#روایت_تشییع_تهران(۳)📍میدان انقلاب؛ عوض شدن برنامهی تشییعمیدان انقلاب به هم ریخت.یکی از پشت سر می…
انتشار: 2026/07/21 13:09 UTCدریافت: 2026/08/15 01:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:15 UTC
#روایت_تشییع_تهران(۳)📍میدان انقلاب؛ عوض شدن برنامهی تشییعمیدان انقلاب به هم ریخت.یکی از پشت سر میگفت، آقا را اصلا از تهران بردند. یکی دیگر میگفت، برنامه عوض شد، قرار است هوایی تشییع شوند.یکی دیگر گفت، میدان آزادی هستند و همانجا میمانند.دستهای از افرادِ وسط میدان، خودشان را از میان جمعیت، سمت خیابان ها کشیدند. رد میشدند و هر کدام میگفتند(آقا رو نمیارن اینجا، الکی منتظر نباشید.)با همین حرفها ذره ذره دلمان ریخت.در همین حین دو سه صف جلوتر در خیابان، مردی جوان که با همسرش آمده بود گوشیاش را بالا گرفت و گفت: آقا میاد نگران نباشید.خیلی دلم میخواست راست گفته باشد.اشاره کرد به عکسی که از صفحهی تلوبیون، پخش زنده شبکه خبر گرفته بود و گفت( نگاه کنید اینجا رو.. این مال چند دقیقهی قبله. گفتند تشییع رو به جای دماوند از میدان آزادی شروع کردند. بالاخره به اینجا هم میرسه.)روی اینکه چقدر ممکن است حرفهایش واقعی باشد پافشاری نکردیم. نه من و نه آنهایی که اطراف من نشسته بودند. چیزی بود که فقط دوست داشتیم باور کنیم.در حالی که من هنوز سردرگم در سرنوشت این تشییع بودم، فوج فوج جمعیت، سمت مترو انقلاب هجوم میبردند که تا قبل از بسته شدن ایستگاههای شلوغ، خودشان را به یکی از ایستگاههای حوالی آزادی برسانند.اما اکثریت مردم از میدان راهی شدند تا مسیر چند کیلومتری بین میدان انقلاب و آزادی را پیاده بروند.خواستیم سمتشان برویم اما جمعیت بیش از اندازه زیاد و قفل بود.پس گوشه همان خیابان رفتنشان را تماشا کردیم تا جمعیت کمی سبکتر شود.📍در مسیر آزادیبیش از نیم ساعت گذشت که اعلام کردند از میدان آزادی به سمت انقلاب و بعدش نمیآیند و ماشین از سمت مقابل میرود.جمعیت همچنان از انقلاب جریان داشت. راه افتادیم میان جمعیت به سمت میدان آزادی.ساعت حدودا نه صبح بود.در مسیر پیشروی میکردیم و پشت سرمان جمعیت همینطور میآمد و هر چه جلوتر میرفتیم فاصلهها کمتر میشد.از کوچه پسکوچهها و سر چهار راه ها مردم میریختند در خیابان اصلی.هوا گرمتر شده بود و همه با شانههای افتاده و صورتهای خیس و گامهایی که گاه کج و راست میشد، قدم برمیداشتند.📍کوچهای در مسیر میدانچند صد متری که جلو رفتیم، خانمی سر کوچهای پهن داد میزد(این کوچه پر از خوراکی هست، تهش هم یه موکبه، میتونید استراحت کنید.)از کل جمعیت تک و توکی سمت کوچه میپیچیدند. چند قدمی داخل کوچه برداشتیم که همان حدودها، پشت یک وانت بزرگ، چندین کلمن و قابله بود و دو سه مرد از پشت نردههای وانت با پارچهای پلاستیکی در لیوانهای مردم شربت میریختند.مردم گردتاگرد وانت شلوغ کرده بودند و از لای جمعیت فقط دستهایی دیده میشد که دور لیوانها و بطریهای پلاستیکی حلقه زده بود.همینکه بطری را پر کردیم از کوچه سمت خیابان اصلی برگشتیم.جمعیت لحظهای قطع نمیشد.✅ نبض دانشگاه در دستانت!🆔 @utnabz