🕊🎵✨من به فکر خستگی های پر پرنده هامتو بزن، تبر بزناجرا : ابیترانه از : ایرج جنتی عطایی✍آهنگساز :سیا…
انتشار: 2026/08/23 15:03 UTCدریافت: 2026/08/24 05:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 05:55 UTC
🕊🎵✨من به فکر خستگی های پر پرنده هامتو بزن، تبر بزناجرا : ابیترانه از : ایرج جنتی عطایی✍آهنگساز :سیاوش قمیشیتنظیم: استیو مک کرومبشنویم👌
پستهای تلگرام — ادبیات و...
روایت صوتی یکی از داستان های هفت پیکر بسیار زیباست @adabiyat_va
نجف دریا بندری( زاده ۱ شهریور ۱۳۰۸ در آبادان- درگذشته ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹ در تهران)مترجم و نویسنده ایرانی بود. ترجمه کتابهای وداع با اسلحه و پیرمرد و دریا نوشته ارنست همینگوی، از جمله ترجمه شناخته شده او هستند. دریا بندری به خوبی انگلیسی می دانست و این محصول زندگی در آبادان شهر نفتی و تحت تاثیر فرهنگ و زبان انگلیسی است.او در سال ۱۳۳۳ دستگیر شد و در زندان به مسائل فلسفی علاقمند شد و در آن مدت، کتاب تاریخ فلسفه غرب اثر برتراند راسل را ترجمه کرد که بعدها توسط انتشارات سخن به چاپ رسید.پس از آزادی از زندان، و از سال ۱۳۳۷، سر ویراستار انتشارات فرانکلین شد، نهادی که بنا داشت آثار ادبی مهم و مفید غربی را به فارسی ترجمه کند.ترجمه آثاری چون پیرمرد و دریا از همینگوی، بازمانده روز از کازو ایشی گورو، پیامبر و دیوانه از جبران خلیل جبران، یک گل سرخ برای امیلی از فاکنر و سرنوشت هالکبری فین از مهم ترین ترجمه های او است.نجف دریابندری همچنین کتابی به همراهی همسرش به زبانی طنز نوشته و آن کتاب مستطاب آشپزی است و با زبانی طنز از سیر تا پیاز آشپزی ایرانی و فرنگی را آموزش داده است. وی به مناسبت برگردان آثار ادبی آمریکایی جایزه تورنتون وایلدر از دانشگاه کلمبیا را دریافت کرد.وی در ۹۱ سالگی درگذشت، مردی که وزارت میراث فرهنگی او را در زمره گنجینههای بشری ثبت کرده است.یادش گرامیسازو طبیعت
📖#حکایتشیخی به چُرت بود که زنش وارد شد به تعجیل بگفتا:شیخا چه نشستی که آش شله قلمکار دهند اندر هیئت ابوالفضلی!پس شیخ به عبا شد و دیگ سمت دروازه پیش گرفت.چون رسید کوی هیئت را خیل خلق بدید در آشوب و هیاهو! در اندیشه شد که نوبتش نیاید و شکم در حسرت بماند!ره زِ میان صف گشوده بالای دیگ برسید. دیگ آش نیمه یافت. پس آشپز را بگفت:دست نگاهدار، که نذری را اشکالی ست شرعی!آشپز بگفت: از چه روی ای شیخ؟خلق نیز به گوش شدند.شیخ بگفت:قصاب بدیدم به بازار که گوسفند تازه ذبح بکرده سر به کناری نهاده بود. چون زِ سر بگذشتم، حیوان به ناله و اشک شد که قصاب آب نداده هلاکم نمود... هم از این روی حرام باشد آن گوشت و این شله!مردم را ولوله افتاد و آشپز را پرسش که حال که کار زِ کار بگذشته، چه باید کرد شیخا؟شیخ بخاراند ریش را و بگفتا:خُمس آش به امام دهید، حلال شود!پس خلق بگفتند آشپز را که خُمس دهی حلال شود، به زِ آنست که کُلِ آن حرام شود!پس آشپز دیگ زِ شیخ بستاند و آش اَندر بِکرد!خلق شادمان شده شیخ را درود گفته صلوات بفرستادند.خشتمال که ترش روی حکایت بدید و بشنید، شیخ را جلو گرفته بگفتا؛این چه داستان بود که کردی؟ چه کَس دیده که گوسفند سر بریده سخن گوید، ای فریبکار؟شیخ بگفت :مهم شُله است، که به دیگ شد! اَلباقی، نه گناه من است، که خلق را اگر میل به خریت باشد همه کس را حلال باشد به سواری...
غزلی از سعدیبا صدای علیرضا بدیع
گفتی بگوی عاشق و بیمار کیستی من عاشق توام تو بگو یار کیستیبستی میان به فتنه کشیدی ز غمزه تیغ جانها فدات در پی آزار کیستی۳دارم دلی ز هجر تو هر دم فگارتر تا خود تو مرهم دل افگار کیستیهر شب من و خیال تو و کنج محنتی تو با که ای و مونس و غمخوار کیستیتا چند گرد کوی تو گردم گهی بپرس کاین جا چه می کنی و طلبگار کیستیجامی مدار چشم خلاصی ز قید عشق اندیشه کن ببین که گرفتار کیستی@adabiyat_va
