خبر زدن آب شیرین کن بونجی متاثرم کرد آخه یک شب را آنجا در خدمت یک خانم وجیهه و خانواده اش بودیم. (…
انتشار: 2026/07/18 11:05 UTC
خبر زدن آب شیرین کن بونجی متاثرم کرد آخه یک شب را آنجا در خدمت یک خانم وجیهه و خانواده اش بودیم. ( خاطره👇)♻️میرهروز بیست و هشتم اسفندماه بود . شرق استان هرمزگان نزدیک به سواحل زیبای عمان رکاب می زدیم . برنامه این بود که تا شب نشده خود را به مبارکه برسانیم . اما پیشامد های پیش بینی نشده و خستگی و هشدارخورشید خانوم برای آغاز تاریکی به ناچار ما را به روستای بونجی هدایت کرد .چند کیلومتری را رکاب زدیم تا همزمان با غروب خورشید به آنجا رسیدیم. طبق معمول در پی جایی بودیم که شب را اتراق کنیم.وارد روستا شدیم از مغازه کوچکی که نوجوانی تپلی سخت مشغول بازی با گوشی همراه بود و به سختی می توانست چشم از صفحه گوشی اش بردارد شیر و تخم مرغ خریدیم. چند تا دختر پسر قد و نیم قد هم دور بر ما می چرخیدند و نگاه می کردند و نگاه مبهوت آنها به همسرم ، خب حکایت ها داشت. در همین حین خانمی با همان پوشش بلوچی و چادر رنگارنگ از مغازه خرید کرد و در حال رفتن بود که گفتم :« بخشید خانم سلام ، خادم این مسجد کیه ؟ ( اشاره به مسجد ورودی روستا کردم)( اکنون که دارم این خاطره را می نویسم اشک تو چشام جمع شده و لحظه ای بغضم ترکید ...)پس از پاسخ سلام و خوش آمد گویی که گویا از پارسی حرف زدن ما کمی متعجب و در عین حال خوشحال شده باشه( آخه بیشتر مردم گمان می کنند فقط یک خانم وآقای خارجی می تونن سایکل توریست باشند ) گفت :« مسجد الان باز میشه برای چیتونه ؟) جالب بود لهجه خاصی نداشت پارسی را به زیبایی سخن می گفت.همسرم گفت :« می خوایم شب را اینجا بمانیم از حمام مسجد هم استفاده کنیم ...»(بیشتر مساجد اهل تسنن به ویژه جنوب شرق کشور پیش بینی حمام شده و معمولا اتاقی بزرگ برای آموزش اهالی و اسکان مسافرها ساخته اند.) کمی با همسرم گفتگوکردند همسرم رو به من گفت :« این خانم می گه بریم خونه ما و...» گفتم:« نه بابا زحمته این بنده خداها خودشون ضعیفند شاید جای کافی ندارند اذیت میشن ،بعد این خانم که اختیاری نداره باید از پدر و مادرش اجازه بگیره و...» همسرم رفت سمت خانم گفت: « نه زحمت نمی دیم همین مسجد اتراق می کنیم... » خانم گفت :« نه حالا بیایید خونه ما را ببینید ( انگار از اینکه دعوتش را نپذیرفته بودیم احساس بدی بهش دست داد فکر می کرد ما تحویل نمی گیریم... ) ما که از خدامون بود یک سرپناه برای گذراندن شب داشته باشیم تعارف های ما ایرانی هاست دیگه ...خلاصه همسرم را راضی کرد تا به منزلشان بروند. همسرم رفت و دقایقی بعد برگشتو گفت :« نه بابا شکر خدا وضعشون خوبه چند تا اتاق دارند ...» رو به خانم کردم و گفتم :« به پدر و مادرتون گفتید؟ مزاحم نباشیم ...» گفت :« مشکلی نیست خونه خودتونه » در را باز کرد و دوچرخه ها را بردیم داخل حیاط ؛ کنار دیوار پارک کردیم.اتاق بزرگی را نشان ما داد. گفت:« اینجا مال شما، استراحت کنید » در اتاق باز بود. اتاقی بزرگ تزیین شده، مرتب که گویا مخصوص مهمانی هاشون بود.پیش از هر چیز لوازم را از خورجین پایین آوردیم .حمام را برای استحمام ما آماده کرد لباسشویی را در اختیار ما قرار داد تا لباسهایمان را بشوییم .پس از حمام داخل اتاق که شدیم سبدی از میوه وسط اتاق گذاشته بود ...( که از همه خوشبوتر و لذیذتر زیتون بود )با تاریک شدن هوا چند مرد جوان هم به خانه بازگشته بودند دامادها بودن و برادرانش...آقا یوسف گفت :« یکبار دوچرخه سایکل توریست خارجی را در این منطقه دزدیدند آبرومون رفت ...» گفتم :« ما که از مردم بلوچ جز صفا و صمیمیت و مهربانی وغیزت چیزی ندیدیم گاهی یک رفتار نادرست زخمی کهنه می شود دیگران را؛🔹خانم چند باری به ما سر زد. گفتگویی کردیم از میزان تحصیلاتش پرسیدم اسمش را پرسیدم. گفت :« میره» یک اسم زیبا اسمی که هیچ وقت از خاطرم بیرون نمی رود اسمی که پشتش صلابت ، عزت نفس ، محبت و مدیریت بود . متاهل بود و یک پسر چهار ساله داشت. اینجا خانه پدر و مادرش بود و خودش در جای دیگری زندگی می کرد گویا مدیر این خانه او بود آن یک شب چنان مدیریتی دیدیم که برای من که سالها در بین بلوچها زندگی کرده بودم باور کردنی نبود.شام بریونی ( غذای محلی ) آماده کرده بود داخل یک دیس به اندازه شش نفر ... ما که گرسنه بودیم نیمی از غذا را خوردیم و آخر شب با همسر و برادرانش شب نشینی کردیم پاسخ پرسشهایشان را می دادیم.حدود ساعت ۱۰ شب بود به داخل اتاق آمد و رو به برادران ودامادشون گفت :« بلند شید بریم اینها خسته اند می خوان بخوابن » بلافاصله مردها بلند شدند و پس از خداحافظی رفتند ...شب را خوابیدیم و صبح به هنگام خداحافظی « میره » را ندیدیم با مادرش خداحافظی کردیم و عکسی به یادگار گرفتیم ... بزرگ منشی میره بابت داشته های خانوادگی و فرهنگ بالیده در آن بود و قومی که شرافت با او معنی می شد. به یاد یک زن هموطن بلوچ #ح_درویشی✍@darvishane49
