داستان شب 🌙 روزی مردی در راه خانه، کلیدی طلایی پیدا کرد. با خودش گفت: «حتماً صاحبش خیلی دنبال این…
انتشار: 2026/08/16 19:00 UTCدریافت: 2026/08/16 20:41 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 20:41 UTC
داستان شب 🌙 روزی مردی در راه خانه، کلیدی طلایی پیدا کرد. با خودش گفت: «حتماً صاحبش خیلی دنبال این کلید میگردد.» کلید را برداشت و به جای اینکه برای خودش نگه دارد، همانجا نشست و منتظر صاحبش ماند. چند ساعت گذشت تا پیرمردی با نگرانی آمد و گفت: «کلید خانهام…داستان شب 🌙دختری هر روز وقتی از مدرسه برمیگشت، کفشهایش را جلوی در میگذاشت تا مادرش تمیزشان کند.یک روز مادر خسته بود و کفشها را تمیز نکرد. دختر ناراحت شد و گفت:«پس من فردا با کفشهای کثیف برم؟»مادر چیزی نگفت.صبح روز بعد دختر خودش کفشها را تمیز کرد. وقتی به مدرسه رسید، متوجه شد چند دقیقه بیشتر طول نکشید؛ اما برای اولین بار فهمید کاری که همیشه انتظار داشت دیگری انجام دهد، خودش هم میتواند.از آن روز هر وقت کاری روی زمین میماند، به جای گلایه کردن میگفت:«شاید نوبت من باشد که انجامش بدهم.@AmolNoor


