داستان شب 🌙 پسربچهای هر روز از کنار رودخانه رد میشد و یک سنگ کوچک را میدید که همیشه همانجا بود…
انتشار: 2026/08/13 19:02 UTCدریافت: 2026/08/14 09:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 09:10 UTC
داستان شب 🌙 پسربچهای هر روز از کنار رودخانه رد میشد و یک سنگ کوچک را میدید که همیشه همانجا بود. یک روز با خودش گفت: «این سنگ که به درد هیچکس نمیخورد.» سنگ را برداشت و کنار جاده انداخت. چند روز بعد باران شدیدی گرفت. آب رودخانه بالا آمد و راه پر از…داستان شب 🌙دختری هر شب قبل از خواب چراغ اتاقش را روشن میگذاشت، چون از تاریکی میترسید. یک شب برق رفت و همهجا تاریک شد.دختر اول ترسید، اما بعد شمعی روشن کرد و دید اتاق آنقدرها هم ترسناک نیست.مادرش گفت: «گاهی ما از چیزی میترسیم که هیچوقت جرئت نکردهایم از نزدیک نگاهش کنیم.»دختر لبخند زد و از آن شب، هر وقت میترسید، بهجای فرار کردن، اول سعی میکرد دلیل ترسش را پیدا کند.خیلی از ترسها وقتی با آنها روبهرو میشویم، کوچکتر از چیزی هستند که در ذهنمان ساختهای.@AmolNoor

