
پل ارتباطی شما باما@sjjavadi796مدیران محترم کانال توجه داشته باشند ارسال هرنوع پست سیاسی له ویاعلیه اشخاص، احزاب، شخصیت ها وجریانات سیاسی ممنوع و عواقب سوء آن متوجه ارسال کننده میباشد.
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 1369 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 1371 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
منو همسرم از هم خسته شدیم دیگه هیچ احساسی بینمون نیست .........قشنگه ببینید شاید شنیده و یا تجربه کرده باشید !گاهی مشکل از تموم شدن عشق نیستفقط عادت جای توجه رو میگیرهمشکل اینه وقتی کنار هم زندگی میکنیم،یادمون میرههمدیگه رو ببینیمبه نظرتون شناخت جذابیت رو از بین میبره؟🎥🎬مرتضی صدیقیمهرناز بهاری تلاش_برای_حال_خوب❣
سراسر ِ من چون لباسی سیاهبی حوصلهدر انتظار هم نشینی رنگهای شادقی می شود روی آرزوهای دائمیتا بوسههای زخمبا مزهی تلخ جدایی همراه شوند با لبهای تَرَک خوردهامدر روزهایی که عشقدر جا زده است!!#فریما_محمودی #درود_لحظاتتون_بی_غم telegram.me/farimamahmudi
میگویند روزی زنی با نوزاد بیجانش در کوچهها میدوید و در میان فریادهای از سر جنون، تنها یک خواسته داشت: زنده شدن فرزندش. او با چشمانی پُر از اشک به پای بودا رسید و التماس کرد: «تو که نور را دیدهای، تو که بیداری، حتماً میتوانی او را برگردانی!»بودا به او نگریست و گفت: «میتوانم، اما تنها به یک شرط؛ برو و از خانهای برای من یک دانه خردل بیاور که هیچکس در آن، عزیزی را از دست نداده باشد.»زن با امیدی که دوباره در چشمانش شعله کشیده بود، راه افتاد. در اولین خانه، پاسخ شنید: «ما پدرمان را از دست دادهایم.» در خانه دوم گفتند:«مادرمان رفته است.» در خانهی سوم، فرزندشان را از دست داده بودند و در خانهی چهارم، همسرشان را. زن تمام شهر را زیر و رو کرد، اما از هر دری که میزد، طعم تلخِ سوگ را حس میکرد. حتی یک دانه خردل هم از خانهای که از رنج پاک باشد، پیدا نکرد.وقتی غروب سایههایش را بر شهر کشید، زن آرام برگشت؛ اما نه آن زنِ بیقرارِ صبح، بلکه زنی که حقیقت را دریافته بود. او فهمیده بود که هیچ خانهای در این جهان نیست که رنج روزی از درش وارد نشده باشد.نوزاد را به خاک سپرد و نزد بودا بازگشت. بودا به او گفت: «آرام شدهای، چون دیگر با حقیقت نمیجنگی.» و حقیقت این بود که رنج، بخشی از مسیر هر انسانی است؛ از دست دادنِ یک عزیز، یک رویا یا حتی بخشی از خودمان. آگاهی یعنی بدانیم قرار نیست همیشه از دردها فرار کنیم، بلکه باید یاد بگیریم چطور با تمام زخمهایمان، به زندگی ادامه دهیم.
دوستداشتن تولابلاے تمام این شلوغی هاےزندگیزیباترین حس دنیاست...شاهرخ_صفرنژاد🌹
👌 چه متن زیبایی▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎هرگز با پدرم خلوت نكرده بودم.پس از ازدواجم، در واقع با پدرم فاصله بیشتری پیدا كرده بودم. سالها طول كشيد تا در يك روز گرم تابستان به صرف چاى كنارش نشستم.با وى در باب زندگى، ازدواج، فرزندانم، و مسئوليتهايم گلايه كردم.پدرم در حالى كه چاى را در نعلبكى ميريخت و به آن فوت ميكرد، نگاهى نافذ بر من انداخت و گفت:هرگز دوستانت را فراموش نكن،هر چه پيرتر شوى اهميت آنان بيشتر ميشود.با اين كه به خانواده و فرزندانت عشق ميورزى، باز به دوست نياز دارى، با آنان مراوده كن، به ديدارشان برو، گاهی به آنها تلفن بزن، و به آنان نزديكتر شو. باخود گفتم چه نصيحت عجيبى!تمام معناى زندگى من، همسر و فرزندان و شغلم هستند!با اين حال اطاعت امر كردم. هر سال با دوستانم تماس گرفتم و اندك اندك بر شمارشان افزودم. سالها بعد دريافتم که پدرم رمز زندگى را ميدانست. در گذر ايامِ عمر، دوستان هر روز اهميت بيشترى پيدا ميكنند. بعد ازحدود شصت سال فهميدهام كه؛زمان چه تند ميگذرد.فاصله ها بلندتر ميشوند.بچه ها بزرگ ميشوند، دنبال زندگى خود ميروند و گاه قلب والدين را ميشكنند، و اغلب از ما دور ميمانند. مشاغل و دارائيها مى آيند و ميروند. آمال، عشقها و هوسها ميروند مردم دور و برم كارهاى غير منتظره و گاه ناشايست ميكنند. والدين ميميرند.همكاران ما را فراموش ميكنند.دوندگيها پايان مى يابند. اما دوستان واقعى پابرجا ميمانند.بى توجه به دورى و حتى فواصل ميان قاره اى!دوست خوب هرگز دور نيست، فقط بايد دستم را دراز كنم و از وراى صفحه گوشى دستش را بفشارم. آغوش دوستان هميشه براى در برگرفتنم گشاده است. سپاس كه هستيد.دوست عزیزم آروزی عمری طولانی و با عزت برای شما دارمبفرست برای همه دوستانت تا لذت ببرند . چند تا دوست و رفیق خوب میارزد به هزاران سیاهی لشکر
گاهی رفتن ها بهانه است. پرنده ای که زمستان را بهانه مهاجرت قرار می دهد، بگذاربرودهوای سرد بهانه است.هوای دیگری درسر دارد. #جواد_جوادی🌸🌸t.me/javadjavadi796%F0%9F%8C%BF%F0%9F%8C%… 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
خطاب به خواهرم؛ تو فقط خواهر من نیستی، بخشی از کودکیها، خاطرات، خندهها و تمام روزهایی هستی که با هم ازشان عبور کردیم. شاید همیشه بلد نباشم دوست داشتنت را به زبان بیاورم، اما همیشه گوشه ای از قلبم برای تو محفوظ است. میان تمام آدم هایی که در زندگی میآیند و میروند، بعضیها ریشهاند؛ تو برای من از همانهایی. کسی که بودنش حتی از دور، حسِ داشتنِ یک پناه را به آدم میدهد. امیدوارم زندگی همیشه با تو مهربان باشد، دلت را نشکند و هر چیزی را که آرزو داری، سر راهت قرار دهد.
خدایا شاید تو پیشتر از ما بارها جای ما بودهای. شاید آن بغضی که شبهای جمعه در گلویمان میشکند بازتابی از دلتنگی خودت باشد برای بندگانت.بیا و یکبار دیگر اینبار نه برای قضاوت که برای همدلی جای ما بنشین و ببین چطور میان اینهمه هیاهو و اضطراب هنوز هم به فردای بهتر فکر می کنیم. ببین چطور در این جغرافیای سرد با تکههای شکسته اما امیدوار دلمان برای یکدیگر فردای بهتری را آرزومی کنیم. تو خوب میدانی که سختی صیقل روح است. پس یاری مان کن تا در این رنج آنقدر قد بکشیم که شبیه به همان درختی شویم که ریشهاش در رنج وفشار اما سایهاش پناه خستگان است. شاید ما برای این آفریده شدهایم که در تاریکترین نقاط زمین برای هم نوعان مان شعلههای مهربانی روشن کنیم و به جهان نشان دهیم که حتی در سختترین شرایط هم انسان بودن یعنی مهربان بودن و مهربانی کردن.خدایا اگر جای ما باشی میبینی که ما خسته نمیشویم ما فقط گاهی به استراحت زیر سایهی ربوبیت و رحمانیتت نیاز داریم تاجان تازه ای بگیریم ودوباره بلند شویم. شاید ما آن درختهایی هستیم که قرار است در سختترین صخرههای این دنیا ریشه بدوانند و سبز شوند تا آیندگان ببینند که خواستن آنقدر قدرت دارد که حتی سنگ را هم حاصلخیز می سازد و از دلش جوانه میرویاند.خدایاکنارمان بمان. در جای ما بودن شاید سخت باشد اما در کنار تو بودن به ما یاد میدهد که چگونه از خاکستر ناامیدی ققنوس باور بسازیم. ما هستیم ما ایستادهایم و ما هنوز هم به فردای بهتر ایمان داریم.#جواد_جوادی🍒🍒t.me/javadjavadi796%F0%9F%8C%BF%F0%9F%8C%… 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
خطاب به خواهرم؛ تو فقط خواهر من نیستی، بخشی از کودکیها، خاطرات، خندهها و تمام روزهایی هستی که با هم ازشان عبور کردیم. شاید همیشه بلد نباشم دوست داشتنت را به زبان بیاورم، اما همیشه گوشه ای از قلبم برای تو محفوظ است. میان تمام آدم هایی که در زندگی میآیند و میروند، بعضیها ریشهاند؛ تو برای من از همانهایی. کسی که بودنش حتی از دور، حسِ داشتنِ یک پناه را به آدم میدهد. امیدوارم زندگی همیشه با تو مهربان باشد، دلت را نشکند و هر چیزی را که آرزو داری، سر راهت قرار دهد.
میگم یه سوالیه راهی هست که باید با یکی طی کنیناول ببینین از پس طی کردن اون برمیایین؟ کفشاتون سالمه؟حالتون مناسب هست؟چیزی جا نزارین که بخوایین از وسط راه برگردین یا در میانه راه یه چیزی توجهتون رو جلب کنه و نخواین ادامه بدینحرف اینه که اگه اهل راه رفتن کنار یکی دیگه نیستین، قول پیاده روی ندین به کسی!صائب میگه👇👇👇👇"جگر شیر نداری سفر عشق مروسبزهی تیغ در این ره ز کمر میگذرد"حالا میتونین اینو به هر کاری تو زندگی تعمیم بدین!#فریما_محمودی #درود_روزتون_عالی telegram.me/farimamahmudi
ماجراهای افرادی تازه بازنشسته شدهاند!دوستی از من پرسید، حالا که بازنشسته شدی چگونه روزهای زندگی را جالب میکنی؟ بهش گفتم خیلی سخت نیست.مثلا همین دیروز با همسرم رفتیم فروشگاه خرید، وقتی از فروشگاه بیرون اومدیم ، دیدم افسر پلیس ماشین را جریمه میکنه. ازش خواهش کردم که به بازنشستگان رحمی کند. او امتناع نکرد و جریمه را زیر برف پاکن گذاشت. بهش گفتم خیلی خری. ناراحت شد و جریمه ای دیگر برای چراغهای ماشین که گل آلود بودن نوشت که همسرم با ناراحتی گفت:ننویس گوسفند!افسر عصبانی شد به چراغ خطر هم گیر داد و جریمه نوشت. بهش گفتم فکر کن ماشین خودت ابله، آخه چقدر بیشعوری، افسر پلیس که اختیار از دست داده بود به لاستیک های نیمه فرسوده گیر داد و جریمه نوشت.از من و همسرم تقاضای ننوشتن جریمه و افسر پلیس بی اعتنا همینطور مینوشت. یک ربعی طول کشید و اتوبوس در ایستگاه مقابل فروشگاه ایستاد. من و همسرم سوار اتوبوس شدیم. قبل از سوار شدن به اتوبوس به افسر پلیس گفتیم که ماشین مال امام جماعت مسجد روبرویی هست که داره میاد. خودت جوابش را بده. ما که گفتیم ننویس.
اینکه یکی وسط این همه آدم، دقیق تو را بفهمد چیز کمی نیست اینکه بدون توضیح اضافه بفهمد کجای دلت خسته است، کجای صدایت بغض دارد و چرا بعضی روزها بیشتر ساکت میشوی آدم توی زندگی آدمهای زیادی میبیند ولی خیلی کم پیش میآید یکی واقعاً حواسش به تو باشد، نه به ظاهرت، نه به نقشهایی که بازی میکنی، به خودِ واقعیات و وقتی چنین کسی پیدا میشود دنیا همان دنیا میماند ولی انگار نفس کشیدنش راحتتر میشود.-ناشناس
⭐⭐:یه زمانی هم بود خیلی از شماها یادتون نمیاد ؛مجبور بودیم دو کیلومتر از خونه پیاده بریم ...برسیم به کیوسک تلفن عمومی ؛یه تلفن بزنیم دوتا فوت بکنیم و باز برگردیم ...😐🤣🤣╔─────────────╗ 😂😂😂╚─────────────╝یه دیوار داریم سره کوچمون ک شهرداری اومد رنگش کرد و روش نوشت لطفا روی این دیوار چیزی ننویسید!فردا صبح یکی با اسپری روش نوشته بودچششششششم شما جون بخواه😂😂😂😂😂╔─────────────╗ 😂😂😂╚─────────────╝🦋🦋🦋:سه نفر ميرسن ايستگاه قطار اما قطار حركت كرده بوده دنبالش ميدوند دوتاشون سوار ميشنسومي نميتونه سوار بشه ولي از خنده غش ميكنه ميگن چرا ميخندي ؟ميگه اوناكه سوار شدن اومده بودن بدرقه من😳😂🤣🤣🤣🤣╔─────────────╗ 😂😂😂╚─────────────╝دﯾﺮﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ...ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﭼﺴﺒﻮﻧﺪﻩ ﺭﻭﯼ ﺻﻔﺤﻪ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﮔﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺟﺮﯾﺎﻧﺶ ﭼﯿﻪ؟ﮔﻔﺖ : ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﺑﯿﻨﺎﯼ ﺗﻮﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﻧﻔﻬﻤﻦ ﺳﺮﻋﺘﻢ ﭼﻨﺪ ﺗﺎﺳﺖهزاربار گفتم ازدواج فامیلی نکنین😕بیا اینم حاصلش!😂😂😂╔─────────────╗ 😂😂😂╚─────────────╝غول چراغ جادو اومده پیشم میگه: یه آرزو بکن میگم: یه خونه میخوام! میگه: اگه من اینکار ازم برمیومد خودم تو آفتابه نمیخوابیدم!!خدایی خیلی قانع شدم ..!!😂😂╔─────────────╗ 😂😂😂╚─────────────╝ﺁﻗﺎ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﻗﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻦ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻳﺮﺍننﺩﻧﺒﺎﻝ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺧﺎﺭجی هستند ﺍﻣﺎ ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺑﺮﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﻣﯿﮕﺮﺩندملت روانين بخداااا😂😂╔─────────────╗ 😂😂😂╚─────────────╝
شایددوست داشتن منشبیه غمی باشهکه توچشام پنهونه!قدرت دیدن داشته باشیهر دو تا رو میبینی!#فریما_محمودی #درود_روزتون_عالی telegram.me/farimamahmudi
زنہ بہ شوهرش میگہ چرا قبل از عروسے بهم نگفتے فقیری؟شوهرش میگہ من ڪہ بهت گفتم جز تو چیزے ندارم ولے تو خوشحال بودے هے ذوق میڪردی:😂😂😂
چه جمعه قشنگی بود آدم دوست داشت برای همه گل پرت کنهالبته با گلدونش.🙃
اول هوس و شیطنتی پر هیجان بودنوعی طپشِ قلب، شبیهِ ضربان بود !کم کم همهی دغدغهام دیدن او شدانگار که جذاب ترین فردِ جهان بود !هی رفتم و هی دیدم و هی آه کشیدمدلبستگیام بیشتر از تاب و توان بود !میخواستم اقرار کنم عاشقم اما...[چیزی که عیان بود چه حاجت به بیان بود؟]فهمید که دیوانه و دلبستهی اویم[از بسکه اشارات نظر، نامهرسان بود]القصه گرفتار دل هم شده بودیمروزی که جوان بودم و او نیز جوان بود !از آنچه میان من و او بود چه گویم؟مجنونِ زمان بودم و لیلایِ زمان بوداما وسط آنهمه دلبستگی و عشقمعشوقهام انگار کمی دلنگران بود !خوردیم به یک مشکلِ معمولیِ ساده...من زاغه نشین بودم و او دختر خان بود !کم کم به خودش آمد و فهمید چه کرده...حق داشت که پا پس بکشد، بحثِ زیان بود !#عاشقانه (شکست عشق)🌹
چه زیبا میرقصه
عصر جمعهقهوه ی دو نفره می خواهددر کافه ی دلتنگیو سر میز همیشگیتا همراه با خیالت کوچهی خاطرات راچندین بار بالا و پایین کنم..🦋
هر چیزی، که اذیتت می کنه، داره صبر کردن رو بهت یاد میده؛ هر کسی که ترکت میکنه داره ایستادن رو پای خودت رو، بهت یاد میده؛ چیزی که عصبانیت میکنه داره بخشش رو بهت یاد میده، هیچ چیز بدون نتیجه نمیمونه.