"همچون خون؛ در تمامِ وجودِ من میتازی..." @Bist_Mag@Official_Toمن از تُ هیچ نخواهم جز آن چه بپسندیکه دلپسند تو ای دوست! دلبخواه من استشهریار✍@Bist_Mag@Official_Toمن از تُ هیچ نخواهم جز آن چه بپسندیکه دلپسند تو ای دوست! دلبخواه من استشهریار✍@Bist_Mag
هنگامی که همدیگر را بر دامنهی تپهای ملاقات کردیم، دیدم که انگشتان لیلی قرمز شدهاند.گفتم: آیا از (خوشحالی) فراق و دوری من دستانت را حنا بستهای و خضاب کردهای؟گفت: پناه بر خدا که چنین باشد!بلکه هنگامی که دیدم مرا ترک میکنی، خون گریه کردم تا اینکه خاک زمین خیس شد.اشکهایم را با انگشتانم پاک کردم، و دستانم قرمز شد، اینگونه که میبینی.@Bist_Mag
روزی به دلبری نظری کرد چشم منزان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتادعشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی کز وی هزار سوز مرا در جگر فتادبر من مگیر اگر شدم آشفتهدل ز عشقمانند این بسی ز قضا و قدر فتادسعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی چون ماجرای عشق تو یکیک به در فتادسعدی✍@Bist_Mag