کاش صبح نمیشد. کاش آسمون این کشور تاریک میموند. خورشید و روز به این کشور نمیآد.
انتشار: 2026/07/27 23:52 UTCدریافت: 2026/08/10 22:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 22:16 UTC
کاش صبح نمیشد. کاش آسمون این کشور تاریک میموند. خورشید و روز به این کشور نمیآد.
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — La Postérité du Soleil
▪️ژولیا کریستِواـــ آیا زیبایی میتواند غمانگیز باشد؟آیا زیبایی از گذرا بودن و در نتیجه از سوگواری جداییناپذیر است؟یا اینکه شیء زیبا چیزی است که خستگیناپذیرانه پس از ویرانیها و جنگها بازمیگردد تا گواهی دهد که پس از مرگ، بقایی وجود دارد، که جاودانگی ممکن است؟▫️Hiroshima Mon Amour (1959)— Dir. Alain Resnais▫️La Double Vie de Véronique (1991)— Dir. Krzysztof Kieślowski🎥 @CinemaParadisooo
چیزهایی هم دربارهی ویرانی روح آدمی یاد گرفته بود. خب، به قول معروف، زندگی فراز و فرود دارد. روح آدمی ممکن است با یکی از این سه ویران شود: با آنچه دیگران در حق تو میکنند، با آنچه دیگران وادارت میکنند در حق خودت بکنی و با آنچه خودت داوطلبانه با خودت میکنی. یکی از این راهها هم کفایت میکرد، گرچه اگر هر سه در دسترس بودند، نتیجه قطعی میشد.•هیاهوی زمانجولین بارنز / ترجمهی سپاس ریوندی
اما شکسپیر بهرغم اینهمه، بهرغم بیبدیل بودنش در تصویر کردن مستبدانِ تا زانو در خون فرورفته، کمی سادهلوح بود، چون هیولاهایش دچار شک و عذاب وجدان و احساس گناه میشدند و خوابهای آشفته میدیدند. روح مقتولانشان پیش چشمشان ظاهر میشد. اما در زندگی واقعی،…و اما شکسپیر: حالا که به گذشته نگاه میکرد، با خود میگفت شاید دربارهی او قضاوت ناعادلانهای کرده. او این مرد انگلیسی را به احساساتیگری متهم کرده بود، چون مستبدان آثارش دچار احساس گناه و ندامت میشدند و خوابهای بد میدیدند. حالا که پست و بلند روزگار را دیده بود، حالا که هیاهوی زمان گوشش را کر کرده بود، به نظرش میآمد که احتمالاً شکسپیر برحق و صادق بوده، گرچه صرفاً برای زمانهی خودش. در آن زمان که جهان جوان بود و جادو و مذهب هنوز اقتداری داشتند، معقول بود که هیولاها هم وجدان داشته باشند. اما حالا دیگر نه. حالا جهان به پیش رفته بود، علمیتر و عملگراتر شده بود و دیگر چندان تحت سیطرهی خرافههای قدیم نبود. مستبدان هم طبعاً به پیش رفته بودند. شاید وجدان کارکرد تکاملی خود را از دست داده و در فرآیند پرورش از میان رفته بود. اگر زیر پوست مستبدان مدرن را بشکافیم و لایهلایه پایین برویم، میبینیم که بافت آن عوض نمیشود. گرانیت است و زیر آن باز هم گرانیت. هیچ حفره یا شکافی نیست که وجدان در آن ساکن باشد.•هیاهوی زمانجولین بارنز / ترجمهی سپاس ریوندی
«نمیتوانست با خودش کنار بیاید.» این فقط یک جمله بود، ولی جملهای دقیق. زیر فشار قدرت، خویشتن آدمی ترک برمیدارد و دوپاره میشود: پارهی بزدل در جلوت و پارهی قهرمان در خلوت، یا بالعکس. البته شکل معمولتری هم دارد: دو پارهی بزدل، در خلوت و جلوت. انسانی که با تبر دوپارهاش کردهاند؛ ولی نه، قضیه به این سادگیها نبود. بهتر است بگوییم: انسانی که خُرد و خاکشیرش کردهاند و او بیهوده میکوشد به یاد بیاورد که چگونه این خُردهها -خود او- زمانی کل منسجمی را تشکیل میدادهاند.•هیاهوی زمانجولین بارنز / ترجمهی سپاس ریوندی

