میگویند روزی زنی با نوزاد بیجانش در کوچهها میدوید و در میان فریادهای از سر جنون، تنها یک خواسته…
انتشار: 2026/08/16 17:54 UTCدریافت: 2026/08/17 02:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 02:07 UTC
میگویند روزی زنی با نوزاد بیجانش در کوچهها میدوید و در میان فریادهای از سر جنون، تنها یک خواسته داشت: زنده شدن فرزندش. او با چشمانی پُر از اشک به پای بودا رسید و التماس کرد: «تو که نور را دیدهای، تو که بیداری، حتماً میتوانی او را برگردانی!»بودا به او نگریست و گفت: «میتوانم، اما تنها به یک شرط؛ برو و از خانهای برای من یک دانه خردل بیاور که هیچکس در آن، عزیزی را از دست نداده باشد.»زن با امیدی که دوباره در چشمانش شعله کشیده بود، راه افتاد. در اولین خانه، پاسخ شنید: «ما پدرمان را از دست دادهایم.» در خانه دوم گفتند:«مادرمان رفته است.» در خانهی سوم، فرزندشان را از دست داده بودند و در خانهی چهارم، همسرشان را. زن تمام شهر را زیر و رو کرد، اما از هر دری که میزد، طعم تلخِ سوگ را حس میکرد. حتی یک دانه خردل هم از خانهای که از رنج پاک باشد، پیدا نکرد.وقتی غروب سایههایش را بر شهر کشید، زن آرام برگشت؛ اما نه آن زنِ بیقرارِ صبح، بلکه زنی که حقیقت را دریافته بود. او فهمیده بود که هیچ خانهای در این جهان نیست که رنج روزی از درش وارد نشده باشد.نوزاد را به خاک سپرد و نزد بودا بازگشت. بودا به او گفت: «آرام شدهای، چون دیگر با حقیقت نمیجنگی.» و حقیقت این بود که رنج، بخشی از مسیر هر انسانی است؛ از دست دادنِ یک عزیز، یک رویا یا حتی بخشی از خودمان. آگاهی یعنی بدانیم قرار نیست همیشه از دردها فرار کنیم، بلکه باید یاد بگیریم چطور با تمام زخمهایمان، به زندگی ادامه دهیم.


