➖ مکاشفات شبانهگرمای هوا در ترکیب با شرجیبه شکنجه رسیده است.ماشین را نرسیده به مقصد پارک می کنم.دکت…
انتشار: 2026/07/30 22:13 UTCدریافت: 2026/08/12 13:47 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 13:47 UTC
➖ مکاشفات شبانهگرمای هوا در ترکیب با شرجیبه شکنجه رسیده است.ماشین را نرسیده به مقصد پارک می کنم.دکتر س. زنگ می زند.با شوق می گوید:–آقای دکتر بازم تبریک می گم. با این کتاب جدید، یک وجهه ی حقوقی به پژوهش هاتون اضافه شده. افتخار می کنیم بهتون ...با قدردانی عمیق می گویم:خوبی قلب شمابه زیبایی جهان افزون میکنه.درود و نور بر قلب خوبتون ...می گوید:–اما انگار خیلی هم خوشحال نیستید.مکث می کنم.تلاش می کنم درونم را مشاهده کنم.آیا خوشحال هستم یا نه.+چرا هستم.آرهخوشحالم.می خندد آن طرف خط:–اما خوشحالی تون خیلی هم معلوم نیستا.من هم این سمت خط خفیف می خندم.+آرهگمونم اینطوری ام.می گوید:–خب چرا؟آخه خیلی اتفاق مهمیه این کتاب.عادی شده براتون؟می گویم:+نمیدونم.اینو می دونم که خیلی خوبه بعد چند سال چاپ شد.خیلی زحمت کشیده شده براش.حسم خوبه از این جهت؛ولی همین قدره.همین قدر ساکت و آروم.ظهر است.م. پیام داده است:–استاد خوبین؟چیزی شده؟می نویسم:+خوبم م. جان.مرسی از پیامت. خوبم.–آخه چیزی نمی گین.+تو خودمم.زیر لب می خوانم:وَاللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي قُلُوبِكُمْ[ احزاب/ ۵۱ ]به شعاع نور بر نوک انگشت هایم نگاه می کنم.به دلالت انگشت و نور فکر می کنم.حیرت انگیز است.این زیبایی مسحورکننده ی ژرف باشکوه دلنشین وسیع رازآمیز آمیخته بر معنا.بر قلبم می آید:متبرک باد نام بلند عشقمتبرک باد نام بلند یاردیدار عمه هاجر جانم، همیشه دلنشین است.بحث مسایل سیاسی در جمع فامیل بالا گرفته.گوش می دهم.تماشا می کنم.گاهی هم سری تکان می دهم.ب. جان مجددا چای می آورد.بحث جمع ادامه دارد.عکس مامانی و بابایی روی دیوار است.ا. عزیز با خنده می گوید:–حنیف جانشرکت نمی کنی توی بحث شون؟استکان چای خیلی زیباست.در دست نگهش داشته ام.این کار را دوست دارمتماس دست و استکان چای.ب. جان خرما و مَویز تعارف می کند.به ا. با لبخند می گویم:+نه انگار.لبخندش بیشتر می شکفد:–چرا؟این بحثا که اتفاقا خوراک خودته.باز لبخند می زنم:+خوبه همینطور ساکت.از این حرف ها عبور شده.می گوید:–خیلی وقته اینستا هم نیومدی.صائب درونم زمزمه می شود:حلقه بر در کوفتن ما را ندارد حاصلیما در منزل به روی خود ز بیرون بسته ایمجلسه طولانی شده است.آقای دکتری که اولین بار است می بینمش،خطاب به من و از موضع مخالف، با لحن تندی صحبت می کند.گوش می دهم.از هر جا و همه جا می گوید.ده دقیقه–یک ربع به تفصیل صحبت می کند.ساکتم.سخنش که تمام می شودفقط عبارتی کوتاه می گویم:+مشخص نشد استدلال اصلی نقدتون چیه.منتظر است ادامه دهم.اما ادامه نمی دهم.باز دقایق متمادی حرف می زند.باز دقایق متمادی حرف نمی زنم.منتظر است حرفش را قطع کنم.منتظر عتاب و برافروختگی است.احتمالا جمع هم.اما ...آرامم فقط.ساکت و آرام.به یاد آن مرد حکیم می افتم:زبان خردمند پشت دلش و قلب بی خرد پشت زبانش است.[نهج البلاغه]دکتر ش. با آن چهره جاافتاده و سالها تجربه دیپلماتیک خارج از ایران، کنارم نشسته است.می گوید:–آقای دکتر نعیمی پاسخ های خوبی دارن براتون.آرام و با رعایت ادب سن و سالش می گویم:+این حرف ها پاسخ نمی طلبه.اواخر ماتریکس ۱نئو در واپسین مبارزه با مأمور اسمیت، متوجه چیزی شد.در مقابل ضربات او، دیگر تلاش نکرد.آرام ماند و رخ داد.بین رویداد و واکنشچیزی پنهان است به نام آگاهی.یافتن آگاهیآدمی را وارد مرحله ای جدید می کند.ساعتاز نیمه شبخیلی وقت است که گذشته.چراغی را خاموش نمی کنم.چراغی روشن نیست که لازم باشد خاموش شود.همان تک نوری است که باید.همان آباژور آفتابی رنگ ملایم دلخواهم.کنج هال به متکای دنج خودم تکیه زده ام.کتابخانه ی چوبی –به زیبایی و شکوه– تمام پهنای دیوار روبه رو را پوشانده.کنارمکتابی از مایکل سندل معظم درباره فلسفه اخلاق و رمانی از موراکامی خوب روی میز قرار دارد.چقدر دوستشان دارم.هر دوشان را.اماهیچ کدام کتاب ها را باز نمی کنم.نُت های جادویی شیگرو اومه بایاشی در فضای خانه جاری است.فایل موزیک روی تکرار است.با دلم گوش می کنم.[Yumeji's Theme]ساکتم.در لایه ای نهان از شبفرو می روم.در لایه ای ژرف از معناغوطه می خورم.بایزید در من نجوا می کند:چندان یادش کردم که جمله خلقان یادش کردند،تا به جایی که یادِ من، یادِ او شد.[ تذکرهالاولیا/ ۱۴ ]وچشم هایمچشم ها ...➖عباس نعیمی جورشری/ حنیف| ۷ مرداد ۰۵ _ چهارشنبه حوالی ۴ صبح ۰۵@AbbasNaeemi

