تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 01:15 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
✅ نبض دانشگاه در دستانت!ارتباط با سردبیر: @nabz_ut_administartorصفحهی اینستاگرام: https://instagram.com/nabz_daneshgah
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 8 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
#روایت_تشییع_قم(۳)📍هنگام ورود پیکر رهبر و خانواده ایشانجمعیت به سمت مسیر عبور پیکر حرکت کرد. بعضیها اشک میریختند، بعضی دستهایشان را به سینه گذاشته بودند و بعضی فقط نگاه میکردند.لحظهای بعد، همه برای نماز آماده شدند.یکی دنبال مُهر میگشت، دیگری جانمازش را به نفر کناری تعارف میکرد.خادمی با عجله میان صفها میدوید و میگفت: «صفها رو به هم نزنید، جا برای همه هست.»صفهای نماز از صحن مسجد گذشت و به خیابانها رسید. در بلندگوها اعلام کردند که صفوف تا حرم حضرت معصومه (س) امتداد پیدا کرده است.هر طرف که نگاه میکردی، فقط صف بود؛ صف آدمهایی که شانه به شانه ایستاده بودند، پیر و جوان، زن و مرد، کودک و سالمند.📍بعد از نماز، حوالی جمکرانبعد از نماز، عدهای آرامآرام به سمت موکبها رفتند تا چای یا صبحانهای بگیرند.بعضیها همانطور که اشکهایشان را پاک میکردند، از خستگی روی جدول کنار خیابان نشستند. شهر کمکم بیدار میشد، اما حالوهوای آن صبح، شبیه هیچ صبح دیگری نبود.خانم میانسالی که کنارمان ایستاده بود، با صدایی گرفته گفت: «فکر میکردم دیگه قسمت نیست پیکر رو ببینم. رفتم برای خانواده صبحانه بگیرم. موقع برگشت، بیاختیار نگاهم افتاد اون طرف دیوار... تابوت از همونجا رد میشد. انگار خدا خودش خواست که ببینمش.فقط تونستم بگم...»مکث کرد. اشک از گوشه چشمش پایین آمد. لبهایش لرزید و آرام زمزمه کرد:«به خدا میسپارمت...»#پایان✅ نبض دانشگاه در دستانت!🆔 @utnabz
#روایت_تشییع_قم(۲)📍صحن جمکران صحن مسجد از شب قبل پر شده بود. بعضیها روی کولههایشان خوابشان برده بود. صدای زنگ گوشی چند نفر، سکوت شبستان را برای چند ثانیه میشکست و صاحب گوشی با دستپاچگی آن را قطع میکرد. بعضیها روی فرشها نشسته بودند و تسبیح میگرداندند. بعضیها به ستونها تکیه داده بودند و فقط به مسیر ورود خیره مانده بودند ...پسرکی روی شانه پدرش خوابیده بود. پدر، هر چند دقیقه یکبار جای دستش را عوض میکرد تا بچه بیدار نشود.چند قدم آنطرفتر، مادری نوزادش را در آغوش گرفته بود. زن کناری از او پرسید: «با این کوچیکی آوردیش؟»لبخند تلخی زد و گفت: «آره... آوردمش زهرا کوچولو رو راهی کنه.»زن چیزی نگفت. فقط دستش را روی سر نوزاد کشید.در میان آن جمعیت، فاصلهها از بین رفته بود. کسی دیگری را نمیشناخت، اما بطری آبش را تعارف میکرد، جا باز میکرد تا دیگری بنشیند..شب که از راه رسید، بعضیها میان برنامهها سراغ شارژر یا پریز برق را از خادمان میگرفتند. چند نوجوان گوشهای نشسته بودند و پاهای خستهشان را ماساژ میدادند.برنامهها یکی پس از دیگری ادامه داشت. گاهی صدای تلاوت قرآن، شبستان را پر میکرد و همه بیاختیار سکوت میکردند. بعد از آن، مداح روضه میخواند و صدای گریه از گوشهوکنار بلند میشد. میان برنامهها، سخنران از صبر، شهادت و از عظمت آن دختر کوچک میگفت و هر بار که نام «زهرا کوچولو» را میآورد، صدای هقهق جمعیت بیشتر میشد.هر چند دقیقه یک نفر از خادمان رد میشد و مردم بیاختیار میپرسیدند: «آوردنش؟» پاسخ همیشه یک جمله بود: «هنوز نه.»دقایق به کندی میگذشت. بعضیها قرآن را بسته بودند و فقط تسبیح میان انگشتانشان میچرخید. بعضی زیر لب صلوات میفرستادند و چشم از در برنمیداشتند. انتظار، آرام پیش میرفت؛ اما از چهرهها میشد فهمید که برای همه، زمان کندتر از همیشه میگذرد.نزدیک اذان صبح، ناگهان صدای یکی از خادمان در شبستان پیچید: «آقا را آوردند...»جمله هنوز تمام نشده بود که همهمه قطع شد. انگار کسی صدای همه را یکباره گرفته باشد. ✅ نبض دانشگاه در دستانت!🆔 @utnabz
📝#روایت_تشییع_قم(۱) 📍قبل از ورود به شهر قمظهر بود. آفتاب بیرحمانه روی آسفالت میتابید و موج گرما از جاده بالا میزد.کنار خیابان منتظر ماشین ایستاده بودیم تا راهی قم شویم. در طول مسیر، کمتر کسی حرف میزد. هر از گاهی یکی گوشیاش را برمیداشت، خبری را میخواند و دوباره سکوت، داخل ماشین مینشست. کولر ماشین به زحمت از پس گرما برمیآمد. راننده زیر لب گفت: «امسال دیگه تابستونش یه چیز دیگهست.» کسی جوابی نداد.📍حوالی قماز ورودی شهر، نشانههای عزاداری یکییکی خودشان را نشان میدادند. پرچمهای سیاه بر سردر مغازهها، پارچهنوشتهایی که رویشان جملات تسلیت بود و صدای مداحی که از بلندگوهای کنار خیابان به گوش میرسید؛ هرچه به جمکران نزدیکتر میشدیم، موکبها بیشتر میشدند. جوانی با سینی لیوانهای آب میان جمعیت میگشت و مدام میگفت: «بفرمایید... هوا گرمه.» چند متر آنطرفتر، پیرمردی کنار درِ خانهاش فلاکس چای گذاشته بود.رهگذری لیوان را گرفت و گفت: «خدا خیرت بده.» پیرمرد فقط لبخند زد و پاسخ داد: «امشب همه مهمان خانم هستند.»📍ورود به جمکران همیشه شنیده بودم که میگویند سفر زیارت، دعوت میخواهد؛ انگار صاحب خانه، خودش نام زائر را صدا میزند. این بار اما مقصد، فقط حرم نبود؛ قم قرار بود شاهد وداعی باشد که هرکس از آن حرف میزد، بغضش زودتر از کلماتش میشکست.راهها آرامآرام به یک مقصد ختم میشد؛ مسجد جمکران.هرچه جلوتر میرفتیم، سرعت حرکت کمتر میشد. یکی از پشت سر با بیحوصلگی گفت: «کاش یه مسیر دیگه هم باز میکردن.» چند نفر فقط برگشتند، نگاهش کردند و دوباره راه افتادند.✅ نبض دانشگاه در دستانت!🆔 @utnabz
#روایت_تشییع_تهران(۵)📍کوچههای اطراف آزادینماز را که خواندیم، از آنجا بیرون زدیم و پیچیدیم در کوچهای تا جمعیت خیابانها را دور زده باشیم.کمی که در کوچه های شلوغ پیش رفتیم، برخوردیم به در یک شرکت بزرگ که جلویش سینی به سینی هندوانه پخش میکردند.سرک کشیدیم داخل شرکت تا شاید جایی برای استراحت پیدا کنیم.پشت محوطه، یک اتاقک کوچک بود که درش نیمه باز بود و جلویش جفت به جفت، هفت هشت کفش خانم دیده میشد.داخل شدیم ، یک گوشه اتراق کردیم و در کسری از ثانیه خوابمان برد.وقتی بیدار شدیم ساعت از ۵ گذشته بود.نگاهم کرد و گفت(آقا بود، نه توی هلکوپتر و نه توی جاده. آقا وسط میدون بود تا ساعت چهار، آقا همینجا بود.)بغض گلویم را گرفت. تا ساعت چهار... . دیگر رفته بودند. هلیکوپتر برای همیشه از تهران رفت. برای همیشه.📍میدان آزادی؛ بعد از تشییعسرم مثل یک بمب ساعتی بود، از پشت در، آقایی با تن صدای بالا گفت(لطفا تخلیه کنید، میخوایم در رو ببندیم.) همه بیرون زدیم. هوا هنوز خیلی گرم بود. از شرکت خارج شدیم. هنوز جمعیتی اندک میان خیابان ها پرسه میزد. موکبها داشتند جمع میکردند. دیگر هیچ لیوان پلاستیکی و آشغال دیگری کف خیابان نبود. همه چیز در کوتاهترین زمان ممکن جمع شده بود. هوا یک جور خاصی بود، انگار وقتی آن را تا ته سینه میکشیدیم، سینه سنگین میشد. ماشین ها به تردد افتاده بودند.اتوبوسها دسته دسته مردمی که هنوز توی خیابان بودند را سمت مقصد میبردند. بخش زیادی از مردم سمت راهآهن راهی میشدند و برخی هم هنوز سمت موکبهای باقی مانده میرفتند. شهر در چند ساعت خالی شد، آنقدر خالی که انگار هیچ وقت هیچچیزی میان این آسفالتهای سنگدل و خیابانهای ساکتِ شلوغ نبود.#پایان✅ نبض دانشگاه در دستانت!🆔 @utnabz
#روایت_تشییع_تهران(۴)📍در مسیر میدان آزادیجلوتر دو، سه تا موکب دیگر دیدیم. از هر سه ساختمان حداقل یکی از آنها برای زائران در باز کرده بود. فرقی نمیکرد ساختمان، شرکت خصوصی است یا دولتی یا بانک یا حسینیه.از بالای دیوارها مردهایی با شلنگ و بطری و هر چیزی که دم دستشان بود روی مردم آب میگرفتند تا کسی گرمازده نشود.📍در حوالی آزادیمسیر یکطرفه بود و بازگشتی نداشت. بعد بیش از سه، چهار ساعت پیادهرویِ پیوسته، بالاخره به نزدیکی میدان آزادی رسیدیم. در این نزدیکی جمعیت آنقدر فشرده شدهبود که مردم انگار در آغوش همدیگر راه میرفتند. ساعت از ۱۲ گذشته بود و حول اذان بود.داخل یک ساختمان پر بود از کانکسهای سرویس قابل حمل. خیلی خلوتتر از قبلیها بود، همانجا وضو گرفتیم و دوباره به خیابان برگشتیم.پرسوجو که کردبم، هنوز نزدیک یک کیلومتر تا خود میدان آزادی مانده بود.اما کمی که جلوتر رفتیم ادامه دادن عملا غیرممکن شد، چرا که جمعیت چنان درهمتنیده بود که فرصت نفس کشیدن را هم دیگر نمیداد.از طرفی این جمعیت درهمتنیده، بخواهی_نخواهی به جلو هُلمان میداد و برگشتن در این میان به هیچوجه امکانپذیر نبود.📍زیر سایهی یک بانکبه سختی خودمان را کنار کشیدیم و از پلههای بانک کنار عابر بالا رفتیم. بانک با یک در میلهای بسته بود اما از لابهلای میله ها شلنگی بیرون آمده بود و یک مرد چهارشانه لبهی باغچهی کوچکِ کنار بانک ایستاده بود و شلنگ را روی سر مردم میگرفت. پلهی بانک کاملا خیس شده بود و آب، گلولای کفشهایمان را هم به خود کشیده بود. وضعیت ناجوری بود و چند تن خانمی که همراه ما روی پلهها ایستاده بودند بیتوجه به گلولای،آنقدر خسته بودند که روی همان پلهها نشستند.مردم در مسیر دسته دسته چنبره میزدند دور شلنگ و در پیشبرد مسیر پیادهروی خلل ایجاد میکردند.یکی بطری بالا میگرفت و دیگری سرش را از میان دسته میکشید و دهانش را باز میکرد، آنیکی صورت و سرش را جلو میداد تا آب کمی جلوی گرما را بگیرد و عرق را از سر و صورتش بشورد. نیم ساعتی همانطور ایستادیم، جمعیت کم نمیشد و هرلحظه افراد بیشتری سمت میدان آزادی روانه بودند. اما در دقایق کوتاهی، خلاهایی میان جمعیت یافتیم و سریعا خودمان را لابهلای آن ها جا کردیم.📍حوالی آزادی؛ هنگام اذان ظهرقرار بود برگردیم؛ ولی طاقت نیاوردیم و با جمعیت همراه شدیم. یک ساعتی دیگر در مسیر بودیم، چشمهایمان لابهلای جمعیت میگشت تا شاید بتوانیم یک ماشین بزرگ را که شبیه یک ضریح آشناست ببینیم. اما ناگهان زمزمههایی بین مردم پخش شد (آقا دیگه رفت. ماشین افتاد توی بزرگراه.)از یکی پرسیدم(چرا بزرگراه؟)شانه بالا انداخت. یکی دیگر گفت،(سوار هلیکوپتر شدند. روانهی قم. )(پس چرا هنوز مردم دارن جلو میرن؟) اینیکی هم شانه بالا انداخت و گفت (چه میدونم والا، از بیقراریه دیگه)نمیدانستیم کدام راست است و کدام نیست، گوشیهایمان آنتن هم نمیداد. آقا کجا بود؟ باز هم گمشان کرده بودیم. 📍در جستوجوی جایی برای نمازدیگر نفسهایمان بریده بود. مردم همه خیابان به خیابان شهر سرگردان بودند و از سر صبح، همه یا در شلوغی مترو بودند و یا پیاده میرفتند. دیگر هیچکجای شهر خالی از جمعیت نبود. از گوشه پیادهرو، کنج دیوار آجری، به دنبال یکجایی برای نماز میگشتیم. کمی که رفتیم یک ساختمان که معلوم نبود ساختمان چیست درش باز بود و روی زمین، خاک لایه به لایه نشسته بود. سه مرد آنجا ایستاده بودند و نماز میخواندند و دو خانم نیز پشت آنها به نماز ایستاده بودند.روبهرویشان مردی با صورت چروکیده و ریشی بلند سرش را بند دیوار کرده بود و کنارش پسری دو سه ساله روی یک پاره کارتون خوابش برده بود، درحالی که بخش عظیمی از بدنش روی زمین بود. ✅ نبض دانشگاه در دستانت!🆔 @utnabz
#روایت_تشییع_تهران(۳)📍میدان انقلاب؛ عوض شدن برنامهی تشییعمیدان انقلاب به هم ریخت.یکی از پشت سر میگفت، آقا را اصلا از تهران بردند. یکی دیگر میگفت، برنامه عوض شد، قرار است هوایی تشییع شوند.یکی دیگر گفت، میدان آزادی هستند و همانجا میمانند.دستهای از افرادِ وسط میدان، خودشان را از میان جمعیت، سمت خیابان ها کشیدند. رد میشدند و هر کدام میگفتند(آقا رو نمیارن اینجا، الکی منتظر نباشید.)با همین حرفها ذره ذره دلمان ریخت.در همین حین دو سه صف جلوتر در خیابان، مردی جوان که با همسرش آمده بود گوشیاش را بالا گرفت و گفت: آقا میاد نگران نباشید.خیلی دلم میخواست راست گفته باشد.اشاره کرد به عکسی که از صفحهی تلوبیون، پخش زنده شبکه خبر گرفته بود و گفت( نگاه کنید اینجا رو.. این مال چند دقیقهی قبله. گفتند تشییع رو به جای دماوند از میدان آزادی شروع کردند. بالاخره به اینجا هم میرسه.)روی اینکه چقدر ممکن است حرفهایش واقعی باشد پافشاری نکردیم. نه من و نه آنهایی که اطراف من نشسته بودند. چیزی بود که فقط دوست داشتیم باور کنیم.در حالی که من هنوز سردرگم در سرنوشت این تشییع بودم، فوج فوج جمعیت، سمت مترو انقلاب هجوم میبردند که تا قبل از بسته شدن ایستگاههای شلوغ، خودشان را به یکی از ایستگاههای حوالی آزادی برسانند.اما اکثریت مردم از میدان راهی شدند تا مسیر چند کیلومتری بین میدان انقلاب و آزادی را پیاده بروند.خواستیم سمتشان برویم اما جمعیت بیش از اندازه زیاد و قفل بود.پس گوشه همان خیابان رفتنشان را تماشا کردیم تا جمعیت کمی سبکتر شود.📍در مسیر آزادیبیش از نیم ساعت گذشت که اعلام کردند از میدان آزادی به سمت انقلاب و بعدش نمیآیند و ماشین از سمت مقابل میرود.جمعیت همچنان از انقلاب جریان داشت. راه افتادیم میان جمعیت به سمت میدان آزادی.ساعت حدودا نه صبح بود.در مسیر پیشروی میکردیم و پشت سرمان جمعیت همینطور میآمد و هر چه جلوتر میرفتیم فاصلهها کمتر میشد.از کوچه پسکوچهها و سر چهار راه ها مردم میریختند در خیابان اصلی.هوا گرمتر شده بود و همه با شانههای افتاده و صورتهای خیس و گامهایی که گاه کج و راست میشد، قدم برمیداشتند.📍کوچهای در مسیر میدانچند صد متری که جلو رفتیم، خانمی سر کوچهای پهن داد میزد(این کوچه پر از خوراکی هست، تهش هم یه موکبه، میتونید استراحت کنید.)از کل جمعیت تک و توکی سمت کوچه میپیچیدند. چند قدمی داخل کوچه برداشتیم که همان حدودها، پشت یک وانت بزرگ، چندین کلمن و قابله بود و دو سه مرد از پشت نردههای وانت با پارچهای پلاستیکی در لیوانهای مردم شربت میریختند.مردم گردتاگرد وانت شلوغ کرده بودند و از لای جمعیت فقط دستهایی دیده میشد که دور لیوانها و بطریهای پلاستیکی حلقه زده بود.همینکه بطری را پر کردیم از کوچه سمت خیابان اصلی برگشتیم.جمعیت لحظهای قطع نمیشد.✅ نبض دانشگاه در دستانت!🆔 @utnabz
#روایت_تشییع_تهران(۲)📍میدان انقلاب؛ قبل از شروع تشییعهر چه به میدان انقلاب نزدیک تر میشدیم اطراف شلوغتر میشد. در بین راهی انقلاب تا تئاتر شهر دیگر از یک حدی جلوتر نتوانستیم برویم.میدان از جمعیت لبریز شده بود به چهار خیابان اطرافش. خیابانها تا چند صد متر آن طرفتر از میدان هم پر از جمعیت شده بودند و اگر حتی چند قدم جلوتر میرفتیم در تراکم شدید میان مردم گیر میکردیم.ساعت داشت هفت میشد اما هنوز خبری از شروع تشییع نبود.قرار بود ماشین حامل پیکرهای مطهر شهدا از دماوند در مسیر تشییع قرار بگیرد و چهار انگشتی تخمین زده بودیم احتمالا از ۱۲ ظهر به بعد به انقلاب میرسد.مثل جمعیت درون خیابان روی آسفالت زمین نشستیم. پشت و جلویمان صفهای درهم تنیده مردم نقش بسته بود.صدای ضعیفی از نوای مداحی در وسط میدان انقلاب به گوش میرسید.اما همان یکذره صدا هم در پچپچهای ناهماهنگ مردم کف خیابان گم میکردم.اخبار خیابان ها را از داخل گوشی که اینترنتش، مثل یک موج بالا و پایین میرفت، دنبال میکردم.سیاهی یک دست میدانهای شهر را که در فیلمهای هوایی در کانال ها میدیدم، خیلی توجهم را جلب کرده بود در حالی که پرچم های سرخ به اهتزاز درآمده، فضای تیرهی تسلیت را به سمت خشم سوق میداد.📍میدانهای شهر؛ مسیر تشییعجمعیت کشیده بود به میدانهای اطراف انقلاب، ولیعصر و تئاتر شهر و کشور دوست هم کم تراکم تر از خود انقلاب جمعیت داشت.در خیابان دماوند هم مردم شانه به شانه هم ایستاده بودند و خیابان جای سوزن انداختن نداشت.میدان آزادی و میدان امام حسین هم پر شده بود. کم کم متروهای منتهی به میادین اصلی را میبستند و از این سیل جمعیت همه ترسیده بودند. 📍میدان انقلاب؛ قبل از شروع تشییع دو سه شربت گلاب یخزده و بسته میان جمعیت نشسته بر آسفالتهای خیابان توزیع کردند. شربتهایی که بیش از اندازه شیرین بود.ساعت از هفت گذشت و هنوز ماشین تشییع را آماده نکرده بودند، داشتم خط خبری و جمعیتهای عظیم در خیابان به خیابان تهران را دنبال میکردم که ناگهان همه ایستادند. به سرعت و در حالی که قلبم تند شده بود به تبعیت از جمعیت خیابان ایستادم.پا صاف کردم روی پاشنه و سرم را از روی جمعیت بالا کشیدم. دنبال یک دلیل برای ایستادنمان بودم.همه نگاهشان روی همدیگر برگشت.(چرا ایستادیم؟)خانمی شانهام را لمس کرد و در حالی که خودش ایستاده بود گفت(خانم شما چرا ایستادی؟)(آخه بقیه ایستادن!)لحظاتی بعد همه خندهشان گرفت. موجی که سر منشا آن معلوم نبود اما دلیلش بیقراری دلها بود مثل یک سیم به جمعیت کشیده شد.دوباره همه نشستیم و در حالی که خود را برای یک انتظار پنج ساعته کف خیابان داغ و آفتابزده آماده میکردیم، کمتر از نیم ساعت بعد خط خبری در گوشیهایمان و صدای مجری از بلندگو وسط میدان انقلاب غوغا به پا کرد.✅ نبض دانشگاه در دستانت!🆔 @utnabz
#روایت_تشییع_تهران(۱)📍شب قبل از تشییع؛ بوستان لاله(آقا ببخشید، داخل جا هست؟)خانمی جوان چند قدم جلوتر از ما، این سوال را از سه مرد کنار چادر پرسید.مرد سروصورتی نسبتا بههم ریخته و چشمهایی خمار داشت، دستهایش در جیب و درحالی که لحظهای روی دوپا نمیایستاد گفت( برید چک کنید اگه جا بود پتو میدیم بهتون.)داخل جا بود.البته که برای باز کردن فضا مجبور شدیم پنجاه شصت کفش را جابهجا کنیم.دو سه بسته پتو با نشان هلال احمر حواله کردند داخل چادر.چادر که با حصیر نانویی آبی درست شده بود دقیقا در دل پارک لاله قرار داشت.درحالی که پتوهای آبی و سبز هلال احمر روی دستم سنگینی میکرد، جلوی چاک چادر ایستاده بودم.خانمی که با دوانگشت چادرش را لب چانه وصله زده بود، صورتش را تا حد امکان نزدیک کرد به صورت یک خانم دیگر. درحالی که سعی میکرد صدایش پارک را برندارد گفت:(والا چی بگم، معجزهی خون آقای شهیدمونه دیگه. وگرنه که اینجا همیشه پاتوق اراذل و اوباش بود.)در همین لحظه مردی قوز کرده با لباسی که ژنده میزد و چشمهایی ورپریده، از یک سمت پارک سربرآورد و کنار میز فلزی جنب چادر پا خشک کرد که پرچم میخواهم.(یه پرچم بده دیگه آقا)(ندارم به خدا ندارم، آقا اینقدر نیا اینجا)(من به عشق پرچم میام اینجا به خ- واسا خانم شما یه پرچم به ما نمیدی)خانمی که سه، چهار پرچم "یا لثارات الحسین" در دست گرفته بود، با کراهت رو برگرداند و گفت(نه آقا صاحب داره.)من که به هوای فلاسک پشت میز از چادر بیرون زده بودم، سرم را از چاک هل دادم داخل و یکی از دو پرچم قرمز را برداشتم.(آقا بفرمایید.)پرچم را که گرفت، نیشش تا بناگوش باز شد، در حالی که داشت میرفت. همان مرد پشت میز گفت(توروخدا دیگه برنگرد آقا!)📍صبح روز تشییع؛ حوالی انقلابدرحالی که چندین تن مرد پشت چادر خانم ها ایستاده بودند، زمان سمت صبح رفت. ساعت حول و حوش ۶ صبح بود که از چادر بیرون زدیم.پارک از شب شلوغتر شده بود و پایین پلههای پارک موکب زده بودند. داخل موکب گونی به گونی گوجههای رسیده لای هم میلولیدند. هر گوجه را هولهولکی دو بار چاقو میزدند و با یک بسته پنیر یک نفره وسط نان لواش به هر کس میدادند.خیابان اطراف پارک در یک شب تا صبح، زمین تا آسمان تغییر کرده بود. تمام غرفههایی که شب تا نیمه به راه بودند و پر از مشتری، حالا قفل بر سردرهایشان افتاده بود و بهجایش جای به جای خیابان موکب میدیدی.جمعیت از دو سمت خیابان به داخل کوچههای حول انقلاب میپیچیدند.دو خیابان را که رد کردیم سر تقاطع کوچه به خیابان، یک موکب داشت حلیم میداد و مردم همان روبهرو ایستاده یا نشسته بر بلوکههای عابر، کاسهای حلیم در دست داشتند. ✅ نبض دانشگاه در دستانت!🆔 @utnabz