#سیروس_نهاوندی محمد علی حسینی: سیروس یک کاریزما بود. محفل آرا و مجلس آرا بود. نکته سنج و نکته دان ب…
انتشار: 2026/08/11 07:03 UTCدریافت: 2026/08/14 16:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 16:27 UTC
#سیروس_نهاوندی محمد علی حسینی: سیروس یک کاریزما بود. محفل آرا و مجلس آرا بود. نکته سنج و نکته دان بود. تحلیل گر و راهگشا بود. طناز و شوخ طبع بود. مهربان و عاشق بود. «نامه ای به رفیق» نوشته بود که هر کس آن را میخواند، واکنشش این بود: فکر میکنم در مورد خود…#سیروس_نهاوندیمحمد علی حسینی:زمانی که سیروس به شیراز آمده بود، چند نفری از جمله فاطمه سلطان نهاوندی عمه ی ناتنی سیروس به آنجا آمدند.چندی نگذشت که سیروس بسیار به من ابراز علاقه میکرد و می ستود. آنگاه به توصیف عمه اش پرداخت و این که او دختر زجر کشیده ای است و ساواک هم نسبت به او حساس است و اگر ازدواج کند، حساسیت ساواک کم میشود. او نیز در دستگیری های سال ۵۰ یک سالی زندان بود و در آخر توصیه که من با او ازدواج کنم. این مقارن با زمانی بود که شرکت با نام فلاکسیبل با مدیریت سعید حدائق را راه اندازی کرده بودند با جور کردن یک مدرک جعلی برای سعید حدائق و همه ی آنان که در جریان بودند فرض میکردند که این بخشی از کار مالی و پوششی سازمان است. طی همین مدت من نیز با شرکت مرتبط شدم و با سعید حدائق. در ادامه ی توصیه و اصرار سیروس بر ازدواج من با فاطمه نهاوندی، در شهریور ماه ۵۴ سیروس زنگ زد که به تهران بروم و به انزلی به اتفاق «ملوس» [نامی که سیروس و به تبع او بقیه به فاطمه سلطان نهاوندی نهاده بود] و او خود در آنجا منتظر ماست.رهسپار تهران شدم؛ با خودرو پیکان ملوس از تهران عازم انزلی شدیم. خودرو پیکان از دم قسط ماهی هزار تومن که من خود چند ماهی بعدها قسط آن را پرداخت کردم. فضای مسیر سفر سرد و بی روح بود. زمینه ی مشترکی برای گفتگویی گرم و صمیمی فراهم نمیشد. اگر وظیفه ام بود - تلاش در راه کاهش آلام این انسان رنج دیده آن گونه که "رهبر" گفته بود - چه می توانستم کرد؟ تقریباً روشن شده بود که رابطه ی او با سیروس بیشتر رابطه ی عاطفی است تا امر مبارزه. سه چهار روزی در انزلی در هتل سپیدکنار بودیم. و یک روز مهمان یکی از دانشجویان دانشگاه شیراز به اتفاق سیروس، که مینمود با او در سودای ازدواج باشد؛ و چهار نفری برگشتمان به تهران، بی نشانی از گرمی و آب شدن یخی. واکنش سیروس غرولند از اخلاق زنها در عام و پیش بینی نبودنی ملوس در خاص و برخی توصیه ها به من و به گمان قوی توام با سرزنشی و خشمی. مأموریت را من گرفتم شکست خورده و خاتمه یافته.مهر ماه، سیروس زنگ زد که ملوس به شیراز میآید. طی چند روز اقامت ملوس در شیراز، مینمود که رابطه دوستانه باشد. و روز آخر گفتگو به آن سمت که در واکنش به من که "اگر بخواهیم ازدواج کنیم" - "مگر نمیخواهیم ازدواج کنیم؟" و برای من شگفت آور که چگونه؟ و به این سرعت؟یکی دو ماهی بیشتر نشد و شتاب برای این که هر چه زودتر باشد و با جشن و مراسم در باشگاه! هزینه ی باشگاه به همراه سایر هزینه ها سنگین بود و با بار قرض، که تا بعد از زندان ادامه یافت.عروسی و مراسم برگزار شد. زندگی مشترک اما نه. پس از برگزاری مراسم به تنهایی به شیراز آمدم و در تدارک اجاره ی یک خانه. خانه ای که به کار عروس نیامد، ولی به کار برگزاری جلسات و کلاس خوب آمد تا زمان دستگیری.در همان اولین آمدنش به شیراز و یک هفته ای که به عنوان مثلاً ماه عسل در هتل بودیم، از رفت و آمد به دفتر شرکت و گرمی رابطه اش با سعید (همراه با کرکرهای خنده و مضمون کوک کردن برای این و آن) روشن و برجسته بود. و به زودی روابط عمیق تر. خوب مینمود که همه ی آنچه برای کاهش رنج این دختر (زن ۳۱ ساله) رنج کشیده و حساس و پیش بینی نبودنی نیاز است، سعید دارد: خودرو ب ام و، ویلا، امکان اجاره بهترین خانه دست کم در حال حاضر و تا رسیدن موجهای بعدی درآمد شرکت. بسیار خوب. اما چه نیاز به این مضحکه؟چند ماهی بیشتر نگذشت. در این مدت یک عمل سقط جنین! سیروس فرمود که به تهران بروم و برگه ی طلاق را امضا کنم. و هم زمان بد و بیراه به سعید و ملوس، که آن یکی نمیتواند این یکی را خوشبخت کند و این یکی احمق است. و واکنش من از پی سپری شدن دردهای اولیه ی ضربه، زهر خندی در درون و جای زخمی، که سودای من دیگر بوده است و معشوقم دیگر.