشم به اتوموبیلی که با آن تصادف کرده بود دوخته و منتظر رسیدن کمک بود.اما در اتوموبیل پژو دویست هفت که دو سرنشین داشت آن مردی که در صندلی جلو نشسته بود و با ماسک و کلاه چهرهی خود را پوشانده بود سر راننده داد زد که :- هیس، هیچی نشده، صدات درنیاد عوضی و اصلا پیاده نشو، وگرنه این قمه رو میکنم تو قلبت، راه بیفت زودتر...پایان#شاهين_بهرامی#book #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹