🔻محمود درویش به قلم محمود درویش🇯🇴نوشتهای تازه نشریافته از محمود درویش🔰منبع: لوموند دیپلماتیک فارسی…
انتشار: 2026/08/09 19:51 UTCدریافت: 2026/08/15 03:23 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:23 UTC
🔻محمود درویش به قلم محمود درویش🇯🇴نوشتهای تازه نشریافته از محمود درویش🔰منبع: لوموند دیپلماتیک فارسی/برگردان بهروز عارفي به کانال چشمانداز ایران بپیوندیددر روز ۱۷ فوریه ۱۹۷۶، هنگامی که بیروت در جنگ داخلی فرورفته بود، برنار ویوله، روزنامه-نگار فرانسوی با محمود درویش (۲۰۰۸-۱۹۴۱) دیدار میکند. او از سه سال پیش از آن، پس از ترک سرزمینهای اشغالی فلسطین، در لبنان زندگی میکرد. در جریان گفتگوی چند ساعته که با یاری میشل سرُو، جامعهشناس فرانسوی (۱۹۸۶-۱۹۴۷) صورت گرفت، شاعر رویدادهای سازندهی زندگیاش را به یاد میآورد: تبعید از سال ۱۹۴۸، کودکیِ یک پناهنده، تعهد سیاسیاش و برداشتش از شعری زیبا و در عین حال رزمنده. این گفتگو که قرار بود از رادیو «فرانس کولتور» پخش شود، پس از امتناع آن رادیو، به مدت نیم قرن به فراموشی سپرده شده بود. ✅ محمود درویش در هفت سالگی محمود درویش نبود.این دوران کودکی را خوب بهیاد دارم. او آرام بود و زندگی راحتی را میگذراند. در ۵ سالگی وارد مدرسه شد. فکر میکنم شاگرد ممتازی بود. همچنین، تصور میکنم که کمی ماجراجو بود. او در روستای کوچکی بهنام البِروَه، واقع در نزدیکی عکا زندگی میکرد.✅یک روز در بازگشت از مدرسه، مادرش را در خانه نمییابد. به او میگویند که وی همراه با مادربزرگ به عکا رفته است. بلافاصله تصمیم میگیرد دنبال آنان برود، بدون اینکه بداند یک شهر به چه شبیه است. از جاده اصلی بهراه میافتد و ساعتها پیاده طی میکند. هرگز نمیترسید، فقط کمی تشنهاش بود. او مُصِر بود که به مادرش برسد. احساس میکرد که ماجرای بزرگی را تجربه میکند. کمکم شهر را کشف میکرد، با کوچههایش، خانههایش، با مردمش. صدالبته، مادرش را پیدا نکرد و پس از کمی گریه، تصمیم گرفت راه بازگشت را در پیش گیرد. تا وارد روستا شد، متوجه شد که نزدیکانش از غیبت او سخت نگران بودند. از ترس اینکه در چاهی افتاده باشد، در همهی چاههای روستا دنبال او گشته بودند. در روستا، تا کودکی گم میشد، اهالی ابتدا از جستجو در چاهها شروع میکردند. من این حکایت را خوب بهیاد میآورم.✅گرچه، در آن روز، کودک در چاه نیافتاده بود، چند روز بعد، چیز دیگری در آنجا افتاد. یک شب بهاری بود، صدای شلیک تفنگی پدرم را بیدار کرد. منِ کودک را با چند ظرف آشپزخانه، همراه با همه اهلِ خانه، زیر نور مهتاب از میان باغهای زیتون گذراندند و پس از چند ساعت پیادهروی به لبنان رسیدیم. در آن لحظه، کودک برای نخستین بار دانست که «پناهنده» چه معنی میدهد. او همین-طور در آن روزفهمید ، آن ماه که در کنارش با آرامش روزگار میگذراند، در چاهی افتاده است.من خیلی خوب، «آن کودک» را در لبنان ، در اردوگاه پناهندگان فلسطینی، بهیاد دارم. در آنجا بود که نخستین نطفههای آگاهی در دل او واقعاً جوانه زد. او نمیدانست که واژههای «تبعید»، «اسرائیل»، «بازگشت» چه معنایی دارند. هیچ کودکی به این واژهها نیاری ندارد، اما او به آنها نیازمند بود چرا که با آن واژهها میزیست. ناگهان، کودک یکراست از کودکی به جهان بزرگتر ها وارد شد. آگاهی او در مورد درام فلسطینی با درآمیختن زندگیاش با این درام شکل گرفت. این آگاهی وجدان از طریق واژهها منتقل شد و چنین بود که او وارد در جهان سخن شد.✅هنگامی که مجبور به مهاجرت شدیم، تصور میکردیم که مسئله موقتی است، که عربها بر مُتجاوزان پیروز شده و در چند هفته همه چیز به پایان خواهد رسید. یکسال بعد، مردم دریافتند که سرنوشت ما چنین بوده است. میبایست بدون اینکه به پس از بازگشت فکر کنیم، به فلسطین برمیگشتیم. لذا، مخفیانه به روستایمان بازگشتیم.✅برای ما، این بازگشت به منزلهی تحقق یک رؤیا بود، اما رؤیا نابود شده بود. خود روستا نیز ویران شده بود. من به لبنان پناهنده شده بودم، و اینک در کشورم، خودم را پناهنده میدیدیم. برای کسب هویت قانونی بسیار تلاش کردیم، زیرا از نگاه قانون اسرائیل، ما «حاضران غایب»! بودیم. ✅ در آغاز، هنگامی که به مدرسه میرفتم، مجبور بودم در یکی از کلاسها مخفی شوم تا ناظم مرا نبیند، زیرا هیچ مُجَوِزی نداشتم. چون دارای کارت شناسائی نبودم، در نتیجه یک شهروند هم نبودم. و چنین بود که مبارزه آغاز گشت.#محمود_درویش#لوموند_دیپلماتیک_فارسی#بهروز_عارفی#فلسطین🔻(متن کامل این مقاله را در سایت چشمانداز ایران بخوانید)🗓چشمانداز ایران را از کتابفروشیهای معتبر و کیوسکهای روزنامهفروشی بخواهید.ما را در اینستاگرام دنبال کنید.✳️ به کانال رسمی چشمانداز در بله بپیوندید:👇🏿ble.ir/cheshmandaziran
