🎭تئاتر دایی وانیا بر اساس آنچه که قبلاً از حسن معجونی دیدهام، معتقدم که ادبیات روسیه را خیلی خوب…
انتشار: 2026/07/27 17:57 UTCدریافت: 2026/08/15 15:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 15:50 UTC
🎭تئاتر دایی وانیا بر اساس آنچه که قبلاً از حسن معجونی دیدهام، معتقدم که ادبیات روسیه را خیلی خوب میفهمد. بازی بینظیرش در «ایوانوف» و «بهخاطر یک مشت روبل» این را برایم محرز کرده است. [بر هر شیفتۀ ادبیات روسیه واجب است که این دو تئاتر بالا را ببینید، وگرنه…🟨نمایش، به شکلی کمیک توانسته بود دیوار چهارم بین تماشاچی و بازیگران را بشکند، اما از پس «تفنگ چخوف» خوب برنیامد.🔸دایی وانیا، به کارگردانی یوسف باپیری، قصد داشت که داستان یک کارگردان (حسن معجونی) و بازیگر (هوتن شکیبا) ایرانی را در دنیای واقعی امروز به نمایش بگذارد که عاشق سفر به رشت هستند، گاه توییت میزنند و از جنبشهای منحط فمینیستی نقد میکنند و گاهی در لفافه به وقایع روز میپردازند؛ اما باپیری چندان از پس «روایت دایی وانیا در زمان حال و در پس زمینۀ وقایع امروز» برنیامده بود. زوائدی در کار مشهود بود (نقض قاعدۀ تفنگ چخوف و عدم پیوستگی و تناسب برخی دیالوگها و میزانسن) که اثر را از حالتی که [احتمالاً] کارگردان مدنظر داشت، دور میکرد.🔸این نمایش تنها یک پرده و یک صحنه داشت که در جای خود، جالب بود. تمام بار نمایش روی دوش دو بازیگر توانمندش بود که به ظرافت، توانستند تمام شخصیتهای نمایش را اجرا کنند: بدون تعویض صحنه و پرده، بدون تعویض لباس یا گریم. همین بدعت به همراه استفاده از تکنیک «شکستن دیوار چهارم» و حرف زدن با مخاطب و درگیر کردن آن با نمایش، از نقاط قوت دیگر اجرا بود.🟩وقتی در راهپلههای خروج بودم، پچپچ دو تماشاچی را شنیدم که یکی به دیگری میگفت: «چقدر حوصلهسربر بود.» و دیگری هم تاییدش کرد. وقتی رسیدم بیرون تماشاخانه، رفتم و حدوداً از ده نفر در مورد نمایش پرسیدم و متوجه شدم که این نمایش به مذاق سه-چهار نفر از جامعۀ آماری من خوش نیامده بود.🔵اگر با لنز آن دو نفری که در پلههای خروج باهم صحبت میکردند، به این نمایش نگاه کنم، بله! نمایش حوصلهسربری بود که این البته به کارگردان برنمیگردد. ولی از لنز کسی که از میان تمام نویسندگان روسیه، چخوف را عمیقاً دوست دارد و سادگی بینظیرش را ستایش میکند، قائل به ملالانگیز بودن نمایشی که تماشا کردم، نیستم. ملال و سادگی چخوفی، نگاه بیغل و غش او به زندگی، عیناً همان است که کارگردان به اجرا گذاشت.🔵از نظر من، نگاه چخوف به زندگی همین است: ملال، سکوت، خندههای کم، فلسفهبافی های زیاد شخصیتها پشت میز چای و هنگام غروب در بالکن یک امارتِ دور از شهر، نفهمیدن متقابل آدمها، جملات عادی، لمس گذر زمان. کارگردان به درستی این ملال چخوفی را فهمیده و منتقل کرده بود و باعث شده بود تا آن دو تماشاچی در پلههای خروج، معتقد بودند که تئاتر، تئاتر حوصلهسربری بود.حتی جایی در نمایش، شخصیتها مکثهای طولانی کردند، که به جا و درست، گذر زمان و ملال را میرساند. نمایش، همیشه نیاز به گفتن ندارد. گاهی سکوت و بیعملی، عین عمل است.⏹️نمایش، حرف برای گفتن داشت و پر بود از تکنیکهای اجرا و کارگردانی. اجرای فوقالعادۀ بازیگران آن و بدعتی که کارگردان به کار برده و تمام بار صحنه و نمایش و اجرا و شخصیتها را به همان دو نفر سپرده بود، بدعتی بود که جذابیت آن را افزود. اما کماکان خالی از نقد هم نبود.🔹اما سوال اساسی اینجاست که چقدر لازم است که کارگردان از تکنیکهای تئاتری متعدد، آنهم فقط در یک اجرای یک و نیم ساعته استفاده کند؟ چه لزومی دارد که وسط دایی وانیا، یکهو در مورد ماجرای فلسطین واسرائیل نطقی ایراد شود؟ چه لزومی دارد که کارگردان، یک نمایشنامه کوتاه چخوف [به اسم "در مضار توتون"] را در وسط یک نمايشنامه بلند اجرا کند؟💡 در کل، دایی وانیای چخوف از نظر محتوا و فارغ از نمایشی که دیدم، در دو جمله خلاصه میشود:کسی را دوست داری که تو را دوست ندارد. و به کسی که دوستت دارد، علاقه نداری!و این یک تراژدی است!💻 کانال بیریوزا | حسین اصغری | @Birioza

