هوشِ سیاه و تنهاییِ سپیدشاید شنیده باشی که میگویند:افراد با بهره هوشی بالاتر،دوستانِ کمتری دارند. این یک انتخابِ مغرورانه نیست، یک اجبارِ زیستی است.وقتی لایههای زیرینِ رفتارها را میبینی،وقتی کنایهها را قبل از بیان شدن، میفهمیو وقتی دروغها را ازلرزشِ پلکها تشخیص میدهی،معاشرت سخت میشود. هوشِ زیاد، یک جور “نفرینِ پیشآگاهی” است.تو چیزهایی را میبینی که بقیه از آن بیخبرند و همین باعث میشود ترجیح بدهیدر خلوتِ خودت با “کافکا” چایبنوشی تا اینکه در مهمانیهای پرزرقوبرق، حرفهای پوچ بزنی.@Bist_Mag
هنگامی که همدیگر را بر دامنهی تپهای ملاقات کردیم، دیدم که انگشتان لیلی قرمز شدهاند.گفتم: آیا از (خوشحالی) فراق و دوری من دستانت را حنا بستهای و خضاب کردهای؟گفت: پناه بر خدا که چنین باشد!بلکه هنگامی که دیدم مرا ترک میکنی، خون گریه کردم تا اینکه خاک زمین خیس شد.اشکهایم را با انگشتانم پاک کردم، و دستانم قرمز شد، اینگونه که میبینی.@Bist_Mag
روزی به دلبری نظری کرد چشم منزان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتادعشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی کز وی هزار سوز مرا در جگر فتادبر من مگیر اگر شدم آشفتهدل ز عشقمانند این بسی ز قضا و قدر فتادسعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی چون ماجرای عشق تو یکیک به در فتادسعدی✍@Bist_Mag