گفتم: مامان! اگر تمام آن افتادنها برای این بودند که من الآن اینجا ایستادهباشم چه؟ اگر باید تمام…
انتشار: 2026/07/28 21:42 UTCدریافت: 2026/08/01 00:04 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:04 UTC
گفتم: مامان! اگر تمام آن افتادنها برای این بودند که من الآن اینجا ایستادهباشم چه؟ اگر باید تمام آن رنجها را میکشیدم و تمام آن شکستها و شکستنها را تجربه میکردم و تمام آن اشکها را میریختم تا زودتر بزرگ شوم چه؟ اگر باید تمام آن تجربههای دردناک را پشتسر میگذاشتم تا عمق پیدا کنم؟! بیشتر بفهمم؟! عاقلتر شوم؟!اگر لازم بوده با آن اتفاقات و آدمهای ناخوشایند مواجه شوم تا دنیا را بهتر بشناسم و محتاطتر باشم و پختهتر رفتار کنم چه؟!گفتم: مامان! هیچچیز در دنیای هیچکس بیحکمت نیست! من ممنونم از تمام رنجها و سختیها و حتی ممنونم از آنان که مرا شکستند یا آزار دادند. تو بابتشان غمگین نباش عزیزم، همه چیز لازم بوده و مثل پازلی کنار هم چیده شده تا من به نما و بنای نیمهکارهی امروز برسم. آدم شاید از چند تکهی پازل خوشش نیاید، اما تمام تکهها در کنار هم تصویر محکم و بینقصی را میسازند که اگر همان تکههای نخواستنی نبودند، ایجاد نمیشد!گفتم: غصه نخور مامان، هرکس به شکلی در جهان درس پس میدهد و رشد میکند و بالاتر میرود. هرکس به شکلی تاوانِ آرزوهایش را میدهد. نمیشود که بدون رنج و تاوان به مقصد رسید! نمیشود که آسوده و راحت بود و رشد کرد! تمام اشتباهات و مشکلات لازم بودهاند تا من امروز اینجا و در این نقطه ایستادهباشم، شبیه به ظرفی که با ضربههای تیشه، عیار پیدا کرده و حالت گرفته و کامل شده...هانی