۴۱. تعلل در یاری حقدر تاریخ، نام قرة بن قیس در کنار حر بن یزید قرار گرفته است. او و حر در شرایط یکس…
انتشار: 2026/08/12 13:10 UTCدریافت: 2026/08/17 09:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 09:20 UTC
۴۱. تعلل در یاری حقدر تاریخ، نام قرة بن قیس در کنار حر بن یزید قرار گرفته است. او و حر در شرایط یکسانی قرار گرفتند؛ اما حر رستگار شد و قرة، شقاوت را برگزید.وقتی قرة با حسین (ع) روبرو شد، حبیب بن مظاهر، وجدان او را خطاب کرد:قال: فدعا عمر قرة بن قيس الحنظلي فَقَالَ لَهُ: ويحك يَا قرة! الق حسينا فسله مَا جَاءَ بِهِ وماذا يريد؟ قَالَ: فأتاه قرة بن قيس، فلما رآه الْحُسَيْن مقبلا قَالَ: أتعرفون هَذَا؟ فَقَالَ حبيب بن مظاهر: نعم، هَذَا رجل من حنظلة تميمي، وَهُوَ ابن أختنا، وَلَقَدْ كنت أعرفه بحسن الرأي، وما كنت أراه يشهد هَذَا المشهد، قَالَ: فَجَاءَ حَتَّى سلم عَلَى الْحُسَيْن، وأبلغه رساله عمر بن سعد إليه له، فقال الْحُسَيْن: كتب إلي أهل مصركم هَذَا أن اقدم، فأما إذ كرهوني فأنا أنصرف عَنْهُمْ، قَالَ: ثُمَّ قَالَ لَهُ حبيب بن مظاهر: ويحك يَا قرة ابن قيس! أنى ترجع إِلَى القوم الظالمين! انصر هَذَا الرجل الَّذِي بآبائه أيدك اللَّه بالكرامة وإيانا معك، فَقَالَ لَهُ قرة: ارجع إِلَى صاحبي بجواب رسالته، وأرى رأيي.📚تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۱۱ترجمه:عمر بن سعد، قرة بن قیس حنظلی را خواند و گفت: ای قرة برو حسین (ع) را ببین و بگو برای چه آمده و چه میخواهد؟ قرة بن قیس آمد؛ وقتی حسین (ع) او را در حال آمدن دید، فرمود: آیا این شخص را میشناسید؟ حبیب بن مظاهر گفت: بله مردی تمیمی از قبیله حنظله و پسر خواهر ما است [یعنی مادرش از قبیله بنی اسد است] و من او را به خوشفکری میشناختم و گمان نمیکردم که در چنین صحنهای حاضر شود. قرة آمد؛ بر حسین (ع) سلام کرد و پیام عمر بن سعد را به او رساند. حسین (ع) گفت: مردم شهرتان به من نامه نوشتند که این جا بیا؛ اما اکنون اگر مرا خوش ندارند، برمیگردم. حبیب بن مظاهر گفت: ای قرة بن قیس کجا برمیگردی؟ به سوی مردم ستمکار؟ این مرد را که خداوند با پدرانش تو و ما را یاری کرد و گرامی داشت، یاری کن. قرة گفت: نزد امیرم برمیگردم و جواب پیامش را میبرم و سپس دربارهاش فکر میکنم و تصمیم میگیرم.حق و باطل برای قرة روشن شد؛ اما تعلل کرد و با امیدهای واهی خود را فریفت.اندکی بعد حرّ به سوی حسین (ع) شتافت؛ اما قرة همچنان اسیر بهانههای دروغ بود: قَالَ أَبُو مخنف: عن أبي جناب الكلبي، عن عدي بن حرملة، قَالَ: ثُمَّ إن الحر بن يَزِيدَ لما زحف عُمَر بن سَعْدٍ قَالَ لَهُ: أصلحك اللَّه! مقاتل أنت هَذَا الرجل؟ قَالَ: إي وَاللَّهِ قتالا أيسره أن تسقط الرءوس وتطيح الأيدي، قَالَ: أفما لكم فِي واحدة من الخصال الَّتِي عرض عَلَيْكُمْ رضا؟ قَالَ عُمَر بن سَعْد: أما وَاللَّهِ لو كَانَ الأمر إلي لفعلت، ولكن أميرك قَدْ أبى ذَلِكَ، قَالَ: فأقبل حَتَّى وقف مِنَ النَّاسِ موقفا، وَمَعَهُ رجل من قومه يقال لَهُ قرة بن قيس، فَقَالَ: يَا قرة، هل سقيت فرسك الْيَوْم؟ قَالَ: لا، قَالَ: أما تريد أن تسقيه؟ قَالَ: فظننت وَاللَّهِ أنه يريد أن يتنحى فلا يشهد القتال، وكره أن أراه حين يصنع ذَلِكَ، فيخاف أن أرفعه عَلَيْهِ، فقلت لَهُ: لم أسقه، وأنا منطلق فساقيه، قَالَ: فاعتزلت ذَلِكَ المكان الَّذِي كَانَ فِيهِ، قَالَ: فو الله لو أنه أطلعني عَلَى الَّذِي يريد لخرجت مَعَهُ إِلَى الْحُسَيْن ...📚تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۲۷ترجمه:از عدی بن حرملة روایت شده است که گفت: هنگامی که عمر بن سعد برای جنگ پیش آمد، حر بن یزید به او گفت: خدا تو را به سلامت بدارد؛ آیا میخواهی با این مرد بجنگی؟ عمر گفت: آری به خدا سوگند جنگی که کمترینش آن است که سرها بیفتد و دستها بپرد. حر گفت: یعنی هیچ یک از پیشنهادهای او موردپسند شما نبود؟ عمر گفت: به خدا اگر کار در دست من بود، میپذیرفتم ولی امیرت [عبیدالله] قبول نکرده است. حر آمد و در گوشهای دور از مردم ایستاد. یکی از اقوامش به نام قرة بن قیس همراهش بود. حر گفت: ای قرة امروز به اسبت آب دادهای؟ گفت: نه. حر گفت: نمیخواهی آبش بدهی؟ قرة گوید: به خدا گمان کردم که میخواهد کناره بگیرد و در جنگ حاضر نباشد و دوست ندارد او را در این حال ببینم و میترسد که گزارشش را [به امیر] بدهم. گفتم: آب ندادم و الآن میروم آبش میدهم. از آن جا دور شدم. به خدا سوگند اگر به من گفته بود که میخواهد چه کند همراه او به حسین (ع) میپیوستم.قرة برای عذرتراشی و شاید آرام کردن وجدان خود چنین گفت؛ در حالی که موقعیت او و حر یکسان و راه پیوستن به حسین (ع) باز بود. همین بهانهها او را به منتهای شقاوت کشاند؛ تا جایی که با چشمان آلوده خود به تماشای اسارت زنان اهل بیت (ع) ایستاد:قال أبو مخنف: فحدثني أبو زهير العبسي، عن قرة بن قيس التميمي قال: نظرت إلى تلك النسوة لما مررن بحسين وأهله وولده صحن ولطمن وجوههن قَالَ: فاعترضتهن عَلَى فرس، فما رأيت منظرا من نسوة قط كان أحسن من منظر رأيته منهن ذلك الْيَوْم ...📚تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۵۵#لسان_صدق@Bandani1